ارتباط با ما مصاحبه‌هاي دبيركل آرشيو بيانيه‌ها آرشيو اخبار صفحه اول
 
 

« عليرضا بهشتي؛ مظلوم تر از پدر | بايگاني يادداشت‌ها و مقالات پايگاه اطلاع رساني نوروز | به یاد احمد »


تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

فخرالسادات محتشمی پور

سلام مصطفی جان
پیغامت را دریافت کردم که گفته بودی برای دندانپزشکی اگر پیگیری ها تا چهارشنبه نتیجه نداد دیگر به کسی رو نیندازم. راستش را بخواهی ته دلم از این توصیه خیلی هم خوشحال شدم چون من هم مثل خودت عادت ندارم برای کارهای شخصی به کسی رو بیندازم خصوصا وقتی که قرار باشد این رو انداختن منتی بشود برسرمان! اما بعد خودم را شماتت کردم و به خود نهیب زدم که این امانتی که ربوده شده از خانه ات تنها متعلق به تو نیست و اگر خدای نکرده یک مو از سرش کم شود تو هم به دلیل کوتاهی و تعلل در وظیفه باید به جمیع دوستان و دوست دارانش پاسخگو باشی و این شد که دوباره گوشی را برداشتم و شماره مورد نظر را گرفتم و بعد از چند بار قطع و وصل شدن بالاخره یک قول نیم بند گرفتم برای امشب. شنبه ساعت 8 که قبلش ببرندت رادیوگرافی کامل از فک انجام بدهی و به سلامتی جراحی انجام شود. امروز صبح هم آدرس دکتر را دوباره خواستند و من شادمان از این که دیگر پیگیری لازم نیست داشتم فکر تدارک یک سوپ رقیق را برایت می دیدم که جبران خونریزی های احتمالی و تسکین دردهایت را بکند و می خواستم به دکتر سفارش کنم که مصرف مسکن ها را به موقع تاکید کند و می خواستم بپرسم که آیا من هم می توانم بیایم پشت در اتاق بنشینم تا وقتی بیرون می آیی ببینمت و خیالم راحت شود که مشکلی پیش نیامده و می خواستم اگر جواب منفی بود بعدش به دکتر زنگ بزنم و از او یک اطمینانی بگیرم که ... ولی چند ساعت بعد دوباره در یک تماس تلفنی اعلام انصراف نمودند و همه برنامه ریزی های من به هم خورد و خیالاتم در هم ریخت. به همین سادگی. و من دیگر به خیال بافی ادامه ندادم مثل آوردن یک شاخه گل سرخ یا یک دسته کوچک نرگس بر سر راهت وقتی داری سوار ماشین می شوی که برگردی به اوین و به آن سلول کذایی و در جمع دوستانت استراحت کنی و ...و حتی فرصت حسادت به همه کسانی که در این مسیر تو را دیده اند و برایت دست تکان داده اند را هم پیدا نکردم مهربانم.

درد دندان غیرقابل تحمل است. این را همه می دانند و حالا اگر این درد مربوط به یک عدد دندان عقل نهفته باشد که دیگر جانفرساست و شرمنده ام ولی علم به همین مسئله بود که علاوه بر دلیل پیش گفته مرا به سرپیچی از توصیه ات مبنی بر عدم پیگیری های منت آور وادار کرد عزیزِ جان.

