<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>يادداشت و مقاله :: پايگاه اطلاع رساني نوروز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://norooznews.info/note&article/atom.xml" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&amp;article//3</id>
   <updated>2010-03-20T12:46:51Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>خدایا داده هایت را شکر؛ نداده هایت را هزار بار شکر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17060.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17060</id>
   
   <published>2010-03-20T12:44:47Z</published>
   <updated>2010-03-20T12:46:51Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      ساجده عرب سرخی
      خدایا داده هایت را شکر؛ نداده هایت را هزار بار شکر. آن وقت که می دهی هزارها می گیری و آنگاه که نمی دهی در سر سودای آن داری که هزار چیز بدهی. امسال شب عید بابا نیست. بابا را پشت میله ها حبس کرده اند. بابا را از زندگی فرزندان و همسر و مادرش دزدیدند. شکر. می دانم پسِ این نداشتن، خدا هزار دادن را بهانه کرده است. وقتی در نداشتن عمیق می شوم، این توئی که همه ی نبودن ها را پر می کنی و من لبریز از تو می شوم. وقتی ندار می شوم، پر می شوم از اعتراض. از سرکشی. ازعصیان. می جنگم. تلاش می کنم. مقاومت می کنم، در مقابل انهدام. ایستادگی می کنم، برابر انکارهای کور. قوی می شوم. تو را به دست می آورم. درد را حس می کنم و مردمی که مثل من عید را در نبود بابا تجربه می کنند. خدایا شکر که درد مردمم را به من فهماندی. شکر که نداشتن را به من نشان دادی تا درد اندوه را بچشم. تا بفهمم هیچ دست آویزی جز تو نداشتن به چه معناست. شکر گزار تو هستم که تجربه های بزرگ را به بهانه های کوچک فراهم می کنی. همین ده سال پیش بود که خاری به پای مردم رفت و سعید حجاریان ترور شد و ما به جای خانه و دور سفره هفت سین، در بیمارستان سینا سال کهنه را با سال نو دست به دست کردیم. انگار امسال دوباره احساس نداشتن ما را زیر پل اوین می کشاند تا با مردم زخم خورده ی اندوهگین ِ رنج کشیده، صف در صف بایستیم و سال کهنه را نو کنیم و به هم تبریک بگوییم سال صبر و استقامت را که سید سبزمان نامگذاریش کرده. داریم به سالمرگ هشتاد و هشت نزدیک می شویم.  امسال دارد می میرد با آخرین نفس های سنگین و به شماره افتاده اش. بابا اگر تو نیستی چه باک! خدای تو که هست. خدایا داده ات را شکر. نداده ات را هزار بار شکر.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سال89، سال صبر و استقامت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17050.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17050</id>
   
   <published>2010-03-18T17:41:41Z</published>
   <updated>2010-03-18T17:42:25Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      علی شکوری راد
      دیروز غروب، سعید شریعتی به من زنگ زد و خبر آزادی خانم منصوری را داد و گفت سعید نورمحمدی هم قراره آزاد بشه. گفتم از محسن چه خبر؟ گفت احتمالاً او هم تا آخر شب میاد. پیشنهاد داد با هم برویم قرچک دیدن خانم منصوری. قرار شد ساعت ده شب بیاید دنبالم و با هم برویم. تلفن که قطع شد زنگ زدم خانۀ محسن. مهدی گوشی رو برداشت. پرسیدم از بابا چه خبر؟ گفت نمیدونیم. بازجویش گفته امشب که نمیاد. ولی معلوم نیست. حرفاشون خیلی اعتبار نداره. یکهو دیدی مثل آقای تاجزاده آوردند در خونه تحویلش دادند. گفتم که انشاءالله بیاد. با خانم مجردی هم صحبت کردم. گفتم اینها دارند حال گیری می کنند. میدونست و بخاطر همین علی رغم انتظار شدید برای آزادی محسن، خودش رو محکم نگه داشته بود که اونها در حال گیریشون موفق نباشن.علی میردامادی ابتدا اظهار تمایل کرد با ما به دیدن خانم منصوری بیاد ولی بخاطر احتمال آزادی باباش نیومد. بعد خبر رسید سعید لیلاز هم آزاد شده است.
ساعت یازده شب رسیدیم قرچک. سرکوچۀ خانۀ خانم منصوری خون گوسفند قربانی که شسته شده بود پیدا بود. سه تا خونه پشت سرهم درهاشون باز و چراغهای بیرونشون روشن بود و در حیاط خانه ها عده ای در تکاپو بودند. مثل مراسم استقبال از بزرگی که از سفر حج برگشته باشه حالت شادمانی و برو بیا به چشم می خورد. در حیاط خانۀ خانم منصوری داشتند گوسفند قربونی رو تکه می کردند. یکی گفت خانم منصوری در خانۀ اول نشسته است. جمعیت زیادی آنجا بود. اقوام، خانم منصوری را دوره کرده بودند و دوستان دورتر نشسته بودند. لاغر شده بود اما خیلی شاد و بشاش بود. پیش از ما نعیمی پور با خانم و پسرش-حسین، جلایی پور با پسرش- رضا، رضا تهرانی و عده ای دیگر از جوانان رسیده بودند. پس از ما هم بچه های مشارکت قرچک و بعد مزروعی با دخترش آمدند.
خانم منصوری با استقامت و پایداری خودش در زندان و نقش بارزی که در روحیه دادن به سایر زندانیان در او نمود یافت، به یک اسطوره تبدیل شده است. او حقیقتا شایستۀ چنین منزلتی ست. او عضو ساده ای در جبهۀ مشارکت قرچک بود که در طی سالها بر اثر شایستگی هایش پله پله رشد کرد تا عضو شورای مرکزی و بعد معاون سیاسی دبیرکل شد. او این وظیفۀ اخیر را چنان با مسئولیت انجام داده که هیچکس اکنون تردید ندارد که او بهترین انتخاب بوده است. چیزی که همیشه برای من جالب بوده این است که او هرگز بدنبال تبعیض مثبتی که بحق برای دورۀ گذار به فرصت های برابر، در جبهۀ مشارکت، برای خانمها تصویب شد نبوده بلکه موقعیت و منزلت خود را بر اساس ویژگی ها و توانایی های خود بدست آورده و خود را ثابت کرده است. چیزی که اکنون و پس از دوران زندان، بیش از پیش برای همگان روشن شده است. ما فرصت را مغتنم شناخته و به او گفتیم که چه اندازه سربلند هستیم از اینکه او معاون سیاسی دبیرکل حزب ماست.
از اونجا برگشتیم و رفتیم دیدن سعید نورمحمدی.نزدیک یک نصف شب بود که رسیدیم. خانۀ کوچکشان پر از جمعیت بود. عده ای رفتند تا جا برای ما باز شد. یک ساعتی نشستیم و سعید با ته ماندۀ آن حالت تخسی و نجابتی که توام با هم دارد از آنچه بر او گذشته بود، جریان دادگاهش و بچه هایی که در زندان با هم بودند برایمان تعریف کرد. به رسم مألوف بین ما، یکی دو بار برایش تکه انداختم ولی واکنشش مثل گذشته نبود. جدی تر شده بود و کمتر می خندید. سعید در این شش ماه شش سال بزرگ شده بود. پرسیدم روحیۀ زندانی ها چطور بود؟ گفت همه خوب بودند. حتی آدمهای گمنامی که توی خیابانها بازداشت شده بودند. همه سبز بودند و به آن افتخار می کردند. شاید کسانی از احکامی که برایشان بریده شده بود ناراحت بودند ولی پشیمان نبودند. گفت محمد امین ولیان هنوز از حکم اعدام خودش اطلاع ندارد.
جالب است. جنبش سبز علی رغم همۀ فشارها و بگیرو ببندها، و همۀ تهدیدها و ارعاب ها و خط و نشان کشیدنها و حتی صدور حکم اعدام هیچ ریزش نیرو ندارد. همه سفت و محکم هستند. کسانی هم که ابراز نمی کنند همچنان سبز هستند. آنها خیابانها را در کنترل خود در آورده اند ولی نه تنها نتوانسته اند کسی از جنبش سبز را متقاعد کنند که از اعتراضش دست بردارد. بلکه هر روز از بین خودشان کسانی پیدا می شوند که می پرسند این همه هزینه و فرصت سوزی و این همه خشونت و سرکوب برای که و چه ؟ این را هر روز می بینیم و می شنویم. پس چرا به آینده امیدوار نباشیم. 
ساعت نزدیک دوی بعد از نصف شب بود. جمعیت راه افتادند بروند دیدن سعید لیلاز. طاقت نداشتند بگذارند برای فردا. مثلا زندان قراربوده نقش بازدارنده داشته باشه و باعث عبرت دیگران بشه. حالا  بازداشتن چه کسی از چه چیزی؟ معلوم نیست. بقول آقا رضا: واقعاً که!
یکی از همکاران گفت سال آینده هم که معلوم شد چه سالی ست. پرسیدم چه سالی؟ گفت سال &quot;صبر و استقامت&quot; و اضافه کرد این را موسوی گفته است. یادم آمد که در جمع خود ما گفته ولی من توجه نکرده بودم این یک نامگذاری ست برای سالی که پیش روی ماست. مردم خیلی حواسشان جمع است و خیلی گوش به زنگ هستند.


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دلنوشته مریم شربتدار قدس همسر عرب سرخی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17043.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17043</id>
   
   <published>2010-03-18T11:01:34Z</published>
   <updated>2010-03-18T11:02:22Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      
      گذشت ... دویست و پنجاه روز یعنی شش هزار ساعت یا سیصد و شصت هزار دقیقه و باز هم دقیق تر بیست و یک میلیون و ششصد هزار ثانیه ! افسوس که فقط احساس درونیم می تواند لحظه هایش را برشمارد ، لحظه لحظه های فراق و هجران را که هر یک قرن ها گذشت . 
و اینک در آغاز بهار و فصلی  نوین ، ثانیه ها را می شمارم و لحظه ها را می بلعم به امید لحظۀ شکستن دیوارها و فرو ریختن فاصله ها ، در آرزوی شکفتن غنچه های لبخند بر لبان منتظران که آزادگان در بندشان را به استقبال می روند . 
سفرۀ هفت سین گسترانیده شد در حالیکه سبزه، سخت آزرده و محزون است و ماهی های قرمز ، گریانند و افسرده .
سنبل، دیگر نمی طراود و سرکه، آرام آرام ظرفش را به نابودی می کشد . 
سفره را خاک غربت گرفته و اطرافش سیاهی و غم .
کجایند بلبلان عاشق تا غزل رهایی سر دهند و بال زنان تا کوی عدالت ، اوج بر گیرند ؟
 زمین هنوز زنده است و پا بر جا ، و من فریادش را می شنوم که در گوش زمان می پیچد :
&quot;ای عفریت بد دل زمستان ! من مانده ام تا رسیدن بهار را نظاره گر باشم . درختان من که ریشه در اعماق دارند، با طلیعۀ بهار بیدار می شوند و هوا را آکنده از عطر خوش میوه ها و شکوفه ها می سازند و تو چه داری جز رسوایی و روسیاهی ؟ چه خوش گفته اند پیشینیان که زمستان می رود و روسیاهی بر ذغال می ماند &quot;
پس بهار را زمزمه می کنم تا تو بیایی قهرمان من ، نه فقط تو که همۀ قهرمانان سبز میهنم  ... و مگر بهار جز این است ؟ بهار من ، بهار ما و بهار همۀ درد آشنایان مظلوم تاریخ .
بهار را به انتظار می نشینم که دیگر سبز بودنش جرم نیست و اینهمه زیبایی حقیقت را به رخ می کشد . 
چه سالی گذشت بر ما و چه خوش درخشیدی همسرم که نام &quot;فیض الله&quot; بر قله های افتخار می تابد و بهار با تمام زیبایی در جبین تو گره می خورد . 
و من به خون شهیدان سوگند می خورم محکم تر از همیشه به اتکاء عزم آهنین تو ایستاده ام که ستون های زندان را به زانو درآورده ای.
در این بهار ، شاید بیایی تا برایت قصه ها گویم از دلتنگی ها و مرارت ها ...
شاید تو بیایی و من مبهوت شرف و ایمانت فراموش کنم غصه ها و رنج ها را و این نه حکایت من که شرح فراق دل های بسیاری است .
گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم              چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی 
 


   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بررسی جامعه سياسي بحرانيِ ايران و آیندۀ آن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17041.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17041</id>
   
   <published>2010-03-17T11:39:17Z</published>
   <updated>2010-03-17T11:40:12Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      حميدرضا جلائي‏پور
      پس از انتخابات دهمين دوره رياست‏ جمهوري (خرداد 1388) يك حركت اجتماعيِ فراگير، اعتراضي و مسالمت‏آميز در جامعه سياسي ايران ظهور كرد.  با گذشت 9 ماه به رغم به‌كاربردن انواع اقدامات كنترلي از سوي حكومت (مانند دستگيري فعالان سياسي، دانشجويي و مطبوعاتي، برگزاري دادگاههاي نمايشي، حضور مستمر پليس در خيابان‏ها و رويارويي آن‌ها با معترضين، انجام تبليغات مستمر تهديدآميز و جنگ رواني، فيلترينگ گسترده سايت‏هاي اينترنتي، ارسال پارازيت براي اخلال در تماشای شبکه‌های ماهواره‏اي، جلوگيري از برگزاری هرگونه نشست و جلسه‏اي از سوي منتقدين - حتي دعاي كميل - و بالاخره ایراد اتهام محاربه به معترضين و تهديد به اعدام) اين حركت اجتماعي محو نشده است. در 9 ماه گذشته اين &quot;حركت اجتماعي&quot; توانست تقريباً &quot;عرصه عمومي&quot; ايران را تحت سیطرة خود درآورد و به غير از راهپيمايي ميليوني روزهاي 25 و 26 خرداد، اغلب روزهاي ملي و اجتماعات قانونی مانند نماز جمعه‌ای که به امامت هاشمي رفسنجاني برگزار شد، روز قدس، 13 آبان،  16 آذر، عاشورا و 22 بهمن را با حضور خود تحت تاثير قرار دهد و چهره ديگري از ايران به ايرانيان و جهانيان معرفي ‏كند. با اين‌كه پس از راهپيمايي 22 بهمن حكومت در تبليغات رسمي خود شكست كامل اين حركت اجتماعي را اعلام كرده است ولي در عمل حكومت شبح اين اعتراض جمعي را بر بالاي سر خورد مي‏بيند و به همين دليل هيچ‏گونه مجوزی به برنامه‌ها و اجتماعات معترضين به انتخابات نمي‏دهد زيرا نگران است يك اجتماع كوچك به حضور صدها هزار نفر و بلکه میلیون‌ها معترض در خیابان‌ها منجر شود. در شرايط فعلي اين حركت اجتماعي نه سركوب شده و نه به مطالبات آن پاسخ داده شده است و همچنان با فراز و نشيب به حرکت خود ادامه می‌دهد. به تعبير ديگر مبارزات انتخاباتي بين كانديداها و علاقمندان آن‌ها و نحوه برگزاري پرمناقشه انتخابات &quot;جامعه سياسي&quot; ايران را وارد يك وضعيت بحراني و با چشم‌اندازي نامعلوم كرده است و چالش‌هاي اين جامعه سياسي همچنان در جريان است و هنوز به‌رغم تبليغات رسمي وضعیت عادی نشده است.
اينك يكي از بحث‏هاي زنده در عرصه عمومي ايران گمانه‏زني درباره پويايي‏هاي اين جامعه سياسي و آينده آن است. درباره اين جامعه سياسيِ بحراني از منظرهاي مختلفی مي‏توان وارد بررسي شد. بررسي پیش رو با يك رويكرد جامعه‏شناختي (که در آن هم «عاملان» و هم به ساختارها و شرایط توجه کرده) صورت گرفته است و در سه بخش ارائه مي‏شود. در بخش اول كه قسمت اصلي اين جستار را تشكيل مي‏دهد، سه نيروي سياسي ـ اجتماعي اين جامعه سياسي كه هركدام به نحو خاصي به دنبال امنيت، آباداني و توسعه كشور هستند، معرفي مي‏شوند و نشان داده مي‏شود كه هركدام چگونه &quot;حركت اجتماعي&quot; برآمده از انتخابات را ارزيابي مي‏كنند؛ چگونه از لحاظ تاريخي اين &quot;حركت اجتماعي&quot; را شبيه‏سازي مي‏كنند؛ وزن سياسي و اجتماعي هر یک چه‌قدر است؛ راه حل هر یک برای برون رفت از بحران چيست و افق پيش رو را چگونه ارزيابي مي‏كنند. در بخش دوم مقاصد هركدام از سه نيروي حاضر در جامعه سياسي در زمينه جامعه ايران وارسي مي‏شود. در بخش سوم با توجه به مباحث بخش‌های قبل نگاهي به چشم‌انداز پيش روي جامعه سياسي ايران مي‏اندازيم. بديهي است كه ارائه بررسي‏هاي روشن و منصفانه توسط محققان درباره بحران جامعه سياسي در عرصه عمومي ايران گامي عقلاني (و اخلاقي) در جهت ساختن آينده جامعه جوان ايران است، و اگر گوش شنوايي در حكومت باشد، به نفع حكومت نيز هست. انشاءالله.

