ابوالفضل رضایی
چقدر این روزها نبودنت بر من تاثیر گذاشته است آقا معلم. چقدر این روزها به حرفهات نیازمندم. نیستی تا چیزی بگی تا کمی احساس آرامش کنم. لبخندی بزنی و نگاهم کنی و مثل همیشه بگی: درست میشه. درست میشه.
نزدیک به 7 ماه گذشت. هر ماهی که این بیرون برای ما مثل یک قرن گذشت. و برای شما حتما بیشتر از یک قرن. می نویسم به یادت تا که شاید حداقل کمی از دیوار دلتنگیم کوتاه تر شود. کار ساده ای نیست نوشتن درباره سیدمصطفی تاج زاده، که شاید حق مطلب بخوبی درباره اش ادا نشود. تاج زاده برای بچه های هم نسل من نام آشنایی است. مصاحبه ها، سخنرانی ها و مناظره های زیادی از او شنیده یا خوانده ایم.هر وقت مطلبی می نوشت یا مصاحبه ای داشت تا مدتها در فضای رسانه ای کشور در موردش بحث میشد، نقد می شد، استقبال می شد و از طرفی فحش و تهمت روانه اش می شد. صراحت، جسارت و البته صداقت از ویژگی های تاج زاده در گفتار و سخنانش بود.
اما شاید برای همین نسل نکات زیادی ازشخصیتش ناشناخته مانده است. مبارز انقلابی دیروز– اصلاح طلب امروز عرصه سیاست که مزد تلاشهایش در راه انقلاب و اصلاحات شده سلولی در اوین. مردی که شبانه روز، تمام وقت با همه وجود برای اعتلای ایران چه آن موقع که درون حاکمیت بود و چه حال که بیرون حاکمیت تلاش کرد، مبارزه کرد و زحمات زیادی کشید. تهمت ها، دشنام ها و تهدیدها او را ذره ای از این مسیر منحرف نساخت. و چقدر سنگین است برای او، بهزاد نبوی، میردامادی، رمضان زاده، امین زاده و... فکر کردن و تصور اینکه حال عده ای بی ریشه، بی هویت که نه ریشه ای در انقلاب داشتند نه در دفاع مقدس نه در سازندگی و نه اصلاحات این گونه مدعی و دايه مهربانتر از مادر شده اند برای انقلاب و امام و ایران. عذاب آورست.
برای شناخت بیشتر جوانان کشورم از او، به خاطره ای اشاره می کنم که شاید گواهی باشد از تلاشهای سید مصطفی عزیز در راه آزادی، تحقق عدالت و آبادانی کشورش.
روزهای خردادماه امسال که تب انتخابات شدت گرفته بود کار ستاد سخت اما خوب سپری می شد. معمولا از خستگی کار روزانه با بچه ها در همان محل ستاد شب را به صبح می رساندیم. صبح خیلی زود یکی از همین روزها تلفنم زنگ زد. حول حوش ساعت 6:30 به خودم لعنت میگفتم که چرا یادم رفته تلفن رو خاموش کنم. پشت خط یکی از دوستانم بود با حالتی طلبکارانه گفت:ابوالفضل مهمان دعوت می کنی چرا نیامدی استقبال؟! بنده خدا تنها اینجا منتظر که کسی بیاد عقبش .گفتم مهمان؟! آخه اون روز قراربود دکتر رمضان زاده بیاد مشهد برای سخنرانی در جمع بچه های 88. گفتم مهمان من بعد ازظهر می رسه. شک کردم. با استرس بلند شدم .دفتر رو نگاه کردم. درست بود. تهران – مشهد عبداله رمضان زاده ساعت 14:30. تلفن قطع شده بود. چند باری گرفتم، از دسترس خارج شده بود. نام مهمان را نگفت. دوباره خوابیدم. ظهر وقت نهار باخبر شدم مسافر منتظر صبح دکتر تاج زاده بود. برنامه سخنرانی در بجنورد داشت. دلخور شدم و متعجب. دلخور از اینکه چند روز قبل زنگ زدم بهش اصرار کردم بیاد مشهد برای بچه های دانشجویی و88 سخنرانی کنه قبول نکرد گفت امسال اصلا خراسان نمیام. سخنرانهای زیادی میان مشهد میرم استانهایی که کمتر سخنران میره و تعجب از اینکه هر وقت سفر کاری یا غیره داشت می آمد مشهد بی اطلاع نمی گذاشت.
