هادی قابل
به خاطر دارم پیش از کنگره نهم حزب سال 1385، در بین اعضا و هواداران حزب، بویژه منطقه تهران و ارکان مرکزی بحث گزینه دبیرکل جدید بسیار داغ بود.(جناب آقای دکتر سید محمد رضا خاتمی، به خاطر اشتغالات علمی و پزشکی و برای پرهیز از فرد محوری در حزب، انصراف خود را از کاندیداتوری در دوره جدید اعلام کرد و علیرغم اصرار بسیار دوستان و به ویژه روسای مناطق و شورای مرکزی، صلاح را در گردش این پست در بین اعضای حزب دید. انصافا جناب آقای خاتمی با همه گرفتاریها و مشغله ای که داشت، حزب نو پای مشارکت را خوب اداره کرد و به دوران جوانی و بلوغ رساند.) جوانان حزب به دنبال گزینهای با روحیه و شور جوانی بودند. با سابقه های حزب به دنبال چهره ای سر شناس و قدیمی در مشارکت بودند. مناطق در پی گزینه ای به دور از نگاه مرکز محور و زنان در پی فردی باورمند به مشارکت جدی زنان در کارهای تشکیلاتی و اجرایی بودند. نهایتا پس از رای زنی های فراوان درون تشکیلاتی، کنگره نهم سکان کشتی حزب را به دست دکتر محسن میردامادی سپرد و به اتفاق آرا وی را به دبیر کلی حزب برگزید. در کنگره یازدهم برای بار دوم و ادامه راه، باز هم دکتر میردامادی به دبیرکلی حزب انتخاب گردید.
میردامادی از همان روزهای اول استقرار در مسئولیت جدید حزبی اش، دست به کارهای بسیار بزرگی زد که در دوران سختی و فشار سبب تحول و تحرک نوینی در حزب گردید.
1- برای اولین بار انتخاب قائم مقام و سه معاون دبیرکل را در حزب نهادینه کرد. این امر سبب تحرک بیشتر حزب و پویایی در امر تشکیلات گردید. جناب آقای دکتر عبدالله رمضانزاده به سمت قائم مقام دبیرکل؛ آقای مهندس محسن صفایی فراهانی به سمت معاون اجرایی دبیرکل؛ سرکار خانم آذر منصوری( که از زنان پرکار و وقت گذار در حزب هست) به سمت معاون سیاسی دبیرکل و آقای مهندس حسین کاشفی به سمت معاون مناطق دبیر کل انتخاب گردیدند.
2- در حزب حضور فیزیکی داشت و برای کارش وقت می گذاشت. به نحوی که پس از تدریس دانشگاه به هیچ کار دیگری به جز رسیدگی به امور حزب و تشکیلات نمیپرداخت. آمار ساعات کار ارکان حزب همواره دبیرکل را در راس لیست خود قرار می داد که بیشترین حضور را در دفتر حزب داشته است، و این مایه دلگرمی و امید برای حرکت رو به جلو بود.
3- تاسیس سازمان رای، که از ابتکارات ایشان بود و خود در کلیه جلسات آن شرکت می کرد و بسیار پیگیر کار آن بود. نمود فعالیت این سازمان را در انتخابات شوراهای سوم، مجلس هشتم، و ریاست جمهوری نهم شاهد بودیم.
4- آموزش ارکان حزب، برای اولین بار یک دوره کامل و جامع آموزشی با حضور اساتید برجسته دانشگاه در حزب برگزار گردید که مورد استقبال قرار گرفت. تاپایان این دوره جمع خوبی از ارکان و اعضای حزب حضور داشتند و یکی از دانشجویان این دوره شخص دبیر کل بود که با تواضع درجلسات حضور می یافت و گوش می داد و برای سایرین الگو بود.
5- برگزاری جلسات مشترک دفتر سیاسی و شورای مرکزی در بسیاری از تصمیم گیری های اساسی و کلان حزب، که در دوره ایشان اینگونه جلسات بیشتر شد.
6- توجه ویژه به امر معنویت در حزب و پیگیری برگزاری جلسات ماه رمضان و ماه محرم و تاکید بر اقامه نماز جماعت در اول وقت در جلسات شورای مرکزی و دفتر سیاسی و....
7- ارتقای فعالیت زنان حزب به شاخه زنان و استفاده بیشتر از زنان پرکار و وقت گذار در ارکان حزب.
8- ارتباط با احزاب، گروهها و شخصیت های سیاسی اصلاح طلب، به منظور هماهنگی و همکاری در فعالیت ها و ارایه تحلیلهای حزب مشارکت و همچنین تماس با احزاب و شخصیت های جناح رقیب برای اطلاع از مواضع یکدیگر و بیان دغدغه ها و پیگیری حل مشکلات جامعه.
9- انضباط حزبی، رعایت مرامنامه، اساسنامه و بیانیه های کنگره که در سر لوحه کار ایشان قرارداشت.
10- تاکید و مراقبت بر حرکت و فعالیت حزب در چارچوب قانون اساسی، معیارهای اخلاقی و پایبندی به باورهای دینی. به یاد دارم که در چند مورد تخلف برخی از اعضا و یا ارکان از چارچوب ها اخلاقی و یا مرامنامه، (علیرغم علاقه ای که به افراد داشت) موضوع را به جلسه شورای مرکزی و یا هیئت داوری کشاند، تا انضباط حزبی حفظ شود.