سه نيروي جامعه سياسي 
1. اولين نيروي سياسي را مي‏توان طرفداران تغيير و توسعه ايران براساس الگوي &quot;اقتدارگرايي استثنايي&quot; ناميد كه از اين پس از آن‌ها تحت عنوان اقتدارگرايان (يا آن بخش از اصول‌گرایانِ اقتدارگرا)) ياد مي‏كنيم. پاره‌ای ويژگي‌هاي اين نيروي سياسي به قرار زير است. اول اين‌كه اين نيرو به عزت، پيشرفت و توسعه ايران فكر مي‏كند و خواهان متحول كردن جامعه پرمعضل ايران است (يعني جامعه‏اي كه با بيش از ده ميليون فقير حاد و حاشيه‏نشين، بيش از چهار ميليون بيكار، بيش از دو ميليون معتاد، بيش از ده ميليون نفر كه از داروي افسردگي استفاده مي‏كند و ... روبرو است). ولي الگوي تغيير آنها &quot;استثنايي&quot; است و در آغاز قرن 21 در هيچ كشور و تجربه‏اي (و حتي هيچ متن ديني‏اي) نمي‏توان سراغ آن را گرفت. استثنايي است بدين معنا كه اقتدارگرايان براي اداره و تغيير جامعه يك حرف در مقام تبليغ دارند و يك راهبرد را در مقام عمل پي مي‏گيرند. در مقام تبليغات مي‏گويند ما نگران اسلام، انقلاب و نظام هستيم و به دنبال توسعۀ اسلام‌پسند ايرانيم ولي در مقام عمل آن‌ها به دنبال راهبرد ايجاد دولتي مقتدر، غيرپاسخگو و يك‌نفره و ايجاد جامعه‌مدني سازماندهي شده و گوش به فرمان (در اينجا منظور از جامعه مدني بخش مياني جامعه است كه بين آحاد مردم در پايين جامعه و حكومت در بالاي جامعه قرار دارد) و شهرونداني مطيع هستند. اقتدارگرايان معتقدند بهترين سازماني كه مي‏تواند مردم را در جريان تحول جامعه در درون جامعه مدني سامان دهد احزاب سياسي و نهادهاي مدني نيست بلكه بسيج و سپاه است. حتي سپاه و بسيج به غير از عرصه جامعه مدني بايد عرصه فعاليت‏هاي اقتصادي را با حضور خود ساماندهي كند، لذا بخش خصوصي توانمند كه بخواهد تقويت‏كننده نهادهاي مدني باشد نيز بايد مهار شود. در اين فرايند تغييرِ اقتدارگرايانه اگر محافل مذهبي در مساجد و هيئت‏ها و در حوزه‏هاي علميه در خدمت اين الگوي استثنايي يا يكسان‏سازي جامعه از بالا به پايين باشند تحمل مي‏شوند و گرنه به تدريج طرد مي‏شوند و به بخش محذوف جامعه رانده مي‏شوند. كليه رسانه‏هاي ارتباط جمعي اعم از كاغذي، رادیویی و تلویزیونی و ديجيتالي، هم در بخش دولتي و هم خصوصي، بايد در خدمت تبليغ اين الگوي تغيير باشند. از نظر آن‌ها الگوي مزبور الگويي اصيل است زيرا به الگوهاي تغيير در علوم انساني رايج غربي آلوده نشده است. لذا آن‌ها در محافل تئوريكشان علاقه دارند از اين الگوي اقتدارگرايانه استثنايي توسعه، به نام الگوي &quot;تعالي&quot; يا الگوي توسعه ايراني ـ اسلامي ياد كنند.
ويژگي دوم اقتدارگرايان اين است كه در موسم انتخابات عزا مي‏گيرند. اجراي الگوي تغيير اقتدارگرايان در جامعه مدرن (و البته بدقواره ايران) با معضلات فراواني روبرو است. يكي از اين معضلات در موسم انتخابات خود را نشان می‌دهد. تجربه انتخابات سال 76 با پيروزي كم‌نظير سیدمحمد خاتمي، انتخابات شوراهاي اول شهرها و مجلس ششم با پيروز اكثريت اصلاح‏طلبان به اقتدارگرايان آموخته است كه انتخابات را بايد طوري برگزار كرد كه نتايجش تضمين شده باشد و با حضور اصلاح‏طلبان آلوده نشود. لذا اقتدارگرايان در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري و هفتمين و هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي تمرينات و تجربياتي را براي انجام انتخابات تضمين‌شده پشت سرگذاشتند. در انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري اقتدارگرايان ركورد پيشروي خود را افزايش دادند و قصد كردند براي مواجهه قدرتمندتر با معضلات داخلي و خارجي نظام خصوصا براي پيشبرد محكم‏تر توسعه و تعالي استثنايي ايران هم انتخابات را با مشاركت خيلي بالا برگزار كنند و هم نتايجش همچنان تضمين شده باشد. اين انتخابات با مشاركت بالا و تضمين نتايج آن برگزار شد ولي آنچنان كه به واكنش اعتراضي ميليون‌ها نفر از اقشار تواناي شهري روبرو شد و يك &quot;حركت اجتماعي&quot; فراگير اعتراضي را در جامعه ايران بوجود آورد. بدين‏سان بزرگترين بحران براي طرفداران اقتدارگرايي استثنايي در جامعه سياسي ظهور كرد.
سوم اين‌كه پس از انتخابات اقتدارگرايان &quot;حركت اجتماعي&quot; برآمده از انتخابات رياست جمهوري را يك &quot;انقلاب مخملي&quot; و بعد يك &quot;كودتاي مخملي&quot; و سپس &quot;اغتشاش&quot; و &quot;فتنه&quot; خواندند كه به زعم آن‌ها سرنخ‌اش به‌دست سرويس‏هاي اطلاعاتي آمريكا، انگليس، اسرائيل، منافقين و سلطنت‏طلبان خارج از كشور است كه با كمك اذناب داخلي‏شان مشغول توطئه‏اند و بايد سركوب شوند. لذا اقتدارگرايان دو اقدام را در دستور كار قرار دادند. از يك طرف با اجراي سياست كنترلي ـ امنيتي ـ تهديدي و نمايش قدرت خياباني و تلويزيوني کوشیدند خيابان را کنترل کنند. و از طرف ديگر فرصت را غنيمت شمردند تا در عمل الگوي توسعه اقتدارگرايانه استثنايي را بهتر پيگيري كنند. بدين معنا كه سعي كردند به مهمترين مانع راه توسعه اقتدارگرايانه (يعني اصلاح‏طلبان و كليه شخصيت‏هاي ميانه‏رو و ريشه‏دار در انقلاب- یا اصول‌گرایان میانه‌رو- و حاملان فعال عرصه رسانه‏هاي مجازي و غيرمجازي) هجوم بياورند. لذا فعالان اصلاح‏طلب، مطبوعاتي، دانشجويي و اجتماعي (حتي آنها كه در راهپيمايي‏ها حضور نداشتند) را با عنوان برانداز نرم و اغشاش‏گر دستگير يا تهديد کردند؛ روحانيان و شخصيت‏هاي خوش‌سابقه انقلابي را كه مروج اقتدارگرايي استثنايي نبودند، مرعوب كردند؛ دانشگاه‌ها را به انقلاب فرهنگي ديگري تهديد كردند؛ و برای اهالي گونه‏هاي مختلف هنر به طور غيرمستقيم خط و نشان كشيدند. در همين مدت سعي كردند با &quot;سپاهي كردن&quot; عرضه اقتصادي (مثل واگذاري شركت مخابرات به سپاه) الگوي توسعه استثنايي را به پيش ببرند. با اين همه موج حركت اجتماعي در 9 ماه پس از انتخابات آرام نگرفت و بحران چنان حاد شد كه هم اکنون اقتدارگرايان بيشتر وقت خود را براي كنترل بحران مصرف مي‏كنند تا اجراي طرح &quot;توسعه استثنایی&quot;.
ويژگي چهارم اين‌كه اين نيرو به لحاظ سياسي و رسمي بيشترين وزن و قدرت را در هرم سياسي ايران دارد. اكثر سازمان‌هاي نظامی، امنيتي و اداري (اعم از دولتي و شبيه دولتيِ) نظام سياسي تحت سیطره اين نيرو است. اگر چه وقتي اقتدارگرايان دستورات خود را براي اجرا به سطوح پایین‌تر ابلاغ می‌کنند، هرچه آن دستورات پايين‏تر مي‏آيد، با مشكلات و موانع بيشتري در اجرا روبرو مي‏شود و ممكن است به رسوايي‏هاي همچون جنايات كهريزك يا كوي دانشگاه بینجامد. اقتدارگرايان استثنايي از لحاظ اجتماعي روي كمتر از بيست درصد جمعيت ایران در بخش‏هاي محروم و در قسمتي از اقشار مذهبي طبقه متوسط نفوذ دارند و با آن‌ها به‌طور سازماندهي شده مرتبطند. پنجم اين‌كه اقتدارگرايان &quot;حركت اجتماعي&quot; برآمده از انتخابات را اگرچه در تبليغات رسمي يك &quot;اغتشاش&quot; و &quot;فتنه&quot; چندهزار نفره مي‏دانند ولي در محافل خود آن را &quot;بحران&quot; ناميده و ماهيت و وسعت آن را قابل مقايسه با بحران سال شصت (كه طی آن بنی‌‏صدر رئيس جمهور وقت و رجوي رهبر سازمان تروريستي مجاهدين خلق -منافقين- در برابر نظام سياسي دست به مبارزه مسلحانه و خشونت‏آميز زدند) مي‏دانند. اقتدارگرايان با اين مشابه‏سازي معتقدند همان‌طور كه در آن سال حكومت توانست با قاطعيت آن بحران را سركوب كند، بحران فعلي را هم اگرچه به‌جاي بني‏صدر هاشمي رفسنجاني و به‌جاي رجوي ميرحسين موسوي باشد، مي‏تواند سركوب و مهار كند. لذا اقتدارگرايان افق پيش‌رو را اينگونه مي‏بينند: با تداوم سياست تهديد و ارعاب مردمِ خواهان تغيير، دستگيري و مجازات شديد فعالان عرصه عمومي و با انجام جنگ رواني ماهرانه و كنترل ماهواره‏ها و رسانه‏هاي مجازي اين بحران در كمتر از يكسال مهار خواهد شد و نظام خواهد توانست با دست‏ بازتر به سياست يكپارچه‏سازي دولت و جامعه مدني و مردم براي تغيير و تعالي ايران ادامه دهد و بدين‌سان‏ از حريم بزرگترين قدرت منطقه‏اي (يعني ايران) در برابر استكبار جهاني (يعني آمريكا و انگليس) قاطعانه دفاع كند. در ضمن از نظر اقتدارگرايان اگر كمي صبر كنيم صداي شكستن استخوان‌هاي استكبار جهاني به گوش مردم ایران و جهان خواهد رسيد.
2. دومين نيروي سياسي ـ اجتماعي جامعه سياسي ايران را مي‏توان نيروي طرفداران تغيير و توسعه ايران براساس الگوي اصلاحات مردم‌سالارانه در چارچوب نظام سياسي موجود ناميد كه از آن‌ها از اين پس تحت عنوان اصلاح‏طلبان يا سبزهاي اصلاح‌طلب و مدنی ياد مي‏كنيم. ويژگي‌هاي اين نيرو به قرار زير است. يكم اين‌كه اصلاح‏طلبان و سبزهاي مدني به معضلات جامعه ايران واقفند اما براي تغيير و توسعه جامعه ايران با الگوي اقتدارگرايي به شدت مخالف‏اند و اجراي آن را اسلام‏- و ايران‌سوز مي‏دانند. آن‌ها اساسا اجراي الگوي اقتدارگرايي را هم مخالف آموزه‌های ديني و ملی و هم مخالف آباداني و توسعه همه‌جانبه و پاياي جامعه ايران مي‏دانند. اصلاح‏طلبان معتقدند براي تغيير ابعاد نامطلوب جامعه ايران بايد به سازوكارهاي مردم‏سالاري (انتخاب آزاد و منصفانه دوره‏اي، آزادي احزاب و نهادهاي مدني، آزادي مطبوعات و اجتماعات، احترام به حقوق برابر همه شهروندان اعم از زن و مرد، فارس و غیرفارس، شيعه و سني و احترام به نظرات کارشناسان و خرد جمعی متخصصان حرفه‌ای و شایسته در حوزه‌های مختلف مدیریت کشور) پايبند بود. به بيان ديگر سبزهاي مدني معتقدند در آغاز قرن 21 برخلاف آغاز قرن بيستم جامعه مدرن ايران بدون التزام به پاسخگويي و بي‏طرفي قانوني و ايدئولوژيكي و بدون يك جامعه مدني فعال و با نشاط و شهروندان صاحب حق و تكليف، نمي‏توان کشور را پیش برد. به اعتقاد این نیروها توسعه کشور بدون التزام به مقتضیات توسعه سياسي ممکن نیست، يعني با اداره و چرخاندن لاف‏زنانه جامعه ايران (در يك حركت فرسايشي) به دور خود، روند توسعه در ایران تقویت نمی‌شود آن‌هم در حالي‌كه اكثر جوامع مشابه ايران (مثل تركيه، مالزي و اندونزي) بدون لافزني در حال پیشرفت هستند و در کسب اغلب شاخص‏هاي توسعه اقتصادي- اجتماعي از ايران پيشي گرفته‏اند. دوم اين‌كه اين نيرو در دوره اصلاحات بخشي از قدرت سياسي و رسمي ايران را (در دولت، مجلس و شوراهاي اسلامي) به دست داشت و پس از شكست اصلاح‏طلبان در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري (1384) و مجلس هفتم و هشتم و شوراهای دوم از تمامي اركان رسمي قدرت سياسي (به‌جز بخش کوچکی از مجلس خبرگان، مجلس تشخيص مصلحت و شوراهاي شهر سوم) حذف شدند. حتي بدنه مديريتي و كارشناسي دستگاه‌هاي دولتي كه تحت تاثير الگوي توسعه اصلاح‏طلبان بودند از سياست‏هاي حذفي و تهديدي اقتدرگرايان در امان نماندند.
ويژگي سوم اين‌كه به رغم ضعف اصلاح‏طلبان در بالاي هرم جامعه سياسي، آن‌ها از نفوذ قابل توجهي در جامعه مدني، حوزه‏هاي دانشگاهي و تحقيقاتي، حوزه‏هاي كارشناسي و هنري و پويش‏هاي اجتماعي (خصوصاً جوانان، دانشجوان، زنان، اقوام و...) برخوردارند. چهارم اين‌كه اصلاح‏طلبان، پس از فائق آمدن بر رخوت سياسي در بين سال‌هاي 84 تا 88 با جديت در انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري شركت كردند و از كانديداتوري ميرحسين موسوي (و بخشي از آن‌ها هم از كانديداتوري مهدي كروبي) دفاع كردند. با اين‌همه آن‌ها از عصر روز برگزاري انتخابات با حمله اقتدارگرايان به ستادهاي اصلي انتخاباتي موسوي در تهران (خيابان قيطريه و خيابان ولي‏عصر) روبرو شدند؛ با شروع دستگيري‌ها و برخوردهاي روزهاي بعد در شور و شوق انتخاباتي مردم كه از روزهاي قبل از انتخابات اوج گرفته بود، با یک شوك سنگین مواجه شدند. با اعلام نتايج غيرمنتظره انتخابات آن شور و شوق انتخاباتي كه ميليون‌ها جوان تحصيل‌كرده را به &quot;تغيير&quot; اميدوار كرده بود به يك اعتراض فراگير و مدني در خيابان‏ها تبديل شد. 
ويژگي پنجم اين‌كه اصلاح‏طلبان بر خلاف اقتدارگرايان حركت اجتماعي برآمده از انتخابات را انقلاب مخملي يا اغتشاش يا فتنه نناميدند؛ آنها اين حركت اجتماعي را يك جنبش اجتماعي فراگير و مدني (كه بعدها در عرصه عمومي و جهاني به جنبش سبز ايران مشهور شد) تلقي كردند كه در برابر يك مهندسي مناقشه انگیز انتخاباتي قرار دارد. ثانيا اين جنبش را جنبشي مي‏دانند كه به دنبال احقاق حقوق شهروندي و &quot;راي من كو&quot; است. جنبشي كه آن‌قدر توانمند بود كه به رغم انواع تهديدها و سركوب‏ها در 9 ماه گذشته توانست محتواي رسمي تبليغات روزهاي ملي را (مثل روز قدس، 13 آبان، 16 آذر و 22 بهمن) تغيير دهد و با استقبال بي‏نظيري از رخدادهاي مذهبي (مثل نماز جمعه هاشمي رفسنجاني كه پس از آن اقتدارگرايان از تكرار نماز جمعه او تاكنون جلوگيري كردند و تشييع جنازه كم‌نظير مرجع برجسته شيعيان مرحوم آيت‏الله منتظري كه برخلاف تمايل اقتدارگرايان بود) بسیج اجتماعی کم‌نظیری را به نمایش بگذارد. از نظر اصلاح‏طلبان ريشه‏هاي جنبش برآمده از انتخابات نه به عوامل خارجي كه به علل عميق ديگري (مثل انسداد سياسي؛ عدم تحقق آرمان‌هاي آزادي‌خواهانه و جمهوري‏خواهانه انقلاب اسلامي كه در دوران انقلاب با شعار محوري &quot;استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي&quot; بيان مي‏شد؛ غلبه گفتمان مردم‏سالاري بر مردم‏انگيزي؛ تحول فرهنگي در ميان جوانان و زنان؛ گسترش و عمق يافتن رسانه‏هاي ارتباطي و اطلاعاتي و ...) باز مي‏گردد. از نظر اصلاح‏طلبان اگرچه جنبش سبز با جنبش‌هاي پيشين تاريخ معاصر ايران مشابهت‏هايي دارد ولي با هيچ‌كدام از آن‌ها قابل مقايسه نيست. از لحاظ داخلي اين جنبش يك جنبش سیاسی که ملتزم به روش‌های مدني است که در برابر يك قدرت حجيم، لاف‏زن، نفتي، يكپارچه و مدعي تفسير انحصاری از دین قرار دارد. معمولاً برخلاف تجربه كنوني ايران در برابر چنين قدرت‌هايي يا رکود شدید سياسي يا انقلاب شكل مي‏گيرد، اما تاكنون ايرانيان يك جنبش سیاسی- مدني را به نمايش گذاشته‏اند. از لحاظ تجربه جهاني نیز اين جنبش به‌عنوان يك جنبش مدني (آن‌هم در برابر يك دولت يكپارچه‏ساز) جزو اولين و وسيع‏ترين تجربه‏هاي جنبش‏هاي مدني در آغاز قرن بيست و يكم است. 
ويژگي ششم اين‌كه اصلاح‏طلبان و سبزهاي مدني معتقدند كه بهترين راه آرام كردن اين جنبش اجتماعي و كم‌هزينه‏ترين راه كنترل بحران جامعه سياسي اين است كه اقتدارگرايان به معدل خواسته‏هاي اين جنبش كه در بيانيه پنج ماده‏اي ميرحسين موسوي (بيانيه شماره 17) آمده است تن دهند. بدين معنا كه به حمايت‏هاي نهادهاي فرادولتي از دولت فعلي خاتمه بدهند و اين دولت را در وضعيت پاسخگويي قرار دهند؛ به برگزاري انتخابات آزاد، سالم و منصفانه تن بدهند؛ زندانيان سياسي را آزاد كنند؛ و نهادهاي مدني و احزاب سياسي را آزاد بگذارند و در برابر اجتماعات قانوني مردم كارشكني نكنند؛ از استقلال قوه قضايي دفاع كنند و سپاه و بسيج را وارد سياست انتخاباتي نكنند. و حتي‏الامكان خسارات وارده به آسيب‏ديدگاه را جبران سازند. به عبارت دیگر از نظر سبزهای اصلاح‌طلب اجراي مطالبات مندرج در بيانيه موسوي آزاد كردن جمهوري اسلامي از عارضه ايران‌سوز و اسلام‏سوز &quot;اقتدارگرايي استثنايي&quot; است و حتی اگر چنین مناقشاتی بر سر انتخابات شکل نمی‌گرفت باز می‌بایست این مطالبات پنجگانه بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی باید پاسخ داده می‌شد.
3. نيروي سوم در جامعه سياسي را مي‏توان نيروي طرفداران تغيير و توسعه ايران براساس الگوي &quot;انقلاب مسالمت‏آميز&quot; ناميد كه از آن‌ها مي‏توان به عنوان &quot;سبزهاي انقلابي&quot; ياد كرد. ويژگي‌هاي اين نيرو بدين قرار است. اول اين‌كه اين نيرو معتقد است كه نظام جمهوري اسلامي مبتني بر ولايت فقيه فاقد ظرفيت‏هاي اصلاحي است. آن‌ها مي‏گويند جنبش سبز را نبايد با راهبردي كه نيروهاي اصلاح‏طلب (يا دومين نيروي جامعه سياسي ايران) در پيش گرفته‏اند معطل كرد. آن‌ها معتقدند ناكامي‌هاي دوران هشت‌ساله اصلاحات نشان داد كه نمي‏توان از طريق سازوكارهاي موجود حقوق برابر شهروندان و حقوق بشر را براي مردم تأمين كرد. ويژگي دوم این نیرو این است كه معتقدند براي تغيير و بهبود ابعاد نابسامان جامعه اولين و فوري‏ترين كاري كه بايد انجام گيرد يك انتخابات آزاد براي تغيير قانون اساسي است و از آنجا كه هيچ نظام مستقري در جهان سوم به خودي خود تن به تغيير ساختاري نمي‏دهد، بايد اين فشار را از طريق تبديل جنبش سبز فعلي به يك جنبش انقلابي و رنگين‏كماني اما مسالمت‏آميز به اقتدارگرايان تحميل كرد. سوم اين‌كه سبزهاي انقلابي حداقل دو نوع‏اند. عده‏اي از آنها &quot;سبز‏هاي انقلابي حداقلي&quot; هستند و با جريان اصلي جنبش سبز فعلي همدلي دارند ولي به جمهوري اسلامي منهاي ولايت فقيه معتقدند. لذا آن‌ها بيشتر از رفراندومي كه خواهان به سئوال گذاشتن اصل ولايت فقيه است دفاع مي‏كنند و به دنبال تغيير جمهوري اسلامي نيستند. عده‏اي از آنها هم به دنبال مطالبات حداكثري هستند و از &quot;جمهوري&quot; دفاع مي‏كنند و علاقه دارند دين در جامعه ايران به يك امر شخصي تقليل يابد. چهارم اين‌كه اين نيرو از لحاظ سياسي در ساختار حكومتي ايران هيچ نفوذي ندارد و مقامات رسمي ايران آن‌ها را برانداز، معاند، ملحد مي‏دانند. در شرايط فعلي از لحاظ اجتماعي سبزهاي انقلابي بر كمتر از بيست درصد جمعيت ايران نفوذ دارند و بيشتر وزن آن در ميان اپوزیسيون و معترضان ايراني خارج از كشور است و البته ابزارهاي رسانه‏اي اين نيرو از سبزهای اصلاح‏طلب داخل كشور به مراتب بيشتر است. 
ويژگي پنجم اين‌كه سبزهاي انقلابي حركت اجتماعي و جنبش مردم ايران پس از انتخابات را با جنبش مردم ايران در سالهاي 56 و 57 (يا تجربه انقلاب مردم ايران) مقايسه مي‏كنند و معتقدند معترضين تا انجام يك انتخابات آزاد درباره ساختار سياسي نبايد دست از مبارزه بردارند. از نظر اين نيرو تنها در دو حالت ممكن است جنبش انقلابي و مسالمت‏آميز مردم موقتاً متوقف شود. حالت اول در شرايط سركوب همه‌جانبه از سوي اقتدارگرايان كه احتمال آن را در شرايط كنوني خيلي كم مي‏دانند و حالت دوم اينكه اقتدارگرايان به خواسته‏هاي پنج‌گانه اصلاح‏طلبان تن دهند و در اين وضعيت جنبش مردم ايران مي‏تواند براي مدتي از تب و تاب بيفتد. با اين‌همه آن‌ها معتقدند در شرايط فعلي بعيد است كه اقتدارگرايان با خواسته‏هاي موسوي كنار بيایند. از اين رو آنان آينده جامعه ايران را يك آينده‏ي انقلابي اما مسالمت‏آميز مي‏دانند.

