ارتباط با ما مصاحبه‌هاي دبيركل آرشيو بيانيه‌ها آرشيو اخبار صفحه اول
 
 

« نقش شورای نگهبان در انتخابات | بايگاني يادداشت‌ها و مقالات پايگاه اطلاع رساني نوروز | دولتي ها تحليل كنند »


چوپان دروغگو

سيدشهاب الدين طباطبايي

اعتماد

توي راه حرف هاي پيرمرد را به ياد آورد، شبي که پيرمرد سراغش آمده بود و نصيحتش کرده بود. خيرخواهانه به او گفته بود دست از اين کار بردارد، به او هشدار داده بود ممکن است تکرار چندباره اين کار برايش گران تمام شود. او هم گفته بود قصدي نداشته و انگيزه اش از اين کار کمي تفريح بوده تا ضمناً حوصله اش هم سر نرود، تازه دوستانش هم از اين کار لذت مي بردند. به پيرمرد گفته بود از اينکه با فريادهايش مردم را بالاي تپه مي کشانده جز تفريح و خنده هدف ديگري نداشته. البته بار اول وقتي فرياد «گرگ آمد گرگ آمد» سر داده به اين علت بوده که مطمئن شود مردم به موقع به کمکش مي آيند.خيلي صادقانه به پيرمرد گفته بود از اينکه دروغً کم ضرري را فقط براي تفريح مي گويد احساس بدي ندارد، و او اگر براي لحظه يي خنده دروغ مي گويد، خيلي ها را مي شناسد که هر روز براي حفظ منفعت شان و ضربه زدن به ديگران به دروغ متوسل مي شوند. دروغ او مردم را براي چند لحظه بالاي تپه مي کشاند و برمي گرداند، ضرري براي کسي ندارد.و پيرمرد هم به او گفته بود مردم از اينکه او دروغ گفته، ناراحت نيستند، بيشتر از اينکه او هربار همان دروغ را تکرار کرده، ناراحت شده اند. همه هر روز به هم دروغ مي گويند اما مواظبند يک دروغ را فقط يک بار بگويند، اين يک اصل است و کسي که اين اصل را رعايت نکند در حقيقت به ديگران بي احترامي کرده. همه مي دانند دروغ مي گويند و دروغ مي شنوند اما اگر کسي بخواهد دروغي را تکرار کند به شعور همه توهين کرده است.و او دوباره فرداي شبي که پيرمرد نصيحتش کرده و هشدار داده بود که دست از اين کار بردارد، دروغ بي ضرر هميشگي اش را تکرار کرده بود، دوباره سر ظهر فرياد گرگ آمد گرگ آمد سر داده بود و اين بار مردم هم او را از ده بيرون کرده بودند. همان طور که پيرمرد هشدار داده بود.او به شعور مردمي که عادت کرده بودند دروغ بگويند و بشنوند اما نه تکراري، توهين کرده بود. او با تکرارً يک دروغً بي مزه بي ضرر به همه بي احترامي کرده بود، کاسه صبر همه آنهايي را که به دروغ عادت داشتند اما نه تکراري لبريز کرده بود و حالا تاوانش را پس مي داد، نمي دانست کجا مي رود، فقط گفته بودند ديگر حق ندارد به ده برگردد. مي دانست که بايد برود اما نمي دانست کجا.هوا تاريک شده بود و او همچنان مي رفت. نوري از دور سوسو مي زد، بالاي تپه يي کوچک نور ضعيفي را ديد. حالا حداقل مي دانست مي خواهد به جايي برسد، به جايي که نور کمرنگي سوسو مي زد.و بالاخره بالاي تپه رسيد، امامزاده يي کوچک بود با نرده هاي فلزي پهن و نقره يي رنگ، به نرده ها صدها پارچه آويخته بود و روي سکويي کنارً ديوار صدها شمع کوچک و بزرگ مي سوختند. کمي پايين تر، در حاشيه تپه نور چراغ هايي را ديد، مطمئن شد به روستاي امامزاده رسيده.تصميم گرفت شب را همان جا داخل امامزاده بخوابد و صبح به روستا برود بلکه آنجا آشنايي يا کاري پيدا کند و فعلاً ماندگار شود. حالا کمي خيالش راحت تر شده بود.داخلً امامزاده چراغ نفتي بزرگي روشن بود که نفس هاي آخرش را مي کشيد، سرش را که روي زمين گذاشت چراغ هم خاموش شد.کم کم خواب داشت به سراغش مي آمد که صدايي از بيرون، هوش و حواسش را جمع کرد و خواب را بيرون زد. زني نيمه هاي شب به امامزاده آمده بود و ناله و شکوه مي کرد که با وجود جواني اش حالا که شوهرش را از دست داده ترس آن دارد که به گناه بيفتد، از ضعف و ناتواني اش در مقابلً قدرتً هوس هاي نفساني مي گفت و از امامزاده طلبً کمک مي کرد.آسمان صاف بود و قرصً ماه کامل، آنچنان که چوپانً جوان توانست از پنجره هاي چهارگوشً امامزاده که محبوس نرده هاي فلزي شده بودند، صورتً زيباي زن را ببيند.نگاهش روي آن صورتً ماه رو بي حرکت مانده بود و چشم هايش مبهوت و مسحور چشم هاي زيباي زن جوان شده بودند. کمي که گريه و زاري زن آرام گرفت، از داخل امامزاده صدايي آمد، صدايي که زن را ترساند. با وجود آنکه انتظار داشت جوابي بشنود، ترسيد. شايد هم واقعاً منتظرً شنيدن جواب نبود، شايد فقط آمده بود تا حرف هايش را بزند، خودش را آرام کند، به عذابً وجدانش يا احساسً وفاداري به شوهرً مرده اش خاتمه دهد و برود.نمي دانست از سرماي نيمه شب زمستان مي لرزد يا از شنيدن آن صدا که انتظارش را نداشت.«اي زن صبر داشته باش، به خدا توکل کن، نشاني ات را بده و با خيالي آسوده برو، تنهايت نمي گذاريم، حاجتت را چون خيلي دردمندي برآورده مي کنيم. از اين قصه هم چيزي با کسي نگو.»