یک دندان عقل نهفته آن ته دهان می تواند آن چنان همه وجود آدم را از درد سرشار کند که همه نیازهای اولیه چه رسد به تفکر و تدبر و اندیشه را به یکباره از یادش ببرد! من تجربه اش را دارم. هیچ یادت هست؟؟؟ فکر نمی کنم یادت باشد. همراهم بودی در مطب پزشک. تو مطالعه می کردی و من زیردست دکتر نیمه هوشیار منتظر پایان زودتر کار بودم که دیرت نشود و به جلسه ات برسی. دکتر سفارش پشت سفارش داشت که بلافاصله نسخه را بگیرید و داروها فوری مصرف شود اما تو مرا به خانه رساندی و نسخه را فراموش کردی و تا دیروقت جلسه ات طول کشید و من از شدن درد به خود می پیچیدم تا آمدی و هردو یادمان آمد که باید مسکن مصرف می شد و داروخانه شبانه روزی به دادمان رسید و ... عارفه ساداتمان طفل خردسالی بود آن روزها حالا یادت آمد؟ چه انتظار بیهوده ای دارم من از تو که همیشه تمام فکر و ذکرت درگیر مسئولیت های اجتماعی و مدیریتی بود و همه خاطراتت انباشته از یاد روزهای خدمت بوده و هست و شاید جایی برای خاطره های بی اهمیت باقی نباشد. مهم نیست بر من چه گذشت. می خواهم بدانی که این موجودات نهفته را نمی شود دست کم گرفت. آن چنان ریشه می دوانند و از زیر تخریب می کنند که وقتی نشانه های مرض بروز کرد دیگر کار بیخ پیدا کرده و معالجه سخت است. موجودات نهفته ای که تو به چیزی نمی گیری شان و بی آزارشان می پنداری اما ناگهان با یارگیری از همه دشمنانت می شوند یک باند مهاجم و بیرحمانه از چند جناح به تو هجوم می آورند و تا تو بیایی بفهمی که از کجا می خوری چشمت را هدف می گیرند و آنگاه در ظلمات حاکم بر فضا آن چنان گرد و خاکی می کنند که عرصه بر همه دوستان تنگ می شود و ...

یادت هست چند هفته پیش که گفتی دکتر سال گذشته برایت جراحی را توصیه کرده ترساندمت از عواقب سهل انگاری و پشت گوش انداختن مسئله و تو که می دانستی برای این کار کوچک باید درخواست کرد و پیگیری کرد و تو در سخت ترین روزهایت از مطالبات شخصی گذشته بودی و حالا هم داشتی از خیرش می گذشتی که من نگذاشتم. حالا هم به این برادر گفتم که این گوهری که از خانه مان ربوده شده و حالا شما افتخار نگاهبانی اش را دارید اگر عرضه مراقبت به احسن وجه نیست به منش بازگردانید لطفا و بیش از این خودتان را و افزونتر ما را رنجه مدارید. ما خودمان بلدیم به مدد انبوه دوستان متخصص ایشان و مجموع اصلاح طلبان به حفظ الصحه شان بپردازیم. عزیز دلم من طبق توصیه تو دیگر هیچ درخواستی نکردم فقط اتمام حجت کردم که مسئولیت به عهده خودتان و در دل دعا کردم که نیندازندت زیر دست یک پزشک تازه کار که فقط از ترس ارتباط تو با مردم عادی در یک محیط پزشکی معمولی جایگزین پزشک متخصص آشنایمان شده باشد. حالا هم می سپارمت به خدا درست مثل همه این روزها و شب های دوری که من از دردهایت بی خبر ماندم و تو در تنهایی همه آن ها را تحمل کردی و هنوز هم حاضر نیستی دم برآوری و از آن ها سخنی با من بگویی ای محرم اسرار زندگیم.

در این چند ساعت حالم سخت منقلب است. دارم فکر می کنم نکند کوتاهی از من باشد و نکند راه بهتری وجود داشته که من نیافته ام و فکر می کنم که ... ولی این ها همه بهانه است مهربانم و تو هم می دانی که من در این روزهای آغازین بهمن دلم تنگ است چون از این روزها هزاران خاطره دور و نزدیک داریم. داریم به سالگرد ازدواجمان نزدیک می شویم. و من هی دلم می خواهد بروم آلبوم های قدیمی را بکشم بیرون و ورق بزنم و خاطره آن روزها را بیاورم جلوی چشم های ترم و زیر پوششی از اشک تماشا کنم و بعد چشم ها را ببندم و تو را با همان ریش انبوه و اورکت سبز تصویر کنم که دوشادوش هم از سربالایی جماران بالا می رفتیم تا در محضر کسی که دوستش داشتیم و به حق دوست داشتنی بود با آن قلب مهربان و آن نگاه سخاوتمند، برای ساختن زندگی مشترکمان بله بگوییم. و چه جانانه بله گفتیم و چه عهدی بستیم که تا پای جان ناگسستنی خواهد ماند. من دلم تنگ است همدم همیشه عمرم و شکستن دست سعید و جراحت های صورت مهدی و جسم نحیف آذر متولد بهمن و چشمان نمناک فرزندان چشم انتظار و بی خبری از لیلا و بازداشت مادر زندانی سیاسی که تازگی یک حمله قلبی را رد کرده و تهدید به گرفتن بچه های زندانی ها و از درس افتادن دانشجوهای دربند و افزایش لحظه به لحظه تعداد زندانی ها و راست راست گشتن قاتل ها و اقدامات تهوع آور رسانه میلی و احکام ظالمانه و سنگین و رفتارهای ظالمانه تر با همه منتقدین و معترضین و ... آری همه این ها بهانه ای می شود برای شکستن بغضم.