ارزيابي مقاصد نيروهاي سه‏گانه در جامعه سياسي 
اكنون كه ويژگي‌ها و مقاصد سه نيروي سياسي اجتماعي را مرور کردیم، احتمال دستیابی هر یک از اين نيروها به مقاصدشان را با توجه به شرايط جامعه ايران ارزیابی می‌کنیم. 
1. اقتدارگرايان و پيروان الگوي &quot;اقتدارگرايي استثنايي&quot; يا مخالفان سبزها حداقل به چهار دليل قادر به دستیابی به مقاصد خود نيستند. آن‌ها نه مي‏توانند جامعه را يكپارچه كنند و نه حتي قادرند در سطح حكومت و در ميان حاكمان يكپارچگي را حفظ كنند. اولين دليل اين است كه راهبرد اقتدارگرايانه تغيير و توسعه در قرن بيستم در جوامعي تجربه شده كه ناامني در شهرها، راه‌ها و روستاها خصيصه دائمي آن جوامع بوده است. همچنین تعداد زيادي از افراد جامعه گرسنه بودند و از بيماري‌هاي همه‏گير مثل سِل، وبا و ... رنج مي‏بردند. در چنين جوامعي براي بخش قابل توجهي از مردم ظهور يك دولت اقتدارگرا كه حامل امنيت و عامل بهبود معيشت است يك داروي شفابخش تلقي مي‏شود. به‌عنوان مثال اوضاع جامعه ايران پس از انقلاب مشروطه و در جريان جنگ جهاني اول (يعني حدود نود سال پيش) اين‌گونه بود. لذا دولت اقتدارگرا (و كودتايي) رضاشاه وقتي بر كشور مسلط شد تقريباً مورد حمايت بسیاری از نخبگان بود و مردم نگران از امنيت و بيماري بودند. با اين‌همه همين رضاشاه به رغم اين‌كه برنامه تغيير و توسعه‏اش از لحاظ ايجاد امنيت و نوسازی اقتصادي و اداري كشور قابل توجه بود، وقتي از سوي انگليسي‏ها از ايران تبعيد شد به‌جاي اين‌كه مردم براي او گريه كنند جشن گرفتند. در شرايط فعلي اقتدارگرايان در حالي مي‏خواهند الگوي توسعه اقتدارگرايانه خود را پياده كنند كه سال‏ها است كه شهرها، روستاها و جاده‏هاي ايران امن است، مردم و جوانان اگرچه با معضل بيكاري و فقر نسبی روبرو هسند ولي گرسنه نيستند، و به‌جاي بيست و دو شهر در زمان رضاشاه در دو هزار شهر زندگي مي‏كنند، و شهرهاي ايران به هم و به جهان مرتبط است، و اگرچه بخشي از جوانان از مشكل بحران هويت و افسردگي رنج مي‏برند ولي سِل، سوزاك و سفليس ندارند. لذا بعيد است كه در چنين جامعه‏اي كه ده‌ها سال است در معرض نوسازي است اقتدارگرايان بتوانند لباس اقتدارگرايي به تن جامعه سياسي آن بكنند- با هر تكاني در اين جامعه سياسي يك جاي اين لباس پاره مي‏شود و يك رسوايي براي اقتدارگرايان ايجاد مي‏كند.
ممكن است در مواجهه با دليل اول عده‏اي بگويند در قرن بيستم جوامعي بودند كه تا حدودي توسعه‌يافته بودند ولي باز هم دچار اقتدارگرايي شدند. لذا دومين دليل اين است كه يكي از شروط موفقيت اعمال اقتدارگرايي، انحصار رسانه‏اي توسط نيروهاي اقتدارگراست ولي در شرايط فعلي چنين موضوعي در ايران ممكن نيست، يعني اقتدارگرایان قادر نيستند ارتباطات حجيم بين مردمي و ارتباطات فضاي مجازي و ارتباطات رسانه‏هاي ماهواره‏اي را به طور کامل كنترل كند. لذا در فضاي شيشه‏اي جامعه كه همه رفتارهاي اقتدارگرايان جلوي چشم مردم است پروژه تحمیلی يكپارچه كردن جامعه را ناممكن مي‏كند. به بيان ديگر لازمه اجراي اقتدارگرايي، زخمي و تهديد کردن و کتک زدن دائمي مردم طالب تغيير است و در جهان و جامعه شيشه‏اي طرح‌هاي اقتدارگرايي دائم مسأله‌ساز و با انزجار عمومي روبرو مي‏شود. سومين دليل: به تجربه ناكام پنجسال گذشته نگاه كنيم كه اقتدرارگرايان دست بالا را در جامعه سياسي ايران داشتند. پنج سال است كه اقتدارگرايان با انواع مهندسي‏هاي لاف‌زنانه مشغول اجراي طرح‌هاي يكپارچه‏ساز خود هستند. نتيجه كار آنها تاكنون چه بوده است؟ در عرصه داخلي حتي نتوانستند، با طرح پر سروصداي امنيت اجتماعي بدحجابي را درمان كنند ولي توانستند سطح اعتراضات معطوف به دولت را به اعتراضات معطوف به كل نظام تغيير دهند؛ در عرصه افكار عمومي جهاني ايران را از موقعيتي كه در آن دولتش پيشنهاد‌دهندة گفت‌وگوي تمدن‌ها بود به ايراني تبديل كرده‏اند كه هر روز تيتر جنجالي خبر رسانه‏هاي بزرگ است و تاكنون چهار قطعنامه توسط شوراي امنيت سازمان ملل عليه آن صادر شده است؛ از لحاظ اقتصادي به رغم دريافت بيش از سيصد و هفتاد ميليارد دلار درآمد استثنايي نفت توسط دولت و خرج آن، اقتصاد ايران در وضعيت ركود ـ تورمي شدیدی به سر مي‏برد؛ از لحاظ فرهنگي به وضعي رسيده‏ايم كه جشنواره فیلم فجر 88 از راكدترين جشنواره‏ها در سال‌هاي پس از جنگ بود؛ در جامعه دروغ به امری عادی و غيرحساسيت‌برانگيز تبديل شده است. اگر اين اقتدارگرايي چهار سال ديگر هم ادامه پيدا كند كف وضعيت، ناکامی‌های بیشتر دولت است و سقف وضعيت هم بسیار نگران‏كننده است (كه در ادامه نکاتی در این زمینه خواهد آمد).  چهارمين دليل اين‌كه هم‌اكنون در هيچ یک از كشورهاي جهان (غير از معدودي از آن‌ها مثل كره شمالي، برمه و...) الگوي اقتدارگرايي در دستور كار نيست. از اين لحاظ تجربه اقتدارگرايي ايران در جهان و جامعه جهانی‌شده همچون آواز بی‌محل خروس است. الگويي كه در هيچ جامعه‏اي جواب نداده بعيد است در ايران هم جواب بدهد.
2. شرايط جامعه ايران براي تحقق مقاصد دومين نيروي سياسي (يا سبزهاي اصلاح‌طلب) كه طرفدار رفع معضلات جامعه بر اساس الگوي اصلاحات مردم‌سالارانه در چارچوب نظامي سياسي موجود هستند، چگونه است؟ به نظر مي‏رسد اين شرايط از لحاظ اجتماعي شرايط مساعدي است، زيرا بيش از چهل درصد جمعيت جامعه ايران طرفدار اين الگو است. اتفاقا بخش عمده‌ای از این نیروی سیاسی به اقشار طبقه متوسط تعلق دارد و كيفي‏ترين بخش جامعه را تشكيل مي‏دهد، اداره تخصصي اغلب امور شهري با آن‌ها است، خود يا پدرانشان تجربه گرانسنگ انقلاب اسلامي و جنگ را در خاطره جمعي خود دارند و علاقه دارند اصلاح امور جامعه در چارچوب روش‏هاي كم‌هزينه، اصلاحي، تدريجي و مسالمت‏آميز پيش برود. به عبارت ديگر راهبرد اصلاح‏طلبي از لحاظ اجتماعي راهبردي واقع‏بينانه است و به لحاظ تاريخي نيز در چارچوب آرمان‌ها و اهداف اصلي انقلاب اسلامي است (يعني در چارچوب همان شعار اصلي &quot;استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي است&quot;). اما مهمترين مانع راه اصلاح‏طلبي و سبزهاي اصلاح‌طلب اجتماعي نيست بلكه سياسي است، بدين معنا كه اقتدارگرايان با بسيج تمامي امكانات حكومت در برابر اصلاح‏طلبي ايستاده‏اند و همان‌طور كه اشاره شد خواهان محو جريان اصلاح‌طلبي هستند. با اين همه در شرايط فعلي نه اصلاح‏طلبان به رهبري موسوي، كروبي و خاتمي مي‏توانند برنامه‏هاي خود را (كه در چارچوب مطالبات موسوي و در اصل يك برنامه گشايش سياسي و بازگشت به قانونی اساسی است) به اقتدارگرايان بقبولانند و نه اقتدارگرايان با اتكا به اقدامات سياسي ـ امنيتي خود در حكومت قادرند ريشه اصلاح‏طلبان را بكنند. زيرا ريشه اصلاح‏طلبي در جنبش اجتماعي فراگير حق شهروندي (كه خود اين جنبش ريشه در انقلاب اسلامي و جنبش‌هاي پيشين تاريخ معاصر ايران دارد) قرار دارد. اقتدارگرايان ممكن است بتوانند بدن‌هاي هواداران اين جنبش در خيابان‏ها را (آن‌هم با قبول هزاران مشکل) كنترل كنند و يا‏ آن‌ها را زنداني كنند، ولي نمي‌توانند اين جنبش را در قلوب، اذهان، خانواده‏ها، محافل اجتماعي و خصوصاً در فضاي ايراني ـ جهاني مجازي مهار كنند. لذا براي برون‏رفت از وضعيت موازنه قواي شكننده موجود (كه در يك طرف آن قدرت سياسي اقتدارگرايان است و در طرف ديگر در آن قدرت اجتماعي سبزها) توصيه‏هاي گوناگونی مطرح مي‏شود. اقتدارگرايان براي برون‌رفت توصيه به برخورد قاطع با رهبران جنبش سبز مي‏كنند؛ انقلابيون سبز هم توصيه به رهبري و سازماندهي منسجم‏تر جنبش مي‏كنند و مي‏گويند مطالبات جنبش بايد از سطح مطالبات موسوي فراتر برود. اما رهبران جنبش سبز مهمترين اقدامشان ايستادگي بر مواضع مدني است كه همان احقاق حقوق برابر مردم در چارچوب آرمان‌هاي انقلاب و نظام سياسي موجود است و صادقانه و بدون لاف‏زني در حال پرداخت هزينه این ایستادگی هستند. بنابراین در وضعيت فعلي نه مي‏توان از پيروزي اقتدارگرايان سخن گفت و نه از پيروزي اصلاح‏طلبان (اگرچه از يك لحاظ تاكنون سبزهاي اصلاح‌طلب موفق بوده‌اند. زيرا جنبش سبز اولاً بر خلاف اقتداگرایان از ایران یک چهرة انسانی به ایرانیان و جهانیان نشان داد و ثانیاً به اقتدارگرايان در 9 ماه گذشته نشان داد كه جامعه ايران مومی نيست که به هرشكلي كه اراده كنند دربیاید و بتوان آن را از بالا برای مقاصد خود در آینده مهندسی کرد).
3. مقاصد سبزهاي انقلابي يا سومين نيرو بيشتر بعد نظري و حقوقي دارد. بدين معنا كه آن‌ها در مقام نظر استدلال مي‏كنند كه اصلاحات در چارچوب نظام ممكن نيست. آن‌ها هم به لحاظ حقوقي به ناسازگاري‌هاي حقوقي در درون قانون اساسي اشاره مي‏كنند و هم به لحاظ تجربي به ناكامي‏هاي تجربه اصلاح‏طلبان در دوره اصلاحات (84-1376) و دوره 9 ماهه پس از انتخابات (خرداد 88) استناد می‌کنند. با اين‌همه سبزهاي انقلابي براي تحقق اهدافشان در جامعه ايران با سه مشكل اساسي روبرو هستند. اولين مشكل آن‌ها اين است كه در شرايط فعلي پايگاه مردمي الگوي آن‌ها در كمتر از بيست درصد جامعه نفوذ دارد. در حالي‌كه انقلاب‌ها وقتي راه می‌افتند كه اكثر مردم طالب راهبرد انقلابي باشند (مثل تجربه انقلاب 57). به نظر مي‏رسد در شرايط فعلي جمع كثيري از مردم طالب الگوي مزبور نيستند. دومين مشكل راهبرد انقلابي اين واقعیت است كه هدف اساسي جنبش ‏فراگير مردم ايران تقويت دموكراسي است نه تغيير حكومت و معلوم نيست با تغييرات ساختاري به چه ميزان دموكراسي تقويت می‌شود. زيرا لازمه تحقق دموكراسي همزيستي همه نيروهاي طالب تغيير با نيروهاي اقتدارگرا در يك چارچوب قانوني و مسالمت‏آميز است و هیچ یک از سه نیروی مذکور در این جستار نمی‌توانند یکی از نیروهای دیگر را به طور کامل از صحنه سیاسی ایران حذف کنند. همان‌طور كه پيامد تحقق راهبرد اقتدارگرايي محو مخالفانشان است (و اين مغاير دموكراسي است)، پيامد راهبرد انقلابي نيز تشديد تخاصم با اقتدارگرايان است. در حالي‌كه اقتدارگرايان نيز بخشي از جامعه هستند و سازماندهي و تسليحات حكومت را به درون خود و حتی مساجد كشانده‏اند. لذا به نظر نمي‏رسد با رويارويي انقلابي با اين نيرو، بتوان شاهد یک &quot;دموكراسی آرام و امن&quot; را در آغوش گرفت. بيشتر احتمال دارد كه یک جامعه &quot;خصومتی&quot; شکل بگیرد و اين تناسبی با نظم سياسي مردم‌سالارانه ندارد و به جاي اين‌كه ابروي دموكراسي ايران را زيبا كند چشم آن را كور مي‏كند. سومين مشكل راهبرد انقلابي بی‌توجهی به اين نکته است كه اگرچه پديده‏هاي انقلاب‌هاي آرام در دو دهه پيش در كشورهاي مختلف تجربه شده است، و اگرچه شکست اصلاحات در یک جامعه (همچون ایران)، آن جامعه را مستعد شرايط انقلابي مي‌کند، با اين همه &quot;انقلاب‏های پیروز&quot; (چه انقلاب‏هاي كلاسيك و چه انقلاب‏هاي آرام) پديده‏هاي استثنايي هستند. به عبارت ديگر تجربه‏‌های وضعيت انقلابي در جوامع زياد است ولي پيروزي انقلاب‌ها بسیار نادر است. لذا مشكل سوم راهبرد انقلابي احتمال کم پيروزي آن است. و سرنوشت يك جامعه را به حوادث نادر گره زدن شرط واقع‏گرايي نيست. 

