عباس عبدي
نقل از روزنامه سرمايه
پاسخ به اين پرسش كه موانع توسعه در ايران كدام است، بعضاً سخت مينمايد، بويژه اگر هر تحليلگري از منظر خاصي به موضوع نگاه كند. اما براي رسيدن به فهمي مشترك در اين باره ميتوان موانع متعدد را برشمرد تا در نهايت از جمعبندي آنها به نتيجه يا ريشه مشتركي رسيد. در اين يادداشت ميكوشم كه به يكي از اهم موانع مذكور اشاره كنم، گرچه اين موضوع ريشه در عوامل ديگر دارد.
يك جامعه كاملاً روستايي يك قرن پيش را در نظر بگيرد. تقريباً 95 درصد احتياجات مادي هر خانواده بوسيله خودشان تأمين ميشد. تقسيم كار بسيار ساده و ابتدايي بود. مردم به دانش و تخصصي كه از طريق آموزش حاصل شود، نياز چنداني نداشتند، يا احساس نياز نميكردند. به قول معروف، افراد همه فن حريف بودند. اطلاعات و دادهها هم گسترده و پيچيده نبود. آمار و ارقام و حتي وسايل اندازهگيري بسيار ابتدايي بود. روابط پولي هم بسيار محدود بود.
اما امروز در جامعهاي چون تهران، هر كس معمولاً در يك حرفه معين كار ميكند، و با اخذ دستمزد پولي يا حقوق يا سود از آن حرفه، بقيه نيازهاي خود را با پرداخت پول تأمين ميكند. اين تحول عظيم با پيچيده بودن واقعيت ارتباط مستقيم دارد. اين تقسيم كار نه تنها به صورت طولي رخ ميدهد، بلكه به صورت عرضي هم شاهد تقسيم كار هستيم. مثلاً يك نفر مهندس ميشود و ديگري پزشك. اما هر يك از اين دو نيز در ذيل حرفه خود وظيفه تخصصيتري را عهدهدار ميشوند.
حال بياييد فرض كنيم كه افراد آموزش تخصصي ببينند و در جامعه مدرن و پيچده كار كنند، اما در عمل و واقعيت اجتماعي مجبور شوند، مجموعهاي از كارهاي غير مرتبط با آنچه كه مستقيما بر عهده آنان است را انجام دهند. در اين صورت چه اتفاقي خواهد افتاد؟ بهتر است مثال بزنيم.
امروزه حرفه پزشكي كاملاً تخصصي شده، ممكن است پزشكي متخصص شيوه معيني از جراحي قلب باشد، كه او را متمايز از ديگر جراحان قلب ميكند. و همه را از ديگر متخصصان پزشكي و... كار چنين پزشكي فقط حضور در اتاق عمل و انجام عمل جراحي به كمك افراد ديگري است كه هر يك تخصص و وظيفهاي را بر عهده دارند. اگر قرار باشد كه ذهن اين فرد نه تنها متوجه جراحي بلكه متوجه تهيه نخ جراحي، يا استرليزه بودن وسايل و محيط جراحي، يا تهيه دارو، انجام امور حسابداري و... باشد و در تمامي اين موارد دخالت كند و تصميم بگيرد، عليالقاعده قادر به اداره موفقيتآميز عمل جراحي نخواهد بود. و زودتر از آنكه بيمار دچار ايست يا سكته قلبي شود او را راهي ديار باقي ميكند.
آيا فكر ميكنيد دولت كه عنصر مهمي در مسير برنامه ريزي براي توسعه است، بويژه در كشوري چون ايران، در جراحي اين بيمار چه نقشي را ايفا ميكند؟ يقين داشته باشيد باري كه بر دوش اين دولت قرار دارد و چه بسا با اختيار و اراده هم آن را بر دوش خود گذاشته، امكان انجام عمل جراحي را از آن سلب ميكند. دولتي كه بايد ذهن و وقت خود را صرف قيمت گوجهفرنگي كند، و طبعا صدها و هزاران مسأله مشابه گوجهفرنگي نيز در جامعه وجود دارد كه عليالاصول ميتواند ربط چنداني به دولت نداشته باشد، چنان ذهن و فكر و توان آن را مشغول ميكند كه قادر به انجام وظيفه اصلي خود نخواهد بود. جالب اينكه اگر چه برخي از اين مسئوليتها از سوي جامعه متوجه دولت ميشود، اما ديده ميشود كه دولتها هم براي خود نيز مسئوليتتراشي ميكنند، و حتي اداره جهان را عهدهدار ميشوند. مثل همان آقاي جراح كه در اتاق جراحي خود مركز كنترل ترافيك شهر را هم قرار دهد تا ترافيك را روان كند. البته ميتوان ميان روان شدن ترافيك و عمل جراحي ارتباط هم برقرار كرد، زيرا با ترافيك روان، آمبولانسها سريعتر بيمار را به بيمارستان ميرسانند و از مرگ و مير ناخواسته كاسته ميشود و وظيفه پزشك هم كاهش مرگ و مير است و چه بهتر كه از طريق روان شدن ترافيك صورت گيرد!
وقتي كه دولتها وظايف بيش از حد معمول براي خود تعريف كنند، به ناچار بايد خود را حجيمتر هم بنمايند، و اين حجيمتر شدن، انعطاف آنها را كمتر ميكند، و از آنجا كه توان و دانش افراد محدود است (اگر محدودترينشان در چنين دولتهايي عهدهدار امور نشوند) در نتيجه از كارآيي آنها به شدت كاسته ميشود، و اگر بتوانند فقط دولت را حفظ و اداره كنند، شقالقمر كردهاند، چه رسد به اينكه بخواهند كشور را اداره كنند، زيرا چنين دولتهايي در درون خود هم مسايل زيادي خواهند داشت. افزايش وظايف به خودي خود تحرك و چالاكي و تخصص را در تصميمگيري تضعيف يا نابود ميكند. و تا وقتي كه دولتي ميبايست درصدد كاهش و كنترل قيمت گوجهفرنگي در زمستان و سياه بهار باشد، روشن است كه وظايف اصليترش به بوته فراموشي سپرده ميشود. وظايفي كه از ديد جامعه پنهان است، گرچه صداي انجام ندادن اين وظايف ،در صبح شنيده ميشود