---

زن جوان تا صبح نخوابيد، همچنان به فکرً آن صدا بود، باور نمي کرد آنچه را شنيده، واقعيت دارد، با خودش مي گفت خيالاتي شده. با اين وجود نگران بود مبادا در آن لحظات که ترسيده بود، نشاني را دقيق و کامل نداده باشد.اول وقت، چوپان به روستا آمد، اول با نشاني که داشت، خانه زن را نشان کرد و بعد رفت که کاري دست و پا کند يا آشنايي بيابد.نيمه هاي شب، چند ساعتي به صبح مانده بود که زنً جوان از شنيدن صداي در از خواب بيدار شد، در را باز کرد، ماه چنان خودش را پشت ابرها پوشانده بود و تاريکي چنان مطلق حکم مي راند که چهره آن که جلوي در ايستاده بود را نديد، اما شنيد مردي مي گويد دعايش پيشً امامزاده کارساز شده. در تاريکي مطلق مرد بي آنکه منتظر اجازه باشد داخلً خانه شد، زن هم گويا غير از اين انتظاري نداشت.«نمي دانم جايگاهت نزد خدا چه بوده که در اين ساعت مرا فرستاده اند، من بيشتر وقتم را با فرشتگان سپري مي کنم، قدر خودت را بدان به خاطر رنج ها و مصيبت ها که کشيده يي اينک مزه آرامش را که هديه خداست با تمام وجودت درک کن. فقط بدان چون به هيئت آدميان درآمده ام و ممکن است چهره ام به صورتً انساني درآمده باشد که برايت آشنا بنمايد، از ديدن آن محرومي.»در همان تاريکي مطلق، دور از چشمً ماه که آن شب خودش را پشت ابرها پوشانده بود، و به هيچ قيمتي بيرون نمي آمد، زنً جوان خود را تسليمً مردي کرد که صورتش را نمي ديد. صبحً کاذب که خودش را نشان داد چوپان به آرامي دست هايش را از زير سر زن که حالا آسوده و راحت به خواب رفته بود، بيرون کشيد، سري به صندوقچه کنار اتاق زد، داخل صندوق کيسه يي پر از پول يافت، آن را برداشت و در جيب لباسش گذاشت. براي احتياط بيشتر، صورتش را هم با پارچه يي پوشاند و آرام و بي صدا روي پنجه پا از خانه بيرون آمد، ترسيد در را برهم زند و کسي را با صداي در بيدار کند. در را نيمه باز گذاشت و با سرعت راهش را گرفت و رفت.حالا خورشيد واقعاً خودش را آفتابي کرده بود و چوپان بيرون ده کنارً قبرستان کوچکي تصميم گرفت کمي استراحت کند. کفش هايش را لاي پارچه يي که بر صورت بسته بود، پيچيد و زير سرش گذاشت و زير سايه ديوار قبرستان لحظه يي رو به آسمان دراز کشيد.هرچه با خود کلنجار مي رفت که تصويرً زنً جوان را از فکر و ذهنش پاک کند، گويا وضوحً آن تصوير بيشتر و بيشتر مي شد.بالاخره افکارش تسليمً تصويرً معصوم و ساده زن شد، به همان سرعتي که زنً جوان خود را تسليمً او کرده بود، به همان سرعتي که خواسته زن جوان اجابت شده بود.و در لحظه يي همه ذهن و فکرش را همان تصوير پر کرد، به همان سرعتي که تسليمً تصويرً زنً جوان شده بود.اولين بار بود که احساس گناه مي کرد؛ احساس مبهمي که فکر مي کرد احساس گناه است، و بعد احساس ساده تري که همه چيز را توجيه مي کرد و آن احساس قبلي را کنار مي زد.حالا از خودش و کارهاي خودش متنفر بود، از مردمي که او را از ميان خود رانده بودند تنها به دليل آنکه دروغ بي ضرري را چندبار تکرار کرده بود، از خودش که دروغً بي ضرري را تکرار کرده بود، از دوستان نادان تر از خودش که او را تشويق مي کردند و دوباره از خودش که از تشويق هاي آن دوستان نادان لذت مي برد. از همه متنفر بود، اما هرچه فکر مي کرد تنفرش شامل حال زن جوان نمي شد، به جاي تنفر حس عجيبً دوست داشتن نشسته بود؛ حسي که هيچ وقت تجربه نکرده بود، حسي که سرماي اول صبح آن روز زمستاني را هم برايش بي معني کرده بود.هميشه عادت کرده بود به يک جريانً هماهنگ درونً خودش که هيچ وقت تناقض و تضادي نداشت. هرچه تا به حال بود از يک جنس بود، اگر احساس بدي داشت همه چيز بد بود و اگر خوب، همه چيز خوب بود، اما حالا قضيه فرق کرده بود، تنفر در کنار دوست داشتن نشسته بود، اولين بار بود که بدي را مي فهميد و نمي خواست بد باشد، اولين بار بود که احساسات و افکارً متفاوت و مختلفي در ذهنش مي گذشتند. او حالا خودش را تسليمً اين احساسات و افکار و صداها کرده بود، درست مثلً زن جوان که خود را تسليمً او کرده بود.مي خواست راستش را بگويد، مي ترسيد از اينکه راستش را بگويد، در همان حال داشت بر ترسش غلبه مي کرد تا راستش را بگويد، و لحظه يي ديگر که انگار وصل به لحظه قبل بود يا اصلاً همان لحظه قبل بود دليلي براي فکر کردن به اين موضوع نمي ديد و لحظه يي ديگر که انگار همان لحظه بي تفاوتي اش بود احساسً گناه همه وجودش را فرامي گرفت.درگيري اين لحظات و افکار برايش عجيب بود، عجيب تر آنکه از چنين حالتي لذت مي برد. و در همان حال که احساسً لذت مي کرد، و پس از آن چهره زيبا و معصومً زن جوان که مي رسيد، همه آن لذت به دردي غيرقابل تحمل بدل مي شد. آنچنان غرقً افکارً پريشانش بود و آنچنان درگيرً خودش که وقتي ضربه چوبدستي بر سرش خورد فقط فرصت کرد فريادي بکشد. همانجا که خوابيده بود از هوش رفت.