چشم‌انداز پيش رو 
محققاني كه از توانايي‌هاي رشته خود (در اينجا جامعه‏شناسي) درك واقع‏بينانه‏اي دارند خوب مي‏دانند كه نمي‌توان چشم‌انداز و افق جامعه پرتكاپوي ايران را به طور قطعی پيش‏بيني كرد. ما تنها مي‏توانيم در چارچوب ارزیابی‌ای كه از &quot;جامعه سياسي&quot; به دست دادیم از روندهاي محتمل آينده سخن بگوييم كه در زير به چهار حالت اشاره مي‏شود.
1. با توجه به بررسي‌ای كه انجام داديم بهداشتي‏ترين و كم‏هزينه‏ترين حالت اين است كه اقتدارگرايان تن به پيشنهادات پنجگانه مهندس موسوي بدهند و تا زمان از دست نرفته با ايجاد گشايس سياسي جامعه را از وضعيت بحراني به وضعيت اصلاحي بازگردانند و بدين‏سان جنبش اجتماعي مردم ايران را پاسخ مناسب دهند تا نيروي عظيم اين جنبش در مسير توسعه مردم‏سالارانه معضلات جامعه قرار گيرد. با اين‌كه اين حالت كم‌هزينه و در چارچوب آرمان‌هاي انقلاب اسلامي و مصالح دولت و مردم است ولي در شرايط فعلي پیام‌ یا علامتي كه نشان دهد تحقق این گزینه احتمال بالایی دارد از سوي اقتدارگرايان ارسال نشده‌است. ولي نگارنده وظيفه اخلاقي خود مي‏داند كه تا زمان و فرصت هست از این گزینه (كه در آن از دوقطبی و انقلابی شدن جامعه جلوگيري مي‏شود و نيروهاي اصلي سياسي ايران دعوت به كار در وضعيتي مسالمت‌آمیز، قانوني و عادلانه می‌شوند) دفاع كند. 
2. حالت دوم تداوم وضع موجود است. يعني از يك طرف اقتدارگرايان به‌وسيله نيروهاي امنيتي و تبليغاتي و با تداوم سياست تهديد و ارعاب خيابان‏ها را كنترل کنند، اصلاح‏طلبان و فعالان سياسي، رسانه‏اي و دانشجويي را محدود يا دستگير كنند و دائم در تبليغات رسمي خود فرياد پيروزي سر بدهند. و از طرف ديگر جنبش سبز مردم هم به حيات خود در لايه‏هاي زيرين جامعه و در عرصه مجازي ادامه دهد تا در هر فرصتي كه بدست آورد خود را نشان دهد به‌صورت مدني پيگير مطالباتش باشد. به‌عبارت ديگر اين حالت يعني وضع 9 ماه گذشته با اعتراضات نهفته و پراكنده در آينده نيز ادامه پيدا كند. به نظر مي‏رسد تداوم چنين وضعي جامعه را در وضع تخاصمی دوقطبي نگه مي‏دارد و رشد اقتصادي (كه در حال حاضر کمتر از دو درصد است) را كاهش می‌دهد و به هيچ‌كدام از معضلات جامعه ايران مثل بيكاري، فقر، اعتياد و حاشيه‏نشيني پاسخي در خورد داده نمي‌شود. 
3. حالت سوم اين است كه اقتدارگرايان مست از تبليغات خود و اين توهم كه بحران را جمع كرده‏اند به اجراي الگوي اقتدارگرايانه خود ادامه دهند و فشار را بر طالبان تغيير و اصلاح‏طلبان زيادتر كنند. در اين حالت هرچه نيروها و &quot;سبزهاي اصلاح‏طلب&quot; را مهار كنند، در لايه زيرين جامعه به طرفداران تغييرات ساختاري يا &quot;سبزهاي انقلابي&quot; افزوده مي‏شود. به عبارت ديگر بحران فعلي جامعه را عميق و عميق‏تر و غيرقابل پيش‏بيني‏تر مي‏كنند. در اين صورت جامعه اگر فرصت پيدا كند (كه معمولاً در جوامع كنوني چنين فرصت‏هايي هميشه پيش مي‏آيد) موج‏هاي آينده جنبش مردم ايران سهمگين و سهمگين‏تر از گذشته خواهد بود. و اصلا معلوم نيست موج‏هاي آينده تا چه ميزان مدني باشد. خصوصاً اگر ناكامي‏هاي دولت در عرصه بين‏المللي و اقتصادي ادامه پيدا كند و اقشار فقير هم به جمع ناراضيان شهري اضافه شود، اين روند تشديد مي‌گردد و ‏بسیار محتمل است که هزینه‌های بسیار سنگینی را روی دست مردم و کشور بگذارد. 
4. در شرايط فعلي از سه حالت فوق احتمال تحقق حالت اول از دو حالت دیگر کمتر است. اما بر اساس ارزيابي‌ای كه از جامعه سياسي ايران ارائه شد مي‏توان گفت: در شرايط فعلي هنوز ممكن است گره بحران جامعه سياسي ايران با دست باز شود نه با دندان (حالت اول)، اما اگر اقتدارگرايان تن به گشايش سياسي و اصلاحات ندهند و فرصت مناسب فعلي را از دست بدهند در آينده نه چندان دور نه راه پس خواهند داشت و نه راه پيش. احتمال چهارم اين است که اقتدارگرايان با از دست دادن فرصت در گرداب بي‏برگشتی که خود در جامعه سیاسی ایجاد کرده‌‌اند بيفتند. بدين معنا كه کار به جایی برسد که اگر امتياز به منتقدان بدهند دیگر موثر نیفتد چراکه دیر است و جمعيت ناراضي را راضي نمي‌کند و اگر امتياز ندهند، ديگر نيروي كافي براي كنترل اوضاع و اداره کشور نخواهند داشت. زيرا در بلندمدت نيروي امنيتي را تنها مي‏توان براي مبارزه با دشمن خارجي در حالت آماده باش نگه داشت و نمی‌توان از این نيروها براي كنترل مردم داخل كشور در بلندمدت استفاده كرد. نیروهای امنیتی و نظامی در صورت برخورد بلندمدت این نیروها با مردم مدام ريزش مي‏كنند. بنابراین اقتدارگرايان اگر تدبير داشته باشند بايد با اجراي پيشنهادهاي موسوي نظام و جامعه را از در افتادن در گرداب‏هاي مهيب که به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی‌کند نجات دهند. در مقام تمثيل پيشنهادهاي موسوي مثل سرمه‏اي است كه اگر اقتدارگرايان آن را به چشم خود بمالند، نور چشمانشان تقويت مي‏شود و مي‏توانند امواج مهيب را در لايه‏هاي زيرين جامعه از هم‌اكنون ببينند و به نمايش خياباني و تبليغاتي غره نشوند. 

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دلنوشته ای برای پدر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17040.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17040</id>
   
   <published>2010-03-17T11:37:36Z</published>
   <updated>2010-03-17T11:39:13Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      مهدی میردامادی
      در آستانه دویست و هفتادمین روز حبس غیرقانونی پدر
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم	به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم	نه پای عقل که در دامن قرار کشم
پدر عزیز! «بابا محسن» دوران کودکی ام!
مدتها بود به این نام نخوانده بودمت؛ اما این روزها لحظه ای نیست که از سالهای دور و خاطرات کمرنگ آن یاد نکنم، و دوست دارم مثل همان دوران صدایت بزنم.
من و برادرانم، سالهای سال بودنت را تنها در سحرهای رمضان حس می کردیم و - هرچند من چند سالی می شود که سحرها هم محروم بوده‌ام از تو - به عادت، دوری ات را هم امسال در همان سحرها باور کردیم؛ چون تا بود، وقتی بودی هم نبودی؛ همیشه مشغول و همواره درگیر در جای جای وطن، در رده های مختلف: از همراهی مؤثر در راه اندازی سپاه پاسداران، تأسیس جهاد سازندگی، فعال کردن ستاد جنگ دانشگاهها، معاونت دادستان کل کشور، معاونت بعثة حجاج ایرانی، و استانداری خوزستان در یکی از بحرانی ترین برهه های جنگ و حساس‌ترین مقاطع تاریخ بعد از انقلاب، تا راهاندازی جبهه مشارکت ایران اسلامی و روزنامه‌های متعدد اصلاح طلبانه، هدایت کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس، و دست آخر نیز نشر علم در دانشگاه و هدایت فراگیرترین حزب کنونی کشور؛ از نیروهای مسلح و قوة قضائیه و قوة مجریه تا قوة مقنّنه و نهادهای مدنی؛ و چه طعنه آمیز که در این مناصب، تعدادی از نودولتان امروز در مجموعة تحت مدیریتت بوده اند... و چه غمناک که هریک از این سازمانها و نهادها، امروز کارکردی متفاوت - و شاید مغایر - با آنروزها دارند... که حدیث مفصل آن نگنجد در این مجمل.
در همان خاطرات کمرنگ دوران کودکی، ناهمواری راهِ پیشِ رویت را یکبار دیگر به یاد می آورم که به مدد آن، بار دیگر تحصیل علم و دانش را برگزیدی و امروز عیان است که جز خیر و برکت و گوهر معرفت نصیبت نبوده .
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان	غلام همت سروم که این قدم دارد
اینبار هم باورم این است که ورای این غوغای ظاهری، از جام بلای مقرّبین این بزم ، صرفه با تو و هم‌مسلکان گرفتارت، و خسران، آنِ مملکت و خُسروانش است که از تمیز صلاح مملکتشان عاجزند و مخازن علم و معادن حکمت دیار خود را اینچنین لاینتفع برای مُلک می‌پسندند؛ و در عجبم از تکرار این حدیث نامکرر ، که در هر زبان و زمان باید واقع شود و باز هم باید دیدة اعتباری  یافت نشود که طرفی از آن بربندد و پندی از آن بگیرد؛ اما:
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ	از این فسانه هزاران هزار، دارد یاد
تو و هم مسلکانت گرفتار عادت فلک شده اید که زمام امور به دست مردم نادان می سپارد  و قصه های پرغصه می سراید؛ اما تاریخ گواه است که همین چرخ سفله پرور ، چه عاقبت و عقوبتی برایشان رقم می زند که از آن گزیری و گریزی ندارند؛ گواه است بر عاقبت آنچه اینبار بر ما و مُلکمان می رود؛ و پر است از نمونه‌هایی همسان که روزگار، بر صحیفة هستی نگاشته... چون حکایت کاخی که جمشید در او جام گرفت ...
اوَلم يَسيروا في الأرضِ فينظروا كيفَ كانَ عاقبةُ الّذينَ كانوا من قبلهم كانوا هم اشدَّ منهُم قوّهً و اثاراً في الارض (غافر، 21)
پس تو هم به صبر کوش  و مرنج از طعن حسودان  بی عمل ، که چنین نیز هم نخواهد ماند .
اما اگر کمان گوشه نشینان را شکستند، با تیر آه دلشکستگان چه می کنند  این بندگان قدرت و بردگان زور و زر و تزویر؛ و چگونه از فرجام شوم کرده‌های ناصوابشان دامن می شویند زهدفروشان خرقه پوش؟ باز به گواه همان تاریخ مکرّر، این نورسیدگان نیز چاره ای ندارند جز آنکه تا ساغرشان پر است  مشی دیگر در پیش بگیرند و یا مسیر بی‌بازگشت کنونی خود را تا فرجام تلخ آن بپیمایند.
با که این درد توان گفت که تو را به حکم آن محتسب در بند کردند که امروز بیش از همیشه متهم است در رنج های امروز فرزندان این ملت، اما هنوز صاحب منصبی دیگر است؛ و لابد هستند دیگرانی که چند صباحی دیگر سرّشان از پرده برون می افتد و رازشان بر خلایق عیان می‌گردد. و از پی این همه زهد ریایی و بی عملی، من به عصبیت در جوامع ملل می اندیشم و «تهاجم» و «اوج» و «تجمل»، که اگر تدبیری نباشد بر آنها، «استبداد» و «انحطاط» را در پی می‌آورد.
نشان اهل خدا عاشقی است، با خود دار	که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
صیف رفت و شتا به انتها رسید تو همچنان در بند، که هستی و ما کم کمک آماده شده ایم که گویا با آمدن بهار و عید گل هم باید دوری‌ات را بیشتر باور کنیم. پایمردی های شما مصلحین تاریخ ساز است و اگرچه بدعهدی ایام امروز قصه های پرغصه  می سراید، اما اینبار صبح امید، معتکف نیست  و رهسپاران کوی امید بیش از هر زمان چشم انتظار سبزترین فصل سال  هستند؛ و مصطفای عزیزت - که از وقتی پا به این دنیا گذاشته هنوز تو را جز در این احوال ندیده - بیش از همه نشانها نویدبخش این تکوین و تعالی است.
یکبار که زبان حالی از تو پرسیدم با حسرت سالهای دور را یادآور شدی و گفتی:
حال ما در فُرقت جانان و ابرام رقیب	جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
و من در چشمانت چنین خواندم زبان حالت را که:
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق	داوری دارم بسی یارب، که را داور کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار	عهد با پیمانه بندم، شرط با ساغر کنم
عاشقانرا گر در آتش می پسندد لطف دوست	تنگ چشمم گر نظر بر چشمة کوثر کنم
دوره ها از پی هم می آیند و می شوند و هرکسی پنجروز نوبت اوست. بگذار این نیز بگذرد.
إنّ مَوعِدُهُم الصُّبح، أليسَ الصُّبحُ بقَريب؟!

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>طریقیت یا موضوعیت نظام؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17032.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17032</id>
   
   <published>2010-03-10T22:29:03Z</published>
   <updated>2010-03-10T22:30:10Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      علی مزروعی
      خداوند در تبیین و توضیح بعثت انبیاء اهداف چندگانه ذیل را برمی شمارد: تلاوت آیات الهی بر انسانها، دعوت به تزکیه، آموزش کتاب و حکمت ( سوره جمعه، آیه 2)، دعوت به عبادت خدا و دوری از طاغوت (سوره نحل، یه 36)، شاهد و بشارت دهنده و انذار دهنده (سوره احزاب، ایه 45)، رحمت برای عالمین ( سوره انبیاء، آیه 107 ) اما در یک جمع بندی کلی می آورد: &quot;همانا ما پیامبران خود را با ادله روشن فرستادیم و برایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به عدالت و راستی قیام کنند&quot; ( سوره حدید ، ایه 25 ).

 ملاحظه می شود اهداف چندگانه ای را که خداوند در بعثت انبیاء پی می جوید و پیامبران الهی برای هدایت انسانها بدانها وظیفه دارند همه از جنس تبلیغی و آموزشی و تربیتی و فرهنگی و عاطفی و اخلاقی است و اینکه پیامبران الهی پیام آور رحمتند اما نتیجه کار انبیاء در قیام مردم برای عدل و راستی ظاهر می شود و در واقع جوهر ادیان الهی جز دستیابی و تحقق عدالت در جامعه بشری نمی تواند باشد. به عبارت روشنتر انبیاء الهی وظیفه ای جز تبلیغ و آموزش و تربیت نداشتند و اگر در انجام این وظیفه موفق می شدند نتیجه قهری کارشان قیام مردم برای برپایی عدالت بود که طبعا می توانست در قالب یک نظام سیاسی اجتماعی تجلی یابد. از اینروست که ما در سیره انبیاء نمی بینیم که آنها برای دستیابی به حکومت حق از راه زور و غلبه وارد شوند بلکه همگی آنها مسیری تیلیغی و آموزشی و تربیتی را طی می کردند و در معدود مواردی که انبیاء توانستند مردم را با خود همراه ساخته و حکومت تشکیل دهند کاملا مبتنی بر خواست و اراده مردم بوده است. تجربه بشری نیز نشان دهنده هر حکومتی که خواسته غیر از این راه رود و با زور و غلبه در روی زمین بهشت بنا کند جز جهنم نیافریده است! پیامبر گرامی اسلام از همین راه توانست پس از سیزده سال جهاد تبلیغی و آموزشی و تربیتی در شرایط سخت مکه پیامش آنچنان تاثیرگذار شود که مردم مدینه داوطلبانه جذب او شوند و او با دعوت نمایندگان مردم مدینه بدانجا هجرت کرد و نظامی اسلامی را در این سرزمین بنیان نهاد و در تمام دروان حیات خود نیز هرگز از زور و غلبه برای مسلمان کردن یا تحمیل نوع خاصی از زندگی بر افراد در حیطه قلمروش استفاده نکرد و همه جنگهایی که انجام داد بنابراتفاق عالمان دینی و سیره نویسان از نوع جهاد دفاعی بود و نه جهاد ابتدایی، و خلاصه اینکه « عدالت » در مدینه فقط در سایه تبلیغ و آموزش و تربیت و نه زور و غلبه جریان یافت. سیره علی بن ابیطالب در حکومتداری نیز بر همین گونه استوار بود با این تفاوت که در دوران حکومت کوتاه او بدلیل گستردگی سرزمین و بروز اختلافات فکری و سیاسی بین مسلمانان اوضاع بسیار پیچیده و پرآشوب شده بود اما با اینهمه آن حضرت با پیروی از شیوه انبیاء الهی و رسول گرامی هرگز به زور و غلبه برای پیشبرد حاکمیت خود متوسل نشد و راه را بسوی منتقدان و مخالفان خود نبست و تنها با کسانی به جنگ برخاست که برای ابراز مخالفت دست به شمشیر بردند و آغازگر جنگ بودند. خلاصه اینکه سیره انبیاء الهی و به ویژه سیره نبوی و علوی نشانگر این است که جنس کار آنان و از جمله تشکیل حکومت و حکومتداری شان از جنس تبلیغ و آموزش و تربیت بوده است که با مغز و روح انسانها سروکار دارد و تحقق «عدالت » را جز در سایه چتری فرهنگی و عاطفی و اخلاقی در جامعه ممکن نمی دانسته اند و به عبارت دیگر آنچه برای آنها موضوعیت داشته است دستیابی به آن اهداف چندگانه و غایت القصوای آنها یعنی «عدالت» بوده است و تشکیل حکومت و حکومتداری در این رابطه فقط جنبه طریقیت داشته است. به نظرم راهی که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی پیمود در کلیت مبتنی بر همان راهی بود که شرح آن آمد و رهبری انقلاب از طریق تبلیغ و آموزش و تربیت توانست در گذر زمان اکثریت مردم ایران را با خود همراه سازند و در نهایت با انقلابی آرام رژیم طاغوتی و استبدادی پهلوی را سرنگون و نظام جمهوری اسلامی را بنیان نهد. اما با گذر سی و یکسال از پیروزی انقلاب اسلامی و تجربه های انجام شده و با توجه به رخدادهای پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری می توان این سئوال را به جد مطرح کرد که آیا در این تجربه، حکومت و نظام، طریقیت داشته یا موضوعیت؟ متاسفانه باید گفت ما امروزه شاهد قرائتی از اسلام و سیره نبوی و علوی هستیم که در پی اثبات موضوعیت حکومت است و اینکه برای حفظ نظام اسلامی دست به هرکاری می توان زد و حتی می توان «عدالت» رابه مسلخ برد و قربانی نمود!

 انقلاب اسلامی انقلابی بنام خدا بود و قرار بود نظامی نو بنیان نهد که در آن جز «عدالت» و راستی حاکم و میداندار نباشد اما افسوس و صد افسوس که امروز بنام خدا و اسلام شاهد چه ظلم و جورهایی که نیستیم؟ واقعا هرچه حوادث و رخدادهای ماههای اخیر را مرور می کنم منطق آنها را از دریچه آموزه های دینی درنمی یابم و درنمی یابم عالمان دینی ما که امروز در مصدر حاکمان نشسته اند و برای هدایت خلق همچون انبیاء باید بر تبلیغ و آموزش و تربیت تکیه و تاکید کنند چگونه برای حل هر مشکل و مسئله ای به زور و غلبه پناه می برند؟ اینکه در سی و یکمین سالگرد انقلاب اسلامی خیابانهای پایتخت جولانگاه نیروهای نطامی و انتظامی و امنیتی باشد تا صدایی جز صدایی که حاکمیت می خواهد از دهان شهروندان نظام جمهوری اسلامی ایران خارج نشود صدای شکست تجربه حکومت دینی را بلند کرده است. همین جا اینرا یادآور شوم که من براین نظر نیستم که حاکمیت فعلی پایگاه مردمی ندارد اما غالب مردمی که از نقاط دور و نزدیک برای شرکت در راهپیمایی 22 بهمن آورده شده بودند یا خود آمده بودند و من در چهره آنان چهره پدر و مادر و برادران و خواهران و فرزندان خود را می دیدم همه از روی علایق و احساسات دینی آمده بودند تا به خیال خود پیروزی «عدالت» را جشن بگیرند و یقینا اینها هیچگونه موافقتی با اعمال خشونت و زور و ظلم و جور نسبت به بندگام خدا ندارند و در مورد غالب نیروهای بسیج و سپاه نیز همین باور را دارم چراکه همه آموزه های دینی ما برپایه رحمت و شفقت بر یکدیگر و دوری از ظلم و ستم استوار است و بنابراین حساب اینان را باید از اقتدارگرایان حاکم یا گروهها و افرادی که بنام اسلام اما به کام منافع دنیوی خود موید و مشوق خشونت ورزی و ظلم به بندگان هستند، جدا کرد. به صراحت بگویم که حتی اگر بنا بر منطق برخی نظریه پردازان روحانی همه معترضان به وضع موجود منحرف باشند – مثلا مشابه خوارج یا منافقان مدینه یا... که این چنین نیستند – از آنجا که نوع عملشان مسالمت آمیز و حداکثر از جنس کلام و شعار است و تا آنجا که به دیگران خسارتی وارد نکرده اند حاکمیت حق ندارد در مقابله با آنها به زور و قهر و قوه سرکوب متوسل شود چه برسد به اینکه با ایجاد فضای نظامی و امنیتی حق هرگونه عملی را از آنها سلب نماید و آنگاه فریاد پیروزی سر دهد!
 البته در پی باز کردن بحث لباس شخصی ها و اوباش و چاقوکش ها و قمه به دستها و...هایی که هراز گاه به آوردگاههای با معترضان در جاهای مختلف آورده می شدند و چه جنایاتهایی که انجام نمی دادند، نمی شوم. و صد البته آمار زندانیان و کشته ها و آسیب دیدگان و...حوادث این ماهها که خود می تواند پرونده جرائم بنده را سنگین تر سازد!