و چه خوب که تو این دلنوشته های مرا نمی خوانی تا قلبت مانند من آتش بگیرد. چه خوب که زیر منت استفاده از انترنت هم نرفتی لابد چون ما به ازایی باید داشته باشد که تو اهل پرداختنش نیستی؟ نمی دانم. من نمی دانم تو داری با خودت چه می کنی مصطفی جان مثل خیلی نادانسته های دیگرم از تو اما بدان که حالا بیش از همیشه دوست داشتنی هستی. حالا که پس روزهای سخت بازجویی آرام گرفته ای و و دلت می خواهد همه ناگفته های آن روزها را فریاد کنی و از مصالح بگویی و از حفظ نظام و راه کار ارائه بدهی و راه کارهای دیگران را تحلیل کنی و در میانه این فدایی مردم بودن یاد بدهکاری هایت هم بیفتی که هرگز نگذاشتی من از آن ها با خبر شوم و باز هم غصه دار شوی و ... ولی فرزند راستین مردم من به تو اطمینان می دهم که طی این نزدیک هشت ماه که حقوقت را قطع کرده اند و یادشان رفته که روزی دهنده خدای قادر متعال است، هیچ طلبکاری درب خانه ما را نکوبیده و هیچ زنگی از این بابت به صدا درنیامده و حتی خداوند در زندگی ما گشایشی ایجاد کرده که و به من توانی داده تا جرأت کرده شال و کلاه کنم و خودم دوستان مهربانی که در زمان نیاز تو را تنها نگذاشته اند، جستجو کنم و عهد هایت را یک به یک ادا کنم و در عین حال همه اتهام زنندگان به تو مرد صادق و پاک و وارسته زندگیم را یکان یکان به خالقشان و خالقمان بسپارم در روزی که هیچ مددرسانی جز آن دادگر بلند مرتبه نیست که دادمان را بستاند هرچند می دانم که تو حق خود را می بخشی و چه بسا بخشیده ای و تنها حق طلبی ات برای حقوق شهروندی است که ضایع کنندگانش یک روز از مردم حلالیت می طلبند و دیگر روز همراه با خشونت طلبان، بر طبل فتنه می گوبند.

حالا تو برای من از همیشه عزیزتری، دوست داشتنی تری و مایه مباهات بیشتر

حالا حتی وقتی در ملاقات های دونفره به گوشه ای خیره می شوی تا یادت بیاید از چه کسی حقی برگردن داری یا کدام کلام و بیان می تواند تو را در انجام مسئولیت اجتماعی ات به توفیقات بیشتر برساند، من نیز خود را و همه خواسته هایم را فراموش می کنم و با آرامش در سکوت با تو همراه می شوم رفیق همراه. تو از لحظه لحظه روز و شبت استفاده کن تا بهره های بیشتر را به جامعه و مردم برسانی و من نیز با تمام توش و توان می شوم وسیله ارتباطی تو. حال من که یک زن هستم با شعور و درک کامل و با تمام وجود دوست دارم بشوم ابزاری در دست تو که یک مرد هستی. مردی عاشق وطن. عاشق انقلاب. عاشق اسلام و عاشق جوانان برومند کشورش. من در این عشق با تو سهیمم و همه آرزوهای برابری طلبانه ام را در بارگاه صداقت تو به عاریت خواهم گذاشت تا فردا که روز دیگری است باز هم همراه و هم گام من برای احقاق حقوق زنان قدم برداری و مثل گذشته و بیش و به از آن مرا در این راه خیر مساعدت کنی.

شاید امسال این میثاق مهمی باشد که در بیست و نهمین سالگرد ازدواجمان نه در محضر بزرگمردی که خطبه عقدمان را خواند بلکه جلوی همان دوربین هایی که بهترین لحظه های عمر مرا در کنار تو (به هر منظوری که می خواهد باشد)ثبت می کنند، با یکدیگر می بندیم.

وجود نازکت آزرده گزند مباد