---

وقتي به هوش آمد و چشم هايش را باز کرد، چشم هايي را ديد که برايش آشنا بودند. باور نمي کرد، چند باري چشم هايش را برهم زد و دوباره همان چشمان زيباي کنار پنجره هاي چهارگوش امامزاده را ديد. اشتباه نمي کرد، خودش بود با همان زيبايي خيره کننده يي که آن شب ديده بود، همان شبي که قرص کامل ماه بر او تابيده بود، همان زيبايي که شبً بعد نديده بود، همان شبي که ماه خودش را پشتً ابرها پنهان کرده بود و اجازه داده بود تاريکي حکم براند. همان تاريکي مطلقي که به او اجازه داده بود کارش را پيش ببرد.فکر مي کنم ديشب، دزدان به خانه زده اند، و کيسه پول داخل صندوقچه را ربوده اند. بيرون که مي آمدم در باز بود، شکم برد که کسي وارد شده باشد. ديشب خدا حاجتم را برآورده ساخت، ديگر متوجه چيزي نشدم.من هم آمده بودم تا با شوهر تازه مرده ام حرف بزنم. نزديک غروب مي خواهم دوباره از امامزاده حاجتي بخواهم، بايد از او براي اين کار اجازه مي گرفتم.

---

خورشيد آماده رفتن بود که زن جوان با ناله و شکوه سخنش را با امامزاده آغاز کرد، از صحبتش با شوهر تازه مرده اش گفت و اينکه به او قول داده با آرامش و شادي خود روحً او را در آن دنيا شاد کند... خورشيد آنقدر نماند که حرف هاي زن را کامل بشنود. چوپان اما حرف هاي زن را شنيد و با خودش فکر کرد امشب را در اجابت حاجت تاخير نکند. هنوز شب به نيمه نرسيده بود، جلوي در خانه زن جوان بود و منتظر که زن در را باز کند. صورتش را با پارچه يي پوشانده بود.چوپان وقتي مطمئن شد که زن اسير خواب شده، آرام و بي صدا از جا بلند شد، لباس هايش را پوشيد و راهش را گرفت که برود. دم در اتاق که رسيد صداي زن جوان را شنيد که مي گفت؛ لطفاً در خانه را پشت سرت ببند، اگر چيزي هم بر مي داري حداقل از راهزنان و دزدان حفظش کن. ضمناً بدان رسم ما اين است که دروغي را بيش از دو بار تکرار نکنيم. براي شب هاي بعد به فکر فريبي ديگر باش تا عيش مان ناقص نشود.