 انقلاب بنام خدا در ایران در سایه ایمان مردم به آموزه های دینی و نقطه کانونی آنها «عدالت» پیروز شد و وجه ممیزه حکومت دینی از دیگر حکومتها در همین شاخص «عدالت » معنا می یابد و نظام جمهوری اسلامی ایران جز برپایه حمایت آگاهانه و آزادانه و داوطلبانه مردم استوار نمی ماند و بقا نمی یابد. گذرحکومت از شیوه های تبلیغی و آموزشی و تربیتی و حکومتگران از بسترهای فرهنگی و عاطفی و اخلاقی و تکیه آنها بر زور و سلطه و اجبار و تحمیل در اداره امور و شعار نصر بالرعب زایل کننده حکومت دینی است چرا که با سیره همه انبیاء واولیاء الهی در تقابل و تغایر است. تمسک به اینها کارنامه ظلم و جوری را برای نظام رقم زده است که بنظرم آثار و پیامدهای منفی و خسارت بار آن به این آسانی پاک شدنی نیست مگر انکه حاکمیت با یک نگاه به آنچه گذشته است در صدر جبران اشتباه ها و خطا ها و اصلاح امور برآید و راه آشتی با معترضان به وضع موجود و همه آسیب دیدگان را در پیش گیرد و به دلجویی از آنها برآید. نویسنده از منظر اینکه اعمال انجام شده در این مدت از سوی حاکمیت هیچگونه انطباقی با محتوای اسلامی نظام و به ویژه جریان «عدالت» ندارد و آثار ذاتی آنها را ناگزیر زود یا دیر یقه نظام را می گیرد به همه آنانی که پایان جنبش سبز را جشن گرفته اند هشدار می دهم که اینگونه نیست و این جنبش تا رفع ظلم و جور ادامه دارد و ...

 نظام سیاسی در اسلام « طریقیت » دارد برای اینکه « عدالت » را تحقق بخشد حال اگر در این نظام «عدالت » به فراموشی سپرده شود و ظلم و جور و ستم رواج تام یابد و حفظ نظام به هرقیمت « موضوعیت » یابد بگونه ای که خود نظام حتی با محتوایی ظالمانه « موضوعیت » یابد دیگر باید گفت و علی الاسلام السلام! در اسلام و تشیع راستین همواره این سئوال «طریقیت یا موضوعیت نظام» مطرح بوده است و سیره نبوی و علوی و همه جهاد امامان شیعه و عالمان راستین براین امر گواهی می دهد که حکومت «طریقیت » دارد برای وصول و تحقق « عدالت»، در غیر اینصورت حکومت هر نامی داشته باشد مهم نیست و اگر در درون حکومتی ظلم و جور و ستم جاری بود حکومتی است مثل دیگر حکومتهای بشری طاغوتی و استبدادی، و البته حکومتی که بنام دین باشد استبدادش بسیار وحشتناکتر و خطرناکتر وخسارت بارتر است همانند حکومتهایی که قرنها بر سرزمینهای مسلمانان حکم راندند و بدترین جنایت ها را کردند و اسلام و مسلمین را به روز سیاه نشاندند .
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تاجزاده مدیر نمونه نسل انقلاب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/17011.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.17011</id>
   
   <published>2010-03-09T22:59:20Z</published>
   <updated>2010-03-09T23:00:59Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      زهرا مجردی
      خواهرم فخری عزیز، با درود و سلام بی پایان
دیشب خبرها را مرور می کردم؛ به دنبال اسامی آزادشدگان و آخرین وضعیت آنان...
از تو نقل شده بود: «تاجزاده گفته چون مسکن شخصی ندارم وثیقه تعیین شده برای آزادی خود را نمی پذیرم».
بغض گلوگیرم شد و به یاد ماههای گذشته افتادم، و برایم تلخ و شیرین بود؛ تلخ از اینکه مدیر ارشدی که حتی قبل از انقلاب از رفاه نسبی برخوردار بوده است بعد از سالها خدمت و در آستانه بازنشستگی هنوز باید همچنان رنج اجاره نشینی را تحمل کند؛ و شیرین از این رو که در این دوران وانفسا، تاجزاده الگویی می شود در چشم نسل جستجوگر و نقاد امروز؛ نسلی که بهت زده ناظر دنیاطلبانی است که مرزهای دین و اخلاق را با بدعتهای فرصت طلبانه در نوردیده اند تا توجیه گر رفتارهای زشت و غیرشرعی خود باشند.

خواهر عزیزم! تاجزاده عزیز ما خوب فهمید که تمامی این دنیا استیجاری است. او سخن پیامبر رحمت را به گوش جان گرفت که «دنیا چونان درختی است که انسان باید لختی در سایه آن بیاساید». تاجزاده افتخار مدیران اصلاح طلب نسل انقلاب است. پرونده مادی و معنوی او چنان پاک و اخلاقش چنان خوش است که حتی مخالفانش هم به آن اعتراف دارند. جرم امروز او این است که قبل از آنکه به خود و خانواده بیاندیشد به سرنوشت مردم و آرمان والایش دل بسته بوده و تو همراه فداکارش که چون او بر سر پیمان ازلی مانده ای، با قلم سبز افشاگر خود چه خوب او را آنچنان که شایسته است روایت می کنی، تا در تاریخ این مرز و بوم ثبت شود و آیندگان، فرزندان مخلص و از خود گذشته این ملت را به خاطر بسپارند و به یاد آورند. همچنانکه با قلم حقیقت گویت - که نمی هراسد - در این ماههای پرحادثه زلال و روان راوی لحظه لحظه رنج و تلاش و مظلومیت خانواده‌های زندانیان در بند، مشکلات، بیم ها و امیدهای آنان بوده ای.

بسیاری از دوستان هر شب خسته از تلاشهای بی فرجام روزانه برای احقاق حقوق از دست رفته، دقایقی به دلنوشته های تو پناه می برند که دیگر نامی صمیمی در واگویه های زخمهای قدیمی و جدید این قوم دردآشنا شده ای؛ و از عشق و محبت، ظلم و نفرت و عاقبت ظالمان حدیث می کنی. تو خوب دریافتی که نسل جوانی که شیفته کلام عمیق قرآن و نهج البلاغه شد و اسوه های فداکار و عدالت طلب آنرا الگوی خود انتخاب کرد و انقلاب اسلامی را آفرید، نمی تواند نظاره گر بدعت‌های عجیب و غریب و تفسیرهای خشونت بار از دین رحمانی اسلام باشد و همین است که امروز نه تنها نسل انقلاب بلکه فرزندانی که در دامان این نسل پرورش یافته اند و جذب حقایق و شعارها و میراث واقعی انقلاب گشته اند، تا هر جا که لازم باشد هزینه پایداری در راه دفاع از دین اخلاق مدار رحمانی را خواهند پرداخت.

خواهر عزیزم! اکنون به عنوان عضوی کوچک که هم نسل تو و هم سرنوشت تو است گواهی می دهم در کنار تاجزاده عزیز حق پیام رسانی را ادا کردی و قصة آنان را که از حق آزادی خود گذشتند تا آزادی جامعه را پاس بدارند، زیبا سرودی.
باشد که در آینده ای نه چندان دور همه با هم قصه رشد و تعالی انسان را بسرائیم.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>برای دکتر میردامادی، مرد عرصه سیاست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16958.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16958</id>
   
   <published>2010-03-07T20:07:40Z</published>
   <updated>2010-03-07T20:25:53Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      علیرضا رئیسی
      یکی از مشکلات ناخواسته سالهای انسداد سیاسی آنست که اگر منفذی برای تنفس پیدا شود. جمله فعالان سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بدان پناه می آورند تا شاید چند صباحی از خفقان نجات یابند. غافل از اینکه ساختار این منفذ ممکن است چندان با وظیفه ایشان جور در نیاید. اگربنا بود تا روزنامه ایی ،حزبی، تشکیلاتی،یا موسسه ایی برای چند روزی تحمل شود همه روزنامه نگاران، سیاسیون ، روشنفکران ، مصلحان دینی و اجتماعی وچهره های علمی و...از بد حادثه آنجا به پناه می آمدند. حزب مشارکت هم از این قاعده مستثنی نبود. یکی را میدیدی که روزنامه نگار است و بدنبال اطلاع رسانی آزاد، دیگری روشنفکر بود و درد دردمندی داشت. آن یکی درد دین و ارزشهای اخلاقی را داشت و چهره های علمی هم بدنبال ارائه تحلیلهای علمی و کشف حقیقت بودند و البته بسیاری هم بدنبال کار سیاسی و حزبی بودند،ولی تکثر موجود بر آنها هم تاثیر میگذاشت و گاهی اینکه برای کار سیاسی به حزب آمده اند را فراموش میکردند. درسالهایی که مشارکت بودم از همه اینها می آموختم و از این تکثر در حزب خوشحال بودم، اگرچه که این تکثر با کار حرفه ایی حزبی منافات داشت. ولی همیشه بدنبال آدم سیاسی بودم تا کار سیاسی را ببینم و بیاموزم. که اتفاقا بزرگترین نیاز امروز و فردای جامعه ایران همین زنان و مردان سیاسی هستند. آری در آن سالها دکتر میردامادی همیشه برایم نماد یک مرد سیاسی بود که هیچ گاه وظیفه حرفه ائیش را در حزب فراموش نمیکرد. درهمان چند سال عمر حزب مهمترین کارها را در حزب شروع کرد و سامان داد. در واقع از همان روزهای اول مدیر حزب بود. 
مهمترین ویژگی او این بود که از خود فرو میکاست و برای حزب از جان و دل وقت میگذاشت. بسیاری باور دارند که تالیف یک کتاب یا براه انداختن یک حلقه روشنفکری یا ارتباط با نخبگان و نظایر آن مهمترین کارها هستند و شان آنها در این کارهاست و کارهای حزبی و تشکیلاتی را دیگرانی باید انجام دهند. غافل از آنکه اگر همه اینگونه فکر کنند دیگرانی باقی نمی ماند تا کار تشکیلاتی کند. دکتر میردامادی اما، اینگونه فکر نمیکرد با اینکه موقعیت علمی و دانشگاهی داشت و میتوانست به آنها بپردازد بیشترین وقت را برای حزب میگذاشت. تمام ارکان و مناطق حزب برایش مهم بود و برای پروردن تک تک اجزا حزب با دلسوزی وقت میگذاشت. 
ویژگی دیگر شخصیت توسعه یافته و تشکیلاتی او بود. برای ترقی و پیشرفت مثل یک عضو عادی وقت میگذاشت و در نهایت خود را در معرض رای اعضای حزب قرار میداد تا مسوولیتی بر دوشش بگذارند. اگرچه میتوانست، ولی هیچ گاه بدنبال حامی پروری و دارو دسته راه انداختن نبود. ملاک و میزان برایش اساسنامه و مرامنامه حزب بود و همه فعالیتهایش را فقط در همان چهارچوب دنبال میکرد.
خصوصیت دیگر او واقع گرایی در عرصه سیاست بود به خاطر دارم در سالهای بهار اصلاحات برخی چهره های با تجربه جریان اصلاحات به دکتر میردامادی پیشنهاد میدادند که حزب فراخوان عضو گیری عمومی بدهد و میگفتند ما خود حاضریم که در صف هواداران بایستیم و فرم عضویت پر کنیم. پیشنهاد جذابی بود و شاید هم در نگاه اول کاملا منطقی، چراکه حامیان اصلاحات را از شکل توده ایی به فرم سازمان یافته و تشکیلاتی تبدیل میکرد. دکتر میردامادی ، اما با متانت و واقع بینی همیشه گی با این پیشنهاد مخالفت میکرد و میگفت اگر برای عضوی که به حزب می اید برنامه و جایگاه مشخصی نداشته باشیم از کل جریان سرخورده  و مایوس میشود که از همه چیز بدتر است. این استدلال در گذر حوادث جایگاه خود را پیدا کرد. او در عوض افق دیدی واقع گرایانه داشت که هواداران حزب را در یک پروسه منطقی شناسایی و در خدمت حزب قرار میداد.
افسوس که مردان سیاست را به کنج زندان می فرستند و نمیدانند که هدر دادن سرمایه های انسانی بزرگترین خسارت را بر منافع ملت وارد می آورد وباز هم افسوس که به جای قدرشناسی از این &quot;مردان سیاست&quot;، دیگر حتی به جای آنان&quot; درختی هم نمینشانند&quot; که مبادا &quot;سبز&quot; شود.
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>به یاد قربانعلی بهزادیان نژاد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16957.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16957</id>
   
   <published>2010-03-07T20:07:35Z</published>
   <updated>2010-03-07T20:16:52Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      علی محمد حاضری
      بهزادیان نژاد برایم نماد وحدت بود. او را ازهمان سالهای اغازین تاسیس “مدرسه تربیت مدرس” در اوایل دهه ۱۳۶۰ می شناسم. سال هایی که در اوج آرمان خواهی اولیه انقلاب، این دانشگاه مولود انقلاب اسلامی را “مدرسه” نامگذاری کرده بودیم.
بگمان ما دانشجویان نسل اول انقلاب، مدرسه مفهومی بومی –اسلامی درتاریخ نهاد های علمی-اموزشی کشورمان بود و فی نفسه پیام وحدت حوزه و دانشگاه را که آرمانی عزیز بود نوید می داد. برای ما دانشجویان عصر انقلاب ، “وحدت” واژه مانوسی بود که درکاربرد های مختلف ان، آرمان های انقلاب را جستجو می کردیم .
وحدت مستضعفان جهان، وحدت امت اسلامی ، وحدت شیعه و سنی، وحدت حوزه ودانشگاه ،وحدت پیروان خط امام وبالاخره دفتر تحکیم وحدت، کاربرد های مختلفی بود که از سطوح کلان تا خرد محیط اجتماعیمان را پیوند میزد به خاطردارم که هریک از فعالان آن روز محیط کوچک تربیت مدرس که گویا برای همه جهان می اندیشیدیم ،هر کس به یک یا چند حوزه مفهومی این ترکیب های متفاوت “وحدت” ،تعلق خاطر بیشتری داشت ،آنچنانکه من خود، در ان سالها بیشتر دغدغه وحدت حوزه ودانشگاه را داشتم .ا
ما اینک که به ذهن خود مرور می کنم، بهزادیان نژاد گویا به همه این عرصه ها تعلق داشت .کارنامه اش را که ورق میزنم در هریک از این عرصه ها اورا نام ونشان دار می یابم .او به تدریج متخصص تشکیل مجامع، موسسات،وکنگره های وحدت آفرین شده بود وبرای هریک ازاین عرصه های وحدت، کنگره ها و تجمعاتی تشکیل داده است .
جدیدترین ماموریتش دراین عرصه، مسولیت ستاد انتخاباتی کسی بود که با شعار”اصلاح طلب اصول گرا” آمده بود تا شکاف سیاسی-اجتماعی اصول گرایی-اصلاح طلبی را ترمیم کند و وحدت آفرین ملت ایران باشد . از طنز های تلخ روزگار این است که اینک اورا اسیر وزندانی نظامی می بینیم که همه عمرش را برای اعتلای آن کوشیده است وازآن تلخ تر اینکه او و مجموعه همفکران وهمراهانش به اتهام توطئه وتبانی برای براندازی نظام وعلیه امنیت ملی به زندان افتاده اند وسلول های انفرادی را تجربه می کنند .
بهزادیان نژادعزیز: شب گذشه وقتی ترنم دلنواز زمزمه ای را که به مناسبت شب میلاد نور وپیام آور رحمت در اخرین روز از هفته وحدت از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد می شنیدم، بی اختیار به یاد آن همه تلاش هایت برای وحدت در سال های گذشته افتادم وجای خالی سبزت را بیش از همیشه حس کردم من هم مثل خودت، چون هنوز به مجموعه دوستانی که ترا به بند کشیده اند، خوش بین هستم و نمی خواهم تلقی دیگری داشته باشم، باخود گفتم آیا حقیقتا می دانند چه کسی را به سلول انداخته اند؟ چون پاسخ فعلیم این است که این گونه اقدامات ریشه در سوء تفاهمات ونشناختن هاست،ترجیه دادم دعاکنم ،ای خدای محمد: تو دکتر بهزادیان نژاد، دکتر سلیمانی ،دکترعرب مازار ودوست دیرینم علی رضا بهشتی شیرازی ودیگردوستان وبزرگانی که از مجموعه جنبش سبز اینک در سلول های زندان اسیرند خوب می شناسی ومیدانی که آنها حقیقتا با اینگونه اتهامات هیچ نسبتی ندارندوسالها برای تعالی انقلاب کشور ونظام باهمه وجود تلاش کرده اند .ای خدای بزرگ: تو خود موجبات درست شناختن این عزیزان رابه مجموعه زندان بانانشان فراهم کن .براین باورم که روز شناختن این عزیران،روزآزادی انهاست .خداوندا: این روز را نزدیک بفرما.

منبع: کلمه
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کدام نظام؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16940.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16940</id>
   
   <published>2010-03-05T22:36:14Z</published>
   <updated>2010-03-05T22:38:07Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      حمزه غالبی
      <![CDATA[

<strong>حمزه غالبی، رییس ستاد جوانان میرحسین موسوی</strong>: اینکه عدده ای می گویند ما در چارچوب “نظام” فعالیت می کنیم، یعنی چی؟ و حتی اینکه گفته می شود عده ای خارج از کشتی “نظام” هستند مراد چیست؟ الان دارم به این سوالات فکر می کنم. فکر می کنم سوال مهمی هست؛ چون حتی می شنویم که این “نظام” آنقدر مهم است که بخاطرش می شود هر کاری کرد.

1- یک مراد از “نظام” همان چیزی است که ظاهرا معادل تحت الفظی آن، یعنی سیستم است. یعنی مجموعه ای از افراد و رابطه ی قاعده داری -که بین آنها برقرار است- کلیتی بنام کشور ایران را می سازد؛ که در آن می توانیم سر سیستم های اقتصادی، اجتماعی و… را بیابیم. خب بیایید ببینم آیا منظور این است؟ این عبارت را شنیده اید: نظام به مردم خودش اطمینان دارد. یا نظام به مردم خودش آزادی می دهد. این عبارت نشان می دهد که این “نظام” چیزی خارج از مردم است؛ هرچند ممکن است رابطه حسنه ای با مردم داشته باشد؛ یا مردم از”او” حمایت کنند.

2- شاید از “نظام” منظور، نظمی سیاسی حاصل از انقلاب اسلامی سال 57 است. خب در این صورت افردی (نظیر حامیان احمدی نژاد) که یکسره دولت های روی کار آمده در بعد از انقلاب اسلامی باطل می دانند در زمره مخالفان نظام هستند.

3- شاید هم گفته شود “نظام” اشاره به نظمی آرمانی دارد که حاصل آرمانهای انقلاب اسلامی است که الزاما در دولت های و نظم سیاسی اجتماعی اقتصادی بعد از آن محقق نشده است. حالا چطور می شود آن نظم آرمانی را شناخت ؟ یک راه، رجوع به رهبران و فعالین عمده در انقلاب است. ظاهر همه یا منزوی شده اند یا اکنون در بازداشت هستند. به عبارتی خارج از نظام تلقی شده اند.
شاید هم بتوان از روی شعار های مردم در انقلاب اسلامی فهمید که آن آرمانهای چیستند. فرض می کنم ” استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی” شعار اصلی بوده است. در این صورت فردی مانند آقای مصباح که صراحتا گفته است به جمهوریت اعتقادی ندارد و حتی مدعی شده است امام هم به جمهوری اسلامی معتقد نبود است بلکه به خاطر شرایط خاص گفته است جمهوری اسلامی. گو اینکه حتی اباء دارند که از عبارت “نظام جمهوری اسلامی” استفاده کنند. در این صورت مهم ترین مخالف “نظام جمهوری اسلامی” آقای مصباح و کسانی که مانند ایشان می اندیشند، هستند. حتی می توان مدعی شد آنها توانسته اند “نظام جمهوری اسلای” را استحاله کنند. تازه اینها صرف نظر از این است که چه کسانی کمر همت به محدود کردن “آزادی” دارند و یا با روشهای غلط خویش “استقلال” کشور را بخطر انداخته اند.

4- شاید از منظور از “نظام” آن نظمی باشد که قانون اساسی آدرس آن را می دهد. خب ببینم قانون اساسی چه می گوید:” حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچ‌کس نمی‌تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد. ” مثلا اگر فصل حقوق ملت قانون اساسی را مرور کنید می توان مدعی شد نظام در معرض تهدید جدی است و به راحتی رد مخالفان و مدافعان نظام را به راحتی یافت.
5- گاهی وقتها بنظر می آید ممکن است منظور از “نظام” سازمان اداری و حکوتی باشد. در این صورت -صرف نظر از اینکه چقدر می توان برای سازمان نظام اداری و حکومتی ارزش قائل شد- شاید خیلی محل مناقشه نباشد که دولت آقای احمدی نژاد سازمان اداری و حکومتی کشور را متلاشی کرده است. البته گاهی هم شاهد بودیم کارگزاران سازمان حکومتی و اداری هم خارج از نظام تلقی شده اند. بنظر می رسد بازهم نظام چیزی متفاوت سازمان اداری و حکومتی است.