منهم تماس نگرفتم. ساعت نزدیک 9شب شده بود. دیدم تماس گرفت. گفت من بجنوردم ساعت 11:30 پرواز برگشتمه. جا نمونم از پرواز. آخه سابقه جا ماندن از پرواز رو داشت. متوجه شدم باید می رفتم فرودگاه. نه بلیط داشتم و نه... فرودگاه مثل همیشه شلوغ بود. به کارمندی که کارت پرواز صادر می کرد گفتم مسافرم تو آخرین لحظات ممکنه برسه، میشه کارت براش صادر کنید که جا نمونه؟ گفت نمیشه. جلوتر رفتم و بهش گفتم مسافرم برای تبلیغ برنامه های مهندس موسوی رفته شهرستان فردا هم حتما باید تهران باشه. تا اینو گفتم نپرسید کی یا اسمش؟ کارت پرواز تو دستم بود. ثانیه های آخر بود که آمد. مدتها بود از درد آرتروز گردن رنج می برد. وقتی دیدمش انگار سالهاست که نخوابیده. خسته بود اما خنده از لبهاش دور نمی شد. قبل از اینکه چیزی بگم گفت: صبح زنگ نزدم بخاطر اینکه از خواب بیدارت نکنم و اینکه بخاطر چند روز قبل که گفتم نمیآم خراسان. گفتم انشاالله اولین فرصت. کارت را گرفت، فرصتی برای صحبت نبود. می گفت فردا باید صبح بره ارومیه و بعدازظهر تبریز و رفت. این آخرین تصویر از تاج زاده بود تا الان. ساعت نزدیک 12شب بود. یعنی اینکه وقتی می رسید تهران در فرودگاه باید استراحت می کرد بعد دوباره پرواز. خستگی ناپذیری ویژگی ممتازش بود. بقول یکی از دوستان، تاج زاده خستگی رو هم خسته می کرد.
شهر به شهر، آبادی به آبادی می رفت برای دفاع از برنامه های مهندس میرحسین موسوی: عدالت، آزادی ... برای آگاه کردن مردم نسبت به سرنوشتشان. بدون ذره ای خستگی. بی بهانه با عشق البته بدون کوچکترین چشمداشت و توقعی.
به اذعان همه بی شک سهم زیادی در کشاندن مردم و متقاعد کردن جوانان برای پیوستن به جنبش سبز و رای به برنامه های مهندس موسوی داشت. و این شد گناه و جرم بزرگ او که همه ما در این جرم با او شریک هستیم.
تاج زاده عزیز، آقا مصطفی- این روزها در نبودنت خیلی ها خواب آسوده ای دارند نیستی تا ببینی چطور خسرو حسینیان و حسین شریعتمداری هرچه دلشان می خواهد به خاتمی عزیز می گویند و کسی جلودارشان نیست. یکه تاز میدان شده اند. همان هایی که هیچ وقت حاضر به مناظره با تو نمی شدند از ترس کم اوردن.
سیدمصطفی تاج زاده برای من معلمی بزرگ، دلسوز و با اخلاق در عرصه سیاست و اجتماع بوده و هست. هیچ گاه نشد پشت سر کسی بدی او را بگوید. دغدغه نان مردم را داشت. از بی کفایتی دولتیها رنج می برد اما در مناظراتش اخلاق را رعایت می کرد و وارد حریم خصوصی کسی نمی شد. درتمام گفته ها و رفتارش امید به آینده حرف اول را می زد. هروقت زیر فشار کارها کم می آوردم بهش زنگ میزدم. صحبت که میکرد آرام می شدم و امیدوار به آینده. نبودنت این روزها برای ما تاوانی است سنگین .بیا که سخت محتاج خنده هاتیم. بی شک و امید به خدا آزاد خواهد شد قبل از پایان زمستان .ان شاالله
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
می گذرد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم.
زیر صد فرسنگ برف،
اما
در عبور است از زمستان دانه گندم