دکتر می کوشید که در حزب جان تازه و امید به آینده را بوجود آورد. حزبی که پس از انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری هشتم، مورد سوالها، اشکالها و اعتراض های زیادی قرارگرفت. از آن مهمتر مورد بی مهری برخی از دوستان و هجوم دشمنانش قرار گرفته بود. دشمنان مست از توفیق در مهندسی انتخابات، با ریشخند از غیر واقعی بودن تحلیلهای حزب و یا الهام گیری از تحلیل گران خارج از مرز سخن می راندند! و دوستان از تندروی و یا افراط می گفتند! اما این هردو خلاف واقع بود. واقعیت این بود که حزب مشارکت تنها حزب بزرگ؛ قوی و تاثیر گذار در بین اصلاح طلبان بود. به همین جهت مورد هجمه بیشتر قرار داشت. حزب خطر انفجار مطالبات و خواست مردم را پیش بینی می کرد! فرجام سرکوب مطالبات مردم را پیش بینی می کرد! خطر به حاشیه راندن مردم را در عرصه تصمیم گیری پیش بینی می کرد! حزب حرکت احساسی دولت مردان تازه به قدرت رسانده شده را برنامه اداره کشور نمی دانست. حزب با واقعیت های فرا روی جامعه، تلاش می کرد تا گوشه ای از آن واقعیت ها را به اطلاع مسئولان و مرکز نشینان قدرت برساند. اصولا کار حزبی جز این نیست. هم به صورت خصوصی و در نامه های محرمانه و سر بسته و هم دز بیانیه ها و تحلیلها آنچه را می دید و می فهمید، صادقاته بیان می کرد و راه حل هم ارایه می داد.
اما به جای گوش شنوا، مواجه با زبانهای تند و دندانهای به هم فشرده شده و دستانی بر قبضه سلاح قرار داده شده قرار گرفت.
در چنین شرایطی اداره حزب و امید دادن به نسل جوان و پر شور، بسیار دشوار بود و میردامادی از عهده آن بر آمد. همواره با آرامش و طمانینه خاصی تحلیلهای خود را ارایه می کرد. او در دورانی از عمر سیاسی خود قرار داشت که کوله باری از تجربه را به همراه داشت. دوران شور و جوانی و مبارزات آرمانخواهانه را در انجمن اسلامی دانشگاه، پیش و پس از انقلاب اسلامی سپری کرده بود. دوران واقع گرایی را پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان جنگ، در جبهه ها و اداره استان جنگ زده خوزستان و مسئولیتهای حساس تا ریاست کمیسیون امنیت ملی در مجلس ششم گذرانده بود. اکنون دوره انتقال تجربه ها به نسل جوان بود، و انصافا میردامادی از عهده این کار هم خوب بر آمده بود. اما هیهات....
آنانکه وجود حزبی قوی، کارآمد، گسترده، و دارای تحلیل و برنامه را خوش نداشتند و آن را رقیبی برای خود می دانستند، تحمل نکردند و در دو روزه قدرت خود چنان تاختند که به یک باره دبیرکل و دهها نفر از اعضای شورای مرکزی و ارکان حزب و اعضای جوان و مناطق حزب را روانه زندان کردند! اما هرچه کوشیدند که نقطه انحرافی را بیابند و در سر کوچه و بازار جار بزنند، نیافتند! هرچه بیشتر فشار آوردند، کمتر چیزی دستگیرشان شد و امروز با تعجب و شگفتی به بافته های ذهنی خود می خندند و با خموشی خود فریادی رسا دارند که مشارکت همان بوده که می نموده است. و اصولا پرده ای در کارش نبوده، که پشت پرده اش را بتوان افشا کرد!
اکنون که حدود 9 ماه از بازداشت دبیرکل، قائم مقام دبیرکل، دو معاون سیاسی و اجرایی دبیرکل، اعضای شورای مرکزی، جوانان، اعضای مناطق و هواداران حزب می گذرد؛ دفتر حزب بسته است و قفل و زنجیری بر در آن آویخته اند، (به گمان خویش فکر و تشکیلات را می توانند در غل و زنجیر کنند!) که هیچ مقام، نهاد، سازمان و اداره ای مسئولیت آن را تا کنون برعهده نگرفته است. همه می گویند کار ما نبوده است! و لکن هیچکدام هم به صورت رسمی اجازه گشودن در را نمی دهند!
آری این است عدالت، مهر ورزی، آزادی، دموکراسی، تحمل نقد و مخالفت در مکتب فکری و سیاسی آقایان! و این است ادعای نداشتن زندانی سیاسی!
امیدواریم عزیزان باقیمانده در بند، دکتر محسن میر دامادی، دکتر عبدالله رمضانزاده، دکتر داود سلیمانی، دکتر مصطفی تاج زاده، مهندس محسن صفایی فراهانی، خانم آذر منصوری، دکتر محسن امین زاده، مهندس شهاب الدین طباطبایی، آقای سعید نور محمدی، آقای مهدی محمودیان، آقای حسین نورایی نژاد و سایر هم فکران از گروههای اصلاح طلب، دانشجویان، روز نامه نگاران، و مردم سبز را آزاد ببینیم. زندان ها از زندانیان سیاسی خالی گردد، که یکی از آرزو هایمان دردوران انقلاب سال 57 همین مورد بود. امید داشتیم که زندان اوین، قصر، قزل قلعه، کمیته، و همه زندنهای دیگر در جمهوری اسلامی برچیده شوند و به موزه تبدیل گردند. اما... وا اسفا!
لکن ما، همچنان امیدواریم! به خدایمان، به باور هایمان، به مردم آگاه و فهیم و سبز کشورمان که شعور و اراده خود را آشکار کردند، به، برسر عقل آمدن آنانکه بر قدرت خود تکیه کرده اند! ما امیدواریم، که انسان به امید زنده است. «الیس الصبح بقریب؟»