6- بنظرم یک مفهوم دیگر هم وجود دارد که کمتر در موردش صریح گفته شده است. در این فهم، “نظام” مجموعه وفاداران به “شخص” آیت الله خامنه ای و به محوریت خود ایشان است. شاید اتفاقی نباشد که در گفتار هم مانند یک شخص با واژه نظام مواجهه می شود

البته در مورد اهمیت اینکه کدام مفهوم از “نظام” تثبیت شود در آینده خواهم نوشت. ولی در این مسیر وضوح بخشیدن به مفهوم “نظام” می تواند گام اول باشد.]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در پاسداشت دبیرکل</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16881.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16881</id>
   
   <published>2010-03-02T00:01:18Z</published>
   <updated>2010-03-02T00:02:45Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      هادی قابل
      به خاطر دارم پیش از کنگره نهم حزب سال 1385، در بین اعضا و هواداران حزب، بویژه منطقه تهران و ارکان مرکزی بحث گزینه دبیرکل جدید بسیار داغ بود.(جناب آقای دکتر سید محمد رضا خاتمی، به خاطر اشتغالات علمی و پزشکی و برای پرهیز از فرد محوری در حزب، انصراف خود را از کاندیداتوری در دوره جدید اعلام کرد و علیرغم اصرار بسیار دوستان و به ویژه روسای مناطق و شورای مرکزی، صلاح را در گردش این پست در بین اعضای حزب دید. انصافا جناب آقای خاتمی با همه گرفتاریها و مشغله ای که داشت، حزب نو پای مشارکت را خوب اداره کرد و به دوران جوانی و بلوغ رساند.) جوانان حزب به دنبال گزینه‌ای با روحیه و شور جوانی بودند. با سابقه های حزب به دنبال چهره ای سر شناس و قدیمی در مشارکت بودند. مناطق در پی گزینه ای به دور از نگاه مرکز محور و زنان در پی فردی باورمند به مشارکت جدی زنان در کارهای تشکیلاتی و اجرایی بودند. نهایتا پس از رای زنی های فراوان درون تشکیلاتی، کنگره نهم سکان کشتی حزب را به دست دکتر محسن میردامادی سپرد و به اتفاق آرا وی را به دبیر کلی حزب برگزید. در کنگره یازدهم برای بار دوم و ادامه راه، باز هم دکتر میردامادی به دبیرکلی حزب انتخاب گردید.  
میردامادی از همان روزهای اول استقرار در مسئولیت جدید حزبی اش، دست به کارهای بسیار بزرگی زد که در دوران سختی و فشار سبب تحول و تحرک نوینی در حزب گردید.

1- برای اولین بار انتخاب قائم مقام و سه معاون دبیرکل را در حزب نهادینه کرد. این امر سبب تحرک بیشتر حزب و پویایی در امر تشکیلات گردید. جناب آقای دکتر عبدالله رمضانزاده به سمت قائم مقام دبیرکل؛ آقای مهندس محسن صفایی فراهانی به سمت معاون اجرایی دبیرکل؛ سرکار خانم آذر منصوری( که از زنان پرکار و وقت گذار در حزب هست) به سمت معاون سیاسی دبیرکل و آقای مهندس حسین کاشفی به سمت معاون مناطق دبیر کل انتخاب گردیدند.
2- در حزب حضور فیزیکی داشت و برای کارش وقت می گذاشت. به نحوی که پس از تدریس دانشگاه به هیچ کار دیگری به جز رسیدگی به امور حزب و تشکیلات نمی‌پرداخت. آمار ساعات کار ارکان حزب همواره دبیرکل را در راس لیست خود قرار می داد که بیشترین حضور را در دفتر حزب داشته است، و این مایه دلگرمی و امید برای حرکت رو به جلو بود.
3- تاسیس سازمان رای، که از ابتکارات ایشان بود و خود در کلیه جلسات آن شرکت می کرد و بسیار پیگیر کار آن بود. نمود فعالیت این سازمان را در انتخابات شوراهای سوم، مجلس هشتم، و ریاست جمهوری نهم شاهد بودیم.
4- آموزش ارکان حزب، برای اولین بار یک دوره کامل و جامع آموزشی با حضور اساتید برجسته دانشگاه در حزب برگزار گردید که مورد استقبال قرار گرفت. تاپایان این دوره جمع خوبی از ارکان و اعضای حزب حضور داشتند و یکی از دانشجویان این دوره شخص دبیر کل بود که با تواضع درجلسات حضور می یافت و گوش می داد و برای سایرین الگو بود.
5- برگزاری جلسات مشترک دفتر سیاسی و شورای مرکزی در بسیاری از تصمیم گیری های اساسی و کلان حزب، که در دوره ایشان اینگونه جلسات بیشتر شد.
6- توجه ویژه به امر معنویت در حزب و پیگیری برگزاری جلسات ماه رمضان و ماه محرم و تاکید بر اقامه نماز جماعت در اول وقت در جلسات شورای مرکزی و دفتر سیاسی و....
7- ارتقای فعالیت زنان حزب به شاخه زنان و استفاده بیشتر از زنان پرکار و وقت گذار در ارکان حزب.
8- ارتباط با احزاب، گروهها و شخصیت های سیاسی اصلاح طلب، به منظور هماهنگی و همکاری در فعالیت ها و ارایه تحلیلهای حزب مشارکت و همچنین تماس با احزاب و شخصیت های جناح رقیب برای اطلاع از مواضع یکدیگر و بیان دغدغه ها و پیگیری حل مشکلات جامعه.
9- انضباط حزبی، رعایت مرامنامه، اساسنامه و بیانیه های کنگره که در سر لوحه کار ایشان قرارداشت.
10- تاکید و مراقبت بر حرکت و فعالیت حزب در چارچوب قانون اساسی، معیارهای اخلاقی و پایبندی به باورهای دینی. به یاد دارم که در چند مورد تخلف برخی از اعضا و یا ارکان از چارچوب ها اخلاقی و یا مرامنامه، (علیرغم علاقه ای که به افراد داشت) موضوع را به جلسه شورای مرکزی و یا هیئت داوری کشاند، تا انضباط حزبی حفظ شود.
دکتر می کوشید که در حزب جان تازه و امید به آینده را بوجود آورد. حزبی که پس از انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری هشتم، مورد سوالها، اشکالها و اعتراض های زیادی قرارگرفت. از آن مهمتر مورد بی مهری برخی از دوستان و هجوم دشمنانش قرار گرفته بود. دشمنان مست از توفیق در مهندسی انتخابات، با ریشخند از غیر واقعی بودن تحلیلهای حزب و یا الهام گیری از تحلیل گران خارج از مرز سخن می راندند! و دوستان از تندروی و یا افراط می گفتند! اما این هردو خلاف واقع بود. واقعیت این بود که حزب مشارکت تنها حزب بزرگ؛ قوی و تاثیر گذار در بین اصلاح طلبان بود. به همین جهت مورد هجمه بیشتر قرار داشت. حزب خطر انفجار مطالبات و خواست مردم را پیش بینی می کرد! فرجام سرکوب مطالبات مردم را پیش بینی می کرد! خطر به حاشیه راندن مردم را در عرصه تصمیم گیری پیش بینی می کرد! حزب حرکت احساسی دولت مردان تازه به قدرت رسانده شده را برنامه اداره کشور نمی دانست. حزب با واقعیت های فرا روی جامعه، تلاش می کرد تا گوشه ای از آن واقعیت ها را به اطلاع مسئولان و مرکز نشینان قدرت برساند. اصولا کار حزبی جز این نیست. هم به صورت خصوصی و در نامه های محرمانه و سر بسته و هم دز بیانیه ها و تحلیلها آنچه را می دید و می فهمید، صادقاته بیان می کرد و راه حل هم ارایه می داد. 
اما به جای گوش شنوا، مواجه با زبانهای تند و دندانهای به هم فشرده شده و دستانی بر قبضه سلاح قرار داده شده قرار گرفت.
در چنین شرایطی اداره حزب و امید دادن به نسل جوان و پر شور، بسیار دشوار بود و میردامادی از عهده آن بر آمد. همواره با آرامش و طمانینه خاصی تحلیلهای خود را ارایه می کرد. او  در دورانی از عمر سیاسی خود قرار داشت که کوله باری از تجربه را به همراه داشت. دوران شور و جوانی و مبارزات آرمانخواهانه را در انجمن اسلامی دانشگاه، پیش و پس از انقلاب اسلامی سپری کرده بود. دوران واقع گرایی را پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان جنگ، در جبهه ها و اداره استان جنگ زده خوزستان و مسئولیتهای حساس تا ریاست کمیسیون امنیت ملی در مجلس ششم گذرانده بود. اکنون دوره انتقال تجربه ها به نسل جوان بود، و انصافا میردامادی از عهده این کار هم خوب بر آمده بود. اما هیهات....
آنانکه وجود حزبی قوی، کارآمد، گسترده، و دارای تحلیل و برنامه را خوش نداشتند و آن را رقیبی برای خود می دانستند، تحمل نکردند و در دو روزه قدرت خود چنان تاختند که به یک باره دبیرکل و دهها نفر از اعضای شورای مرکزی و ارکان حزب و اعضای جوان و مناطق حزب را روانه زندان کردند! اما هرچه کوشیدند که نقطه انحرافی را بیابند و در سر کوچه و بازار جار بزنند، نیافتند! هرچه بیشتر فشار آوردند، کمتر چیزی دستگیرشان شد و امروز با تعجب و شگفتی به بافته های ذهنی خود می خندند و با خموشی خود فریادی رسا دارند که مشارکت همان بوده که می نموده است. و اصولا پرده ای در کارش نبوده، که پشت پرده اش را بتوان افشا کرد! 
اکنون که حدود 9 ماه از بازداشت دبیرکل، قائم مقام دبیرکل، دو معاون سیاسی و اجرایی دبیرکل، اعضای شورای مرکزی، جوانان، اعضای مناطق و هواداران حزب می گذرد؛ دفتر حزب بسته است و قفل و زنجیری بر در آن آویخته اند، (به گمان خویش فکر و تشکیلات را می توانند در غل و زنجیر کنند!) که هیچ مقام، نهاد، سازمان و اداره ای مسئولیت آن را تا کنون برعهده نگرفته است. همه می گویند کار ما نبوده است! و لکن هیچکدام هم به صورت رسمی اجازه گشودن در را نمی دهند! 
آری این است عدالت، مهر ورزی، آزادی، دموکراسی، تحمل نقد و مخالفت در مکتب فکری و سیاسی آقایان! و این است ادعای نداشتن زندانی سیاسی! 
امیدواریم عزیزان باقیمانده در بند، دکتر محسن میر دامادی، دکتر عبدالله رمضانزاده، دکتر داود سلیمانی، دکتر مصطفی تاج زاده، مهندس محسن صفایی فراهانی، خانم آذر منصوری، دکتر محسن امین زاده، مهندس شهاب الدین طباطبایی، آقای سعید نور محمدی، آقای مهدی محمودیان، آقای حسین نورایی نژاد و سایر هم فکران از گروههای اصلاح طلب، دانشجویان، روز نامه نگاران، و مردم سبز را آزاد ببینیم. زندان ها از زندانیان سیاسی خالی گردد، که یکی از آرزو هایمان دردوران انقلاب سال 57  همین مورد بود. امید داشتیم که زندان اوین، قصر، قزل قلعه، کمیته، و همه زندنهای دیگر در جمهوری اسلامی برچیده شوند و به موزه تبدیل گردند. اما... وا اسفا!
لکن ما، همچنان امیدواریم! به خدایمان، به باور هایمان، به مردم آگاه و فهیم و سبز کشورمان که شعور و اراده خود را آشکار کردند، به، برسر عقل آمدن آنانکه بر قدرت خود تکیه کرده اند! ما امیدواریم، که انسان به امید زنده است. «الیس الصبح بقریب؟»   
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پتانسیل محو نشدنی جنبش سبز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16880.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16880</id>
   
   <published>2010-03-01T23:58:05Z</published>
   <updated>2010-03-02T00:01:13Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      حمیدرضا جلایی پور
      دکتر حمیدرضا جلایی پور، جامعه شناس و استاد دانشگاه در گفتگویی به تحلیل رفتار حاکمیت و جنبش سبز در قبال یکدیگر پرداخته است.
جلایی پور در این گفتگو بر قوی بودن ریشه های جنبش سبز و ناتوانی حکومت از ادامه رفتارهای خشونت آمیز در درازمدت سخن می گوید:

*در چند ماه گذشته، شرايط كشور به سمت نوعي خشونت نگران‌كننده رفته است به‌ نظر شما علت راديكال شدن فضاي سياسي كشور چيست؟

اولاً آنچه كه در چند ماه گذشته در كشور شاهدش بوديم يك اعتراض مدني بود ولي عده‌اي با توسل به امكانات رسمي به صورت خشونت‌آميز با آن برخورد كردند. ثانياً راديكاليسم با خشونت يكي نيست. راديكاليسم يعني تغييرات بنيادي را پيگري كردن و خشونت يعني وسايل اجبارآميز را به ناحق عليه ديگران به كار بردن. شما اگر راديكاليسم را با خشونت يكي كنيد بعد مجبور مي‌شويد تمام انسان‌هاي فرهيخته‌اي را كه در جريان انقلاب اسلامي مبارزه كردند آنها را طرفدار خشونت بدانيد كه اين ارزيابي غلطي است.

اگر از منظر كشوري، ملي و سياسي به خشونت نگاه كنيم و كمي عميق‌تر بحث كنيم سوال اينگونه مطرح مي‌شود كه ما چه كرديم كه ميليون‌ها نفر به اعتراض به خيابان آمدند؟ اين اتفاق را نبايد ساده گرفت. الان خيلي ساده بحث مي‌كنند، مي‌گويند: «سه ميليون نفر 25 خرداد آمدند، خب بعد هم توجيه شدند، اول فكر مي‌كردند در انتخابات تقلب شده، بعد كه متوجه شدند تقلب نشده، به خانه‌هايشان برگشتند، حالا يك مشت آدم‌ خشونت‌‌طلب و منافق و سلطنت‌طلب و اسرائيلي و مزدور آمريكايي هستند و پررويي مي‌كنند و ول نمي‌كنند!». در صورتي‌كه سؤال اين است كه آيا واقعاً آن سه ميليون نفر به خانه‌هايشان رفتند؟ يا به آنها مجال اعتراض مدني داده نمي‌شود؟

اين بديهي است كه دولت بايد به اعتراض مردم جواب بدهد. وقتي جواب نمي‌دهد مردم معترض‌تر مي‌شوند. و با توجه به شرايط و فرصت‌ها اين اعتراض را اينجا و آنجا، امروز و يا در آينده به نحوي نشان مي‌دهند.

* علت اين راديكال شدن فضا را چگونه مي‌توان بررسي كرد؟

در مورد چرايي اين اتفاق دلايل گوناگوني را مي‌توان برشمرد: يكي از دلايل آن اين است كه نظام سياسي طبق قانون اساسي ما بايد برآمده از خواست مردم باشد، همه مردم. همه آدم‌هايي كه بالغ هستند و مي‌توانند راي بدهند و كانديدا شوند. نظام سياسي بايد برآمده از 70 ميليوني باشد كه در جغرافياي ايران كنوني زندگي مي‌كنند. حالا يك عده‌اي پيدا شده‌اند كه مدام اين نظام سياسي را كوچك كرده‌اند. مدام آدم‌هايي را بيرون مي‌ريزند. اتفاقي كه در انتخابات رياست‌جمهوري رخ داد، اين است كه: آنها كه بيرون ريخته شده‌اند، از باقيماندگان در داخل نظام بيشترند. و اصلاً جامعه سياسي ايران دوتيكه شده است.

اتفاق ديگر اين است كه طردشدگان در قياس با باقيماندگان، برتري كيفي دارند و جمعيتي انتقام‌گير نيستند. يك جمعيت تحصيلكرده داراي اخلاق مدني هستند كه عزت خودشان و كشور را مي‌خواهند. واز اداره لاف‌زنانه كشور خسته شده‌اند.مي‌خواهند در سرنوشت كشورشان اثرگذار باشند.

به نظر مي‌رسد اينها كه بيرون از دايره قدرت رسمي قرار گرفته‌اند به اين نتيجه رسيده‌اند كه قدرت اجتماعي‌شان از آنها كه داخل دايره هستند، بيشتر است. ندادن مجوز راهپيمايي هم، اين فرضيه آنها را تقويت مي‌كند. خوب اگر  معترضين به نتايج انتخابات تعداد كمي هستند و پنجاه ميليون نفر نتايج انتخابات را قبول دارند اين ديگر نگراني ندارد؛ به مهندس موسوي مجوز يك سخنراني بدهند تا قلّت جمعيت معترض را ايرانيان و جهانيان ببينند.
حالا من مي‌گويم قطعاً مجوز نمي‌دهند اما بايد بدانند كه مشكل چيست؟ خودشان براي خودشان موضوع را ماستمالي نكنند. مشكل اين است كه افراطيون در حال تلاش براي استقرار يك ساختار محدودِ اقتدارگرا هستند.
حالا در واكنش به اين سياست تنگ‌نظرانه وايران و اسلام‌سوز، افراد كيفي جامعه در حال انجام رفتار مدني است.

اين جنبش مدني و اعتراضي در سال‌هاي اخير در هيچ كجاي دنيا ديده نشده. ايران از اين نظر، بي‌نظير است كه در آن عده‌اي از درآمد نفت و ماليات شهروندان استفاده كنند و با مردم برخورد كنند ولي مردم باز رفتار مدني نشان دهند.

غيرطبيعي است كه يك ملت تحصيلكرده توانا كه 30 سال پيش بزرگترين انقلاب در كشورهاي منطقه را تجربه‌ كرده و مي‌خواسته ساختار سياسي دربرگيرنده‌اي بسازد، حالا از طرف تندروهاي لاف‌زن، تحت فشار است تا به سمت نظامي محدود هدايت شود و پاسخ معترضان هم از جانب آن‌ها بگير و ببند و متهم شدن به وابستگي به بيگانگان است. خب معلوم است كه با اين وضع فضا بحراني مي‌شود.

با اين همه به نظر من مردم تهران و آنها كه معترض بودند،‌ مدني‌ترين رفتار را از خودشان نشان دادند.
زيرا دولت به عنوان وسيع‌ترين و موثرترين نهاد سازمان يافته جامعه ماست. اين نهاد در ايران از لحاظ حجم، تعداد و منابع و قلمروهاي دخالت در تمام دنيا بي‌نظير است، چون بر حوزه‌هاي دين، اقتصاد، بوروكراسي، فرهنگ و ... تسلط دارد. در جامعه ما سپهري نيست كه زير تسلط دولت نباشد. نهادي با چنين اهميت و تاثير چگونه اداره مي‌شود؟ يكي از روش‌هاي فعلي تندروها اين است كه تنها همان هويتي كه خودشان معرفي مي‌كنند، بايد مورد توجه مردم قرار گيرد. اينها معتقد به تكثر هويت نيستند. معتقد به القا هويتي كه خودشان تشخيص داده‌اند، هستند. در چنين وضعيتي فضا نمي‌تواند منعطف باشد، بلكه فضا همين مي‌شود كه مي‌بينيد. به لحاظ هويتي، تك ‌پايه‌اي پيش مي‌روند. به عنوان مثال جوانان تهران، خود را ايراني مي‌دانند، خود را مسلمان و شيعه هم مي‌دانند. خود را عضو جامعه ايراني و جهاني هم مي‌دانند. در عين حال برخي خودشان را متخصص يك حرفه يا فني مي‌دانند. بعضي‌ها خود را محقق مي‌دانند. برخي هم خود را يك كاسب شريف مي‌دانند. آدم‌هايي كه الان در تهران زندگي مي‌كنند هويت‌يابي‌‌‌هاي خيلي متكثري دارند و با اين هويت‌ها در حال زندگي هستند. وقتي تندروها هويت القايي خود را وحي منزل تلقي مي‌كنند طبيعي است كه افراد نسبت به آن واكنش نشان دهند.

