فاطمه شمس
برادر!
دستانت با زنجیر
کدام پرده از سمفونی آزادی را مینوازد؟
حسین نورانینژاد را از نزدیک ندیدهام. اما پرستویش را چرا. یک سال همکاری در پویش موج سوم باعث و بانی رفاقت ما شد. پرستو از آن آدمهاییست که خیلی لازم نیست حرف بزند. نگاهش بیشتر حرفهایش را میگوید. لبخندی دارد که خیلی دیر محو میشود. آرام است و مهربان. ۸ ماه است که صورتش را ندیدهام. بعد از بازداشت همسرش حسین باید چشمهایش خیلی چیزها برای گفتن داشته باشد. روزگار جالبی شده. باید یکی از دو نفر را زندانی کنند تا حکایت عشقشان در ملاعام مکرر شود. برای پرستو و حسین هم همین داستان تکرار شد. حسین افتاد زندان، پرستو دوره عاشقی در ملاعام را با نمره بیست پاس کرد. بیش باد!
یادم هست یکی دو روز مانده بود به آزادی محمدرضا که حسین آمد روی چت. از آنهایی بود که کلماتش حتی بی صدا و تصویر آرامش میداد. سلام و علیکی کردیم و از سختی روزهای تنهایی و غربت گفت. دلداری داد. امید داد. گفت بالاخره تمام میشود. میآید. دوباره زندگی میکنید با هم. روزی هم که رضا آزاد شده بود باز آمد سلام داد، گفت دیدی گفتم تمام میشود؟ چمیدانست خودش میرود کنج زندان مینشیند و حتما عدهای دیگر همینها را به پرستویش میگویند...
من اطمینان دارم دل حسین از بابت پرستو قرص است. اینطور که پرستو محکم و صبور و سفت ایستاده و خم به ابرو نیاورده حسین را ده سال دیگر هم آن تو نگه دارند این دختر کم نمیآورد. وقتی محمدرضا زندان بود از معدود پویشیهایی بود که قلم برداشت و نوشت به جای محمدرضا همه ما را محاکمه کنید. وقتی حجاریان را محاکمه کردند نوشت مهم نیست تو را وادار کردهاند چه بگویی ما در هر صورت راهت را ادامه میدهیم. وقتی همسرش افتاد زندان، عاشقانههایش منتشر شد. هنوز هم مینویسد. این نوشته آخرش را اگر نخواندهاید بخوانید. این نسل دیگر نه سوختهست و نه نادم. میداند چه کار دارد میکند. چه آن تو باشد چه این بیرون. حالا هی بگیرید زندان کنید، حکم سنگین بدهید، ممنوع الخروج و ممنوع الملاقات کنید. ما هنوز سی سال هم عمر نکردهایم. هنوز سن انقلاب را هم نداریم. مگر چند روز دیگر، چند سال دیگر میتوانید با ما اینطور تا کنید؟ بالاخره روزی میرسد که باز ما کنار هم زندگی کنیم. بهتر است فکری به حال آن روز خودتان بکنید که سخت فقیرید. عشق مثل پول نیست که بگذارند کف دست گدا و حوالهاش کنند به خیابان. برای دستها و دلهای خالی از عشقتان فکری بکنید.
این قطعه کوتاه از زبان پرستوست برای حسین. بعد از خواندن نامه آخر پرستو نوشتمش. میگذارمش اینجا به امید آزادی حسین و همه دیگران خوب دربند:
از میان میله های راه راه
آن لباس راه راه
حرفها و شیشههای راه راه
بوسه میزنم به ریشهای وحشیات
میدوم میان دشت چشمهات
میسرایمت دوباره بیقرار
تشنه همچو شورهزار
مست همچنان بهار
دور میشویم از این حصار بیعبور
عبور میکنیم از این شبانههای کور
آفتاب میدمد
زمین طلوع میکند
بهار میرسد
و روز بعد
خدا به دستهای ما هبوط میکند
جاودانه میشویم.