*افق اين اتفاقات چيست؟ فضا در چند ماه گذشته مدام راديكال‌تر شده است، آيا قرار است اينگونه ادامه يابد؟

در مورد افق اين ماجرا هم نبايد سطحي برخورد كرد. يك عده فكر مي‌كنند بالاخره معترضان حرف خودشان را به كرسي مي‌نشانند. مخالفان تندرو كه در قدرتند هم مي‌گويند جمعش كرديم. اصلاً اينطور نيست. كسي نمي‌تواند ادعا كند كه حتماً افق اينگونه خواهد بود- چون افق توسط برآيند نيروهاي اصلي جامعه سياسي و شرايط جامعه ايران تعيين مي‌شود. الان حداقل سه نيرو در جامعه سياسي است. اولين نيرو همين تندروهايي هستند كه دنبال ايجاد يك نظام يك‌پارچه هستند. يعني يك دولت مقتدر چندنفره و يك جامعه مدني سازمان‌دهي شده به وسيله نهادهاي امنيتي و با مردمي مطيع، كه اين نيرو روي بيست درصد جمعيت نفوذ دارد. دو نيروي ديگر هستند كه از سوی جنبش اجتماعي مردم ايران هم حمایت مي‌شوند. يكي همين نيروهاي اصلاح‌طلب به رهبري موسوي، كروبي و خاتمي هستند كه من به آنها سبزهاي مدني مي‌گويم. نيرويي كه مطالباتش را از طريق سازوكارهاي موجود در قانون اساسي پي‌گيري مي‌كند. اين نيرو برخلاف نيروي اول كه قدرت سياسي رسمي را در دست دارد، قدرت اجتماعي دارد و روي چهل درصد جمعيت نفوذ دارد. يك نيروي ديگر هم هست كه روي بيست درصد جمعيت نفوذ دارد كه آنها دنبال تغييرات جدي‌تر هستند و معتقدند با ساختار موجود قانون اساسي نمي‌توان معضلات جامعه را حل كرد كه من به آنها سبزهاي انقلابي مي‌گويم. آينده جامعه سياسي باب ميل هيچ‌كدام از اين سه نيرو پيش نمي‌رود بلكه برآيندي از اين سه نيرو در ربط با شرايط جامعه است كه اتفاق مي‌افتد و پيش‌بيني قطعي آن كار ساده‌اي نيست. به عبارت دیگر، فقط نیت‌های آگاهانه این سه نیرو آینده را رقم نمی‌زند. نتیجه ناخواسته عمل این سه نیرو و شرایط جامعه جهت بردار تحولات سیاسی را روشن می‌کند.

پس ازانتخابات اتفاقی كه رخ داده اين است كه آن بخش مخذوف و بيرون رانده شده جامعه قدرت خود را در برابر انحصار‌طلبي تندروها ديده است يعني همان ظهور جنبش سبز. بعيد مي‌دانم پتانسيل‌هاي اين جنبش مدني و حقوق شهروندي به راحتي محو شود. مفيدترين كاري كه مي‌توان كرد، جواب دادن به خواست‌هاي آنهاست. اگر همان پنج خواسته مهندس موسوي اجرا شود، پتانسيل اين جنبش تخليه مي‌شود. ولي بعيد است كه اين كار انجام گيرد. زيرا تندروها فعلاً در حالت مستي ناشي از دوپينگ به سر مي‌برند. دوپينگ با نمايش پليس در خيابان‌ها، با تبليغات تلويزيوني.

لذا اكنون سوال اين است كه اگر تندروها به گشايش سياسي و بازگشت اصلاحات تن ندهند چه اتفاقي مي‌افتد. من حدس مي‌زنم كه در كوتاه مدت مهم‌ترين اتفاق همين است كه افتاده است: بدين معنا كه طيف تندروها به جاي اداره و توسعه كشور دائم مجبورند دست به تهديد و برخورد و كنترل بزند، هرچه اين روند افزايش و ادامه پيدا كند، شرايط بدتر و بدتر مي‌شود. حتي اگر خيابان‌ها هم آرام باشد. علامت خوب شدن شرايط اين است كه حكومت از دادن مجوز اجتماع به منتقدينش نترسد. تا وقتي كه مي‌ترسد يعني ريشه‌هاي تب در جامعه وجود دارد و خالي‌بندي تبليغاتي آنها مبني بر پيروزي‌شان فقط به درد روحيه دادن به هوادارانشان مي‌خورد و كشور را از حالت كنترل به حالت مديريت و اداره برنمي‌گرداند.

ممكن است در كوتاه‌مدت، تندروها در مقاطعي احساس كنند كه اوضاع آرام شده است ولي اين مطالبات پايان نمي‌گيرد اين آدم‌ها توي جامعه هستند. نمي‌توان كه آنها را توي دريا ريخت. توي ايران و خانه‌هايشان هستند. تلويزيون مي‌بينند، پشت كامپيوتر مي‌نشينند. در محل كار و محافل و مهماني‌هايشان با هم حرف مي‌زنند. جايي نرفته‌اند. همين‌جا هستند و هر چه هم كتك بخورند و دستگير شوند، بحران ريشه‌اي‌تر مي‌شود. تاثير خشونت‌ها اين است كه نمايش خياباني اين اعتراضات مدني كم مي‌شود، ولي حذف نمي‌شود. پيش‌بيني من اين است كه حتي اگر اين موج خياباني كنترل شود، موج‌هاي بعدي غيرقابل پيش‌بيني‌تر و شايد مهيب‌تر باشد.

ده سال پيش، تندروها، فكر كردند، يكسري دانشجو را كتك زده‌اند و به خوابگاه حمله كردند و 23 تير مردم هم آمدند و بعد تمام شد. به اصطلاح سال 78 تا 80، اصلاحات را سركوب كردند. اما كسي فكر نمي‌كرد كه سال 88، سه ميليون نفر در تهران به خيابان بيايد. به عبارت ديگر مساله آن‌ سال‌ها حل نشده بود. تندروها خيلي هنر كنند فقط در كوتاه‌مدت مي‌توانند كشور را كنترل كنند ولي اينجوري كشور اداره نمي‌شود. ببينيد براي جشن و راهپيمايي 22بهمن امسال مجبور مي‌شوند صدها هزار نيروي امنيتي را در سراسر كشور بسيج كنند. اين حاكميت بر قلب‌ها نيست. اين كنترل بدن‌هاست.

*اما برخي اصولگرايان معتقدند اگر 18 تير به خوبي سركوب مي‌شد، اين اتفاقات رخ نمي‌داد.

اشتباه همين جاست. هر چه بيشتر سركوب صورت گيرد، بحران بيشتري درست مي‌شود. اين بحران ممكن است امروز خودش را نشان ندهد اما در جامعه هست و در فرصتي خودش را نشان مي‌دهد. اين دفعه خودش را در انتخابات و در رفتار مدني مردم نشان داد. دفعه ديگر معلوم نيست كجا.

اگر در انتخابات اعتراض مردم به رسميت شناخته مي‌شد و به احترام حداقل 14 ميليون نفري كه به طور رسمي اعلام كردند به مهندس موسوي راي داده‌اند، اجازه مي‌دادند صندوق‌ها دوباره شمرده شود، ما كه از افغانستان كمتر نبوديم.اعلام نتيجه انتخابات افغانستان دوماه طول كشيد. گروه‌هاي بي‌طرف وارسي و داوري مي‌كردند، بخشي از مردم توجيه مي‌شدند. اين كار انجام نشد و سطح انتقادات را از دولت به انتقاد از نظام افزايش دادند.

به نظر من اگر همين بي‌تدبيري ادامه پيدا كند بحراني كه مي‌تواند ساده‌تر حل شود به بحراني لاينحل تبديل مي‌شود. يعني گره‌اي كه با دست باز مي‌شود بعداً با دندان هم باز نمي‌شود.

*طيف ميانه‌رو اصولگرايان تلاش مي‌كند جامعه را به سمت تعادل هدايت كند. آيا نمودهايش در سطح جامعه هم ديده مي‌شود؟

متاسفانه نه؛ فرصت‌سوزي زيادي شد. از بعد حوادث عاشورا به جاي اينكه دست به كارخانه ملحدسازي و منافق‌سازي بزنند، حداقل بايد خواست‌هاي قانوني و منطقي معترضان را جدي مي‌گرفتند. به جاي اين كار سياست تهديد و رعب از طريق بگير و ببند را ادامه دادند.

عدم تحمل جريانات سياسي و حرف‌ها هم يكي از اينهاست. مثلاً مناظره‌هاي نيم‌بند ماه پيش بعد از مناظره آقاي اطاعت تعطيل شد و ديگر تحمل نكردند. بزرگ‌ترين عاملي كه باعث شده مردم پيگير اخبار رسانه‌هاي خارجي باشند سياست‌هاي صدا‌و‌سيما است. نظرسنجي‌ها روندهای خيلي بدي را نشان مي‌دهد. حداقل در تهران دو‌سوم علاقمندان به اخبار از طريق صداوسيما اخبار را نمي‌شنوند.

هر جنبشي اجزاي متكثري دارد،  يك تركيب يك دست ندارد ولي فعلاً تندروها بايد خدا را شكر كنند وجه غالب جنبش سبز، يك وجه اصلاحي و به دنبال احقاق حقوق شهروندي است. جنبش سبز، يك جنبش مدني است، يك جنبش راديكال انقلابي نيست. معتقدم كه از جنبش مارتين لوتركينگ هم مدني‌تر است.از جنبش ماندلا در آفريقاي جنوبي هم مدني‌تر است. تا به حال اين جنبش مدني بوده، حرفش را هم به صورت مدني زده و دو وجهه هم دارد. بعضي فكر مي‌كنند كه وجه غالب اين جنبش، وجه خياباني است، اما اين جنبش، وجه اخلاقي، فكري و ارزشي مهمي دارد، آنگونه كه هرجا اين آدم‌ها هستند، اين جنبش هم هست. در محافل، خانه‌ها، اتوبوس، تاكسي، با اين جنبه اعتراض‌ها نمي‌توان كاري كرد، مهم‌ترين وجه اين اعتراض‌ها هم همين است. با استقرار نيروي پليس مي‌توان با تجمع‌هاي خياباني برخورد كرد. اما وجه فرهنگي اعتراض‌ها مهم است كه نمي‌توان با آن برخورد كرد. برخورد با آن بايد اخلاقي و فرهنگي باشد نه از موضع قدرت و زور. با بسيج ده‌ها هزار نيرو، روز افتخارآميز 22بهمن را برگزار كردن كه افتخار ندارد.

من قبول ندارم كه مي‌گويند 3 ميليوني كه روز 25 خرداد به تظاهرات آمدند، بالاي شهرنشين بودند، مگر كل مناطق بالاي شهر چقدر جمعيت دارد؟ قشر متوسط همين شهر از جاهاي مختلف به تظاهرات آمده بودند. تازه كدام علائم نشان داده يا تحقيقاتي نشان داده كه طبقات ضغيف و فرودست طرفدار تندروها هستند.

* دقت در برخي موضع‌گيري‌هاي فعالان سياسي اصولگرا نشان مي‌دهد كه آنها از موضع‌هاي مختلفي سخن مي‌گويند. برخي مي‌خواهند‌ هاشمي را حذف كنند، برخي از سران فتنه حرف مي‌زنند و برخي هم كمي متعادل‌تر رفتار مي‌كنند. علت اين تفاوت ديدگاه‌ها چيست؟

يكي از ويژگي‌هاي جبهه مخالفان اصلاح‌طلب اين است كه تشتت دارند ولي در عين حال پروژه‌هاي گنده مي‌خواهند اجرا كنند. مثلا مي‌خواهند همه اصلاح‌طلبان را محو كنند، يك جنبش فراگير ملي را به چند اغتشاشگر تقليل دهند و يك نظام يك‌پارچه اقتدارگرا را كه در قوطي هيچ عطاري پيدا نمي‌شود، ايجاد كنند.

 آنها يك دست نيستند. ناهماهنگي جبهه مخالفان اصلاحات را حداقل مي‌توان در دو گروه ديد. يك گروه كوچك كه هر روز آب مي‌روند و كوچك‌تر مي‌شوند، تندروها هستند. در چند ماه اخير در حال كم  شدن هستند. همه سروصداها مال اين گروه است اما چون از شش تا كانال حرفشان پخش مي‌شود، بعضي فكر مي‌كنند زياد هستند. ولي طيف وسيعي هم بين اصولگرايان هستند كه تندروي‌ها را قبول ندارند. بالاخره آنها تجربه انقلاب را به ياد دارند. بعد از انقلاب، وقتي دولت پهلوي منحل شد و هنوز دولت جمهوري‌اسلامي تشكيل نشده بود، وقتي‌كه مملكت در جنگ بود، مناطق قومي پر از التهاب بود، ‌ارتش مشكل داشت، سپاه و بسيج هنوز تشكيل نشده بود، با اين وجود امام(ره) همه مردم را با يك گروه اداره نمي‌كرد. بعد از 30 سال كه همه مردم با سواد شده‌اند شهرها از 200 تا به دوهزار افزايش يافته، دنيا جهاني شده و همه چشم‌وگوش‌ها باز شده مي‌خواهند با يك گروه، آن هم با چند نفر لاف‌زن  مملكت را اداره كنند. خيلي از اصولگراها هم مي‌دانند كه اين روش اداره درست مملكت نيست. اقتصاد و فرهنگي و دانشگاه و روابط بين‌المللي ایران در حال ركود است. حتي جشن مردمي 22 بهمن هم بايد با حضور دهها نيرو برگزار شود! آدمهاي عاقل اصول‌گرا و غير لاف زن هم مي‌فهند وضع از چه قرار است.

*فضاي رواني جامعه هم فضاي مناسبي نيست.

الآن يك فضاي بي‌اعتمادي بين دولت و اقشار فرهيخته جامعه است. مثلاً طرح هدفمند كردن يارانه‌ها بسیار اساسي است ولي اولين شرط اجراي آن اعتماد مردم به دولت است كه الآن ضعيف است.

*سال 84،‌ گروهي از جامعه‌شناسان در مورد انتخابات بيانيه‌اي دادند كه شما هم آن بيانيه را امضا كرده بوديد و نامزد منتخب خود را در آن بيانيه معرفي كرده بودند، آيا اتفاقات هشت ماه گذشته نيز براي جامعه‌شناسان قابل پيش‌بيني بود؟

همه اتفاقاتي كه در اين دوره رخ داده، پيش‌بيني شده بود،‌اما هيچ‌كس پيش‌بيني نمي‌كرد كه اتفاقات به اين شدت رخ دهد. در بيانيه سال 84 گفته شده بود اينها به فقرا كمك نمي‌كنند بلكه اينها فقط اقتدارگرايان فقيرنوازند. دوره آقاي خاتمي كه شعار توسعه سياسي مطرح بود، وضع اقتصادي مردم بهتر بود چون توسعه سياسي با توسعه اقتصادي ربط وثيق دارند.

اما اكنون هم توسعه فرهنگي هم توسعه سياسي و هم حتي توسعه اقتصادي درجا مي‌زند. يعني فقيرها، افسرده‌ها، حاشيه‌نشين‌ها مدام بيشتر مي‌شوند. به عبارت ديگر به جاي جلورفتن جامعه ايران درجا مي‌زند و در پاره‌ای حوزه‌ها حتی عقب می‌رود.

* حركتي كه مردم بعد از انتخابات انجام دادند و واكنش تندروهاي رقيب به اين حركت هم براي جامعه‌شناسان قابل پيش‌بيني بود؟

پيش‌بيني همه اين بود كه يك اعتراض به جامعه تحميل مي‌شود، اما كسي پيش‌بيني نمي‌كرد كه اين اعتراض اينقدر وسيع و مدني باشد. هشت ماه است كه توسط معدودي تندرو به ميليون‌ها نفر از مردم اهانت مي‌شود و گفته مي‌شود اغتشاشگر هستيد. سياستمداران محبوب آنها به ناروا وابسته به خارج و فرمان‌بگير از آمريكا، اسرائيل و ... و سران فتنه معرفي مي‌شوند.

جامعه‌شناسان اين بي‌حيايي‌هاي سياسي را پيش‌بيني نكرده بودند.

* يكي از تحليل‌هاي مطرح شده در اين مدت، پيشروتر بودن مردم از تحليلگران و فعالان سياسي است، به نظر شما اين تحليل قابل پذيرفتن است؟

در جامعه‌شناسي متعارف جامعه را به نخبگان و توده تقسيم مي‌كردند. اكنون اغلب مردم مثلاً در تهران به نوعي نخبه‌اند و در بخش‌هایي غيرمتخصص هستند. لذا تقسيم جامعه به نخبه و توده خيلي معنا ندارد. در جامعه فعلي ما فرديت خيلي مهم شده، افراد هم فقط يك فرد نيستند، آنقدر پيچيده و ماهر شده‌اند كه هر كدام مثل يك نهاد هستند. مي‌توان گفت «فرديت نهادينه شده» در جامعه زياد شده است. لذا يكي از دلايلي كه نمي‌توان اين اعتراض‌ها را مهار كرد، به اين خاطر است كه اغلب افراد معترض، معمولي نيستند. افرادي آگاه و مرتبط با جامعه هستند. مهار اين جنبش مشكل است اما براي آرام كردن آن بايد پاسخ مناسب به آن داد. كف مطالبات آن هم اجراي پنج خواسته مهندس موسوي است.

معترضان، بي‌گدار به آب نمي‌زنند. افراد معترض نمي‌خواهند با توسل به خشونت، بهانه به رقيب بدهند و خودشان را به كشتن بدهند، بلكه مي‌خواهند به تدريج از تعداد اقتدارگراها و تندروها كم شود، آنها به دنبال يك تحول فكري و اخلاقي در جامعه هستند، آنها به دنبال احترام به تكثر سياسي در حوزه جامعه سياسي هستند. هم اصولگراها و هم اصلاح‌طلبان و هم ديگر گروه‌هاي حذف شده بايد در حوزه رسمي سياست حضور داشته باشند. اعتراض سبزها براي ارتقا يك زندگي بهتر و با عزت‌ بيشتر براي همه مردم است. سطح بحث‌هايي كه الان در حال طرح است تا شهرستان‌ها، روستاها و همه خانه‌ها مي‌رود. آن وقت اگر وضع جامعه اصلاح نشود، دردِ تندروها ديگر بي‌درمان مي‌شود و متأسفانه جامعه مستعد مطالبات ساختاري و انقلابي مي‌شود.

*ارزيابي شما از نقش كنوني و آتي موسوي و كروبي در تحولات سياسي ايران چيست؟

آقاي موسوي و كروبي و خاتمي و هاشمي و ديگران اينها فقط يك فرد نيستند، اينها در شرايط فعلي فشرده خواسته‌هاي اقشار تأثير گذار جامعه هستند. اگر مديران كشور بخواهند كشور را از وضعيت «كنترلي» فعلي به وضعيت «اداره‌اي» و وضعيت «توسعه‌اي» ببرند مهمترين نعمتي كه در اختيار دارند همين شخصيت‌ها هستند. چون اين افراد مورد اعتماد اقشار تأثيرگذار جامعه هستند. با افرادي كه دم از كشتن و گرفتن مي‌زنند كه كشور را نمي‌توان اداره كرد. متأسفانه تندروها كشور را وارد وضعيت حاد فرسايشي كرده‌اند. همه بايد براي آينده كشور دعا كنيم

منبع: بهار

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>&quot;نیم قرن خاطره و تجربه&quot;</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16850.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16850</id>
   
   <published>2010-02-28T15:00:57Z</published>
   <updated>2010-02-28T15:07:10Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      علی مزروعی
      اینروزها که به جبر، خانه نشین شده ام فرصت مغنتمی است برای مطالعه و اندیشه و ارزیابی زندگی خودم و به ویژه مسیری که در زندگی سیاسی طی کرده ام و اینکه سرنوشت جمهوری اسلامی ایران با این اوضاع و احوال چه می شود؟ از اینرو خواندن کتابهایی که به بازگویی و کالبد شکافی و تحلیل و بررسی تاریخ معاصر پرداخته اند به همراه کتابهای بازگوی خاطرات افرادی که به نحوی در شکل دهی و حوادث تاریخ معاصر ایران نقش و حضور داشته اند، عمده وقتم را پر می کند و البته هرچه بیشتر می خوانم بیشتر بر حال کشور و خودم و سیاسیون و مردم و دولتمردان حاکم تاسف می خورم که تاکی ما باید این چرخه باطل تاریخ معاصرمان (استبداد- جنبش و انقلاب – مشروطه و آزادی – استبداد) را تکرار کنیم؟ و راه گریز از عقب ماندگی و پیوستن به قافله رشد و توسعه را باز نکنیم؟

مهندس عزت الله سحابی که از دوران جوانی وارد عرصه فعالیت های مذهبی و اجتماعی و سیاسی شده و تا امروز در این عرصه مانده است (برخلاف بسیاری از ما ایرانیان) همت کرده و بخش اول خاطرات خود را که اختصاص به دوران کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 دارد در کتابی با عنوان «نیم قرن خاطره و تجربه» به رشته تحریر در آورده و در اختیار علاقمندان به باز شناسی وقایع این نیم قرن از دیدگاه نویسنده و تجربه هایی که شخصا در آنها حضور داشته، نهاده است.
 هرچند سنت خاطره نویسی در میان ما ایرانیان به ویژه دولتمردان و سیاسیون جایگاه چندانی ندارد و به همین دلیل کمتر کتابی را می توان یافت که توسط این افراد در همان زمانی که مسند کاری بوده اند یا درگیر سیاست ورزی، نوشته شده باشد و از اینرو با فاصله گیری از زمان وقوع خاطره طبعا بخشی از رخدادها گم می شود یا بازگویی آنها تحت تاثیر شرایط و ملاحظات پس از آن و زمان نوشتن قرار می گیرد، اما الحق و الانصاف آقای سحابی به رغم گذر زمان زیاد و شرایط و جو پس از انقلاب و ملاحظاتی که برهمه ما سایه افکن است روایتی صادقانه و منصفانه از خاطرات و تجربیات خود در این کتاب عرضه کرده اند و از اینرو خواندن این کتاب برای همه آنانی که می خواهند در ایران کار و فعالیت سیاسی داشته باشد، ضروری می نماید تا دریابند که ورود در عرصه سیاست اگر در دوران جوانی و شور آسان می نماید، اما در ادامه راه مشکل ها می افتد و کمتر فردی را در ایران همچون نویسنده می توان یافت که در اینراه نبرّد و نیافتد و به رغم همه مشکل ها برای رهایی ایران از دام استبداد و استعمار از پای ننشیند.

با خواندن این کتاب همچون دیگر کتابهای مشابه درمی یابیم که در تاریخ معاصرما همه افرادی که بگونه ای وارد جریانات سیاسی و مبارزاتی علیه وضع موجود و استبداد و استعمار در مقاطع مختلف شده اند از نخبه ترین و تحصیکرده ها و روشنفکران جامعه ما بوده اند و در پی آرمانهایی بلند و در راس همه آنها عدالت و آزادی و مردم سالاری، اما رفتار حاکمان مستبد و وابسته با اینان یکسان بوده است و آنهم سرکوب و به بند و زندان و شکنجه و اعدام کشاندن و ایجاد رعب برای خفه کردن صدای منتقدان و مخالفان و در نهایت خاموش کردن جامعه و حاکمیت قبرستانی، و هرچند اجرای این سیاست ها در کوتاه مدت جواب داده، اما در نهایت این مستبدان مغلوب همین سیاست ها شده و با شورش و انقلاب و انفجار اجتماعی سقوط کرده اند و عجیب اینکه هیچ حاکمیتی از حاکمیت قبلی پند و عبرت نگرفته است! اما در این خاطرات بخوبی دریافت می شود که در مقاطعی اجرای این سیاست ها نه تنها حاکمان را از ادامه حکومت استبدادی مطمئن می ساخت بلکه بخشی از مبارزین را به تردید در ادامه مبارزه وامی داشت و آنها را می براند یا وارد بحث هایی توان فرسای ایدئولوژیک و سیاسی می کرد که متاسفانه شعاع تاثیر مخرب آنها رامی توان در سال های پس ازپیروزی انقلاب تا کنون نیز رد یابی کرد و اینکه چگونه شرایط استبدادی می تواند تا زمانهای دور آثار مخرب در پی داشته باشد.
 به نظرم خواندن این خاطرات به ما می آموزد که گرفتار اینگونه مباحث توان فرسا و بیهوده نشویم و خط اصلی را که همان مبارزه با استبداد و استعمار و دستیابی به عدالت و آزادی و مردمسالاری است، از دست ندهیم و همه مباحث ما باید مرتبط با این خط اصلی باشد؛ در غیر اینصورت کار و فعالیت ما جز تکرار همان تجربه تلخ و پرهزینه نخواهد بود و از اینرو فکر می کنم در شرایط امروز جامعه و جنبش سبز وجود افرادی همچون آقای سحابی و گوش سپردن به نظرات و تحلیل آنها نعمت بزرگی است که باید قدر دانست و از او و نظراتش نهایت استفاده را در راهبری جنبش کرد.

خواندن این خاطرات به ما می آموزد که سیاسی بودن در ایران چه هزینه سنگینی در پی دارد و تقریبا با استناد به تاریخ معاصر ایران می توان گفت کمتر فرد سیاسی ای بوده که سرِ سالم به گور برده است! و این از ویژگی های تاریخ استبدادی ماست و جالب این است که این قاعده سر سالم به گور نبردن متوجه حاکمان و دولتمردان مستبد هم بوده است ! و در واقع تاریخ معاصر ما مشحون از این به گورشدن ها و درجازدن هاست آنهم در قرنی که مسابقه پیشرفت و توسعه درگرفته و جهانگیر شده است. سحابی در این خاطرات براستی و بی پیرایه شرح می دهد که چه سختی هایی را در زندگی خصوصی اش به لحاظ مادی تحمل کرده است تا ادامه مبارزه اش را پی گیرد و دراین مسیر همسرش که چندان هم سیاسی نبودهچه فداکاری هایی که نکرده است و فکر می کنم این داستان اغلب سیاسیون ایران باشد که زندگی خصوصی شان را فدا می کنند تا زندگی بهتری برای همه ایرانیان فراهم سازند و در این میان همسران این سیاسیون نقش بسیار فداکارانه ای دارند که دیده نمی شود و اینرا من در همین حوادث اخیر جنبش سبز و فداکاری غیرقابل تصور و توصیف دیدم. اینکه آقای سحابی در ابتدا و انتهای خاطراتش به بازگویی نقش همسرش در زندگی مشترک و مبارزه سیاسی اش پرداخته و بحق از او تقدیر و تجلیل کرده است فصل تازه ای را به روی ما می گشاید و اینکه قدر و قیمت این زنان را که همواره پشتوانه بزرگی برای مبارزه بوده اند بدانیم و میدان را برای فعالیت بیشتر آنها فراخ سازیم.

نکته آخری که من از خواندن این کتاب آموختم اینکه راه نجات ما از این استبداد دیرپای خانه کرده در ایران، پایبندی به راهبرد اصلاح طلبی و پرهیز از هرگونه افراط و تفریط و خشونت ورزی در امر سیاست است. همانکه امروز ذیل نام جنبش سبز با شعار حاکمیت قانون و اجرای بدون تنازل فانون اساسی جمهوری اسلامی در جامعه ما ساری و جاری است. جنبشی که در پی تامین حقوق شهروندی و مدنی همه ایرانیان است و هیچکس را غیرخودی نمی داند و دستیابی به آنچه جنبش سبز می خواهد به نفع همه ایرانیان و از جمله حاکمان است. در این خاطرات می خوانیم که رژیم شاه چگونه راه بقا و حاکمیت خودرا در زندان و اعدام کردن مخالفان و منتقدان خود حتی آنها که در چارچوب قانون اساسی مشروطه و مسالمت جو فعالیت می کرده اند، جستجو می کرده است، اما سرانجام این رژیم و شاه چه شد؟ فرازهایی از این خاطرات که بسیار در اینباره درس آموز است را در ادامه می آورم:

&quot;در فروردین سال 43 دادگاه تجدید نظر رهبران نهضت آزادی آغاز بکار کرد ... اولین کسی که برای دفاع از خود پشت تریبون قرار گرفت آقای مهندس بازرگان بودند. دفاعیات مهندس بازرگان 12 جلسه یعنی چهار هفته به طول انجامید. مهندس بازرگان در خلال صحبت هایش خطاب به رییس و اعضای دادگاه گفت خواهش می کنم این مطالب را به سمع ریئس مملکت هم برسانید. وآنگاه آیه قرآن کریم درباره حضرت موسی و فرعون را خواند. در این آیه ساحران که به خدای موسی ایمان آورده بودند، به فرعون می گویند: هرکاری می خواهی بکن، هرحکمی دلت می خواهد صادر کن، تو در همین حیات دنیا قضاوت خواهی شد(سوره طه آیه 72). یعنی پیش از آخرت در همین دنیا به حساب تو رسیدگی خواهد شد. بعد هم گفت ما به اطلاعتان می رسانیم که از این به بعد ما آخرین گروهی هستیم که با اعتقاد به قانون اساسی و فعالیت قانونی در چهارچوب قانون فعالیت کردیم و با محکومیت ما در این دادگاه، دیگر چنین گروهی پیدا نخواهد شد. حوادث و وقایع بعدی نشان داد که هر دو پیش بینی ایشان درست بود.

بعد از تبعید آقای خمینی به ترکیه اولین گروهی که دستگیر شدند گروه کشندگان منصور بودند که گروهی مسلح و معتقد به حرکت مسلحانه بود ...&quot;(صص4-273) و در مورد رژیم پهلوی و شاه را هم میدانیم که در همین دنیا قضاوت شد!

        پاسخگویی به مطالبات جنبش سبز از سوی حاکمیت به نفع همه ایرانیان و ازجمله خود حاکمان است و باید امیدوار بود که همه ما ایرانیان با درس آموزی از تاریخ بیاموزیم که سرکوب و زندان و اعدام حلال مشکلات تاریخی ما از جمله نحوه اداره کشور و استبدادورزی نبوده و نیست و توسل و تمسک به این اجرای این سیاست جز تکرار چرخه باطل تاریخ معاصرما نیست. باید همه ما دست بدست هم دهیم و طرحی نو دراندازیم و زندان و اعدام را از صحنه تاریخ و حکومتمان برای حل منازعات و مناقشه های سیاسی حذف نمائیم و قانون و حقوق مدنی را فصل الخطاب کنیم. از قدیم گفته اند کسی که تجربه شده ها را تجریه کند آیا بر او پشیمانی و ندامت رواست؟
خواندن اینگونه کتابها و خاطرات بیش از شهروندان معمولی امثال بنده برای دولتمردان حاکم مفید است و امیدوارم که برخی از آنها اینقدر وقت داشته باشند که مطالعه و غور کنند تا به تکرار تجربه شده ها نپردازند و خود و کشوری را دچار زحمت و پشیمانی نکنند و خیلی ساده دریابند که چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ و اگر من جای این دولتمردان بودم بجای اینکه امثال مهندس سحابی را در مقاطعی به بند و زندان کشم و یا جلوی فعالیت های قانونی سیاسی و مطبوعاتی اش را بگیرم او را به مشاورت می گرفتم و بر صدر می نشاندم تا از اینهمه خاطره و تجربه برای ساختن ایرانی آباد و آزاد استفاده شود و اینکه سیاست ورزی از گونه ایشان ارزش یابد و قدر گیرد و راه برای سیاست کم هزینه و پرفایده گردد. بحق آقای سحابی در همه فراز و نشیب هایی که تجربه کرده و پشت سر نهاده است الگویی از یک مسلمان سیاست ورز و پایبند به اصول است که در همه احوال عزت و کرامت انسان و استقلال و آزادی و تمامیت ارضی ایران راهنمای عمل او بوده است و دعا می کنم که عمرش مستدام باشد در خدمت به ایران و ایرانیان
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ارزیابی آنچه در 22 بهمن گذشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16625.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16625</id>
   
   <published>2010-02-14T23:17:41Z</published>
   <updated>2010-02-14T23:20:31Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      علی شکوری راد
      جنبش سبز در زورآزمایی سیاسی خود با جناح حامی دولت در راهپیمائی 22بهمن موفق به غلبه نشد و سبزها که اعلام کرده بودند با نماد سبز در این راهپیمائی شرکت می کنند علی رغم حضور گسترده نتوانستند بطور عمومی از نماد سبز استفاده کنند و این مسأله موجب شد حامیان دولت جمعیت آنها را به نفع خود مصادره کنند و در تبلیغات رسمی آنها را موافق وضعیت موجود قلمداد کنند. این یک زورآزمائی در شرایط برابر نبود که نتیجۀ آن بتواند ارزیابی واقعیت جامعه را بدست بدهد و آنچه نصیب جناح حامی وضع موجود شده است صرفا یک برد تبلیغاتی است و نه از میدان بدر کردن جنبش سبز.
در حالی که آنها از ابزار و امکانات و امنیت بسیار زیاد برای برنامه ریزی و سازماندهی برخوردار هستند معترضین از هرگونه امکانی محروم شده اند و از هیچ امنیتی حتی برای یک تلفن زدن برخوردار نیستند. با این حال هشت ماه است که جنبش اعتراضی مردم زنده است و علی رغم همۀ فشارها بالیده است و این خود پیروزی کمی نیست. پیروزی واقعی برای آنها خاموش کردن اعتراضات مردمی است و برای جنبش اعتراضی بقا و بالندگی. آنها پیروز نیستند چرا که نتوانسته اند جنبش سبز را خاموش کنند و برای جلوگیری از بالندگی آن در 22 بهمن ناگزیر شده اند همۀ ظرفیت خود را بکار بگیرند و با این حال همچون تلاش ناکامشان برای مصادرۀ 40 میلیون شرکت کنندۀ ادعایی در انتخابات گذشته نمی توانند انبوه شرکت کنندگان در راهپیمائی 22 بهمن را به نام خود ثبت کنند. حضور اعضاء جنبش سبز در راهپیمائی 22بهمن همانند شرکتشان در انتخابات گذشته اشتباه نبوده است و اگر کسانی در این راهپیمائی شرکت نکرده باشند اشتباه کسانی را مرتکب شده اند که در انتخابات گذشته شرکت نکردند ولی پس از آن خود را جزء جنبش سبز نامیدند. همانها که اکنون بیشترین سرخوردگی ها را فریاد می کنند و خواسته یا نا خواسته در جهت تبلیغات رسمی دولت حرکت می کنند.
موسوی هرگز بیانیه نداد و سازماندهی نکرد که مردم با نماد سبز و یا شعارهای متمایز در راهپیمائی شرکت کنند. دعوت او به حفظ هویت، مسالمت و پرهیز از شعارهای ساختار شکنانه بود. سایر رهبران و احزاب حامی جنبش سبز نیز همین ها را خواستند و اعلام کردند. هیچ کس پوستری چاپ یا توزیع نکرد که بر روی آنها شعارها و یا عکس رهبران جنبش سبز نقش بسته باشد. هیچ کس پارچۀ سبز بین مردم پخش نکرد. هیچ بلندگویی در اختیاراعضاء جنبش سبز نبود. هیچ تشکیلاتی هیچ سازماندهی ای برای چگونگی حضور سبزها نکرد و وسیلۀ نقلیه برایشان مهیا نکرد. ولی تا دلتان بخواهد آنها ترسانده شدند. بازداشت های شبانه تا شب آخر ادامه داشت. سایت ها فیلتر و مجاری اطلاع رسانی مسدود بود. بسیاری از افراد موثر در بازداشت بودند و تمام ارتباط گیری ها تحت کنترل بود. احزاب و تشکلها فقط بخاطر صدور بیانیه هایی که فقط در سایت های فیلتر شده منتشر شده بودند، تهدید و اعضاء آنها احضار شدند. اما باز ترس و واهمه از حضور سبزها غوغا می کرد. تهران هرگز این تعداد نیروی امنیتی و انتظامی بخود ندیده بود. آنها هر چه در توان داشتند بکار گرفتند تا صدایی از کسی برنیاید. هر پنجاه قدم یک بلندگو گذاشتند که پیوسته صدا و سرود از آن پخش می شد تا مبادا صدای دیگری بگوش برسد و قدم به قدم در حاشیه راهپیمائی نیروهای لباس شخصی بیسیم بدست ایستاده بودند. پلاکارد، پوستر و پرچم آنقدر بود که اگر کسی نماد سبزی هم استفاده می کرد به چشم نمی آمد. سرانۀ اقلام تبلیغاتی برای هر یک از حامیان دولت و وضع موجود به مراتب بیش از یک بود و اگر کسی ادعا بکند کسی از آن سو نبود که یکی از اقلام رسمی تبلیغاتی راهپیمائی را دست نگرفته باشد، گزاف نگفته است و اگر هم کسی ادعا کند که هر کس نمادی بدست نداشت لاجرم سبز بوده است ، گزاف نگفته است.
سبز ها آمدند اما هویت خود را آشکار نکردند. برخی بخاطر آنکه 22 بهمن را روز وحدت می دانستند و نه ابراز اختلاف، برخی برای پرهیز از بروز خشونت توسط نیروهای امنیتی و انتظامی و آسیب دیدن خانواده ها و برخی نیز از سر ترس و بیم برخورد وبازداشت. هیچ یک از اینها شایستۀ نکوهش نیست. همه باید تلاش کنند هزینه اعتراض و مبارزه برای استیفیای حق به حداقل برسد. وقتی هزینه بالا برود عده ای به حاشیه می روند و این خواست طرف مقابل است. بر خلاف بی صبری ها، بی حوصلگی ها، وبعضاً نق و نوق های روشنفکر مآبانه که در برخی مطالب سایت ها دیده می شود، آنچه در 22 بهمن اتفاق افتاد اگرچه برای طرف مقابل برد محسوب شده است اما برای جنبش سبز شکست نبود، بلوغ بود. آنها آماده شده بودند برای درگیری و سرکوب و ما درست تشخیص دادیم و درگیر نشدیم. نان در گیری را نه جنبش سبز می خورد و نه نیروهای دلسوز طرف مقابل. نان درگیری را آنهایی می خورند که با چاپ هفته نامه هایی بنام &quot;همت&quot; نشان دادند که جز به متلاشی کردن کشور نمی اندیشند.
وقتی از رهپیمائی به خانه برمی گشتم از مقابل صف نیروهای ضد شورش که باطوم در دست داشتند و ساعتها سر پا ایستاده بودند رد شدم. یک نفر که بنظر می رسید سبز باشد از یکی از آنها پرسید آیا شما مردم را می زنید؟ او با حزن پاسخ داد بخدا قسم نمی خواهیم. سپس توجه کردم! هوا صاف و تمیز بود اما تعدادی از آنها ماسک سفید زده بودند. ترس بود یا شرم، نفهمیدم
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گفت‌وگو از شنیدن آغاز می شود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://norooznews.info/note&amp;article/note/16535.php" />
   <id>tag:norooznews.info,2010:/note&article//3.16535</id>
   
   <published>2010-02-07T23:45:29Z</published>
   <updated>2010-02-07T23:47:29Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>editor</name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://norooznews.info/note&amp;article/">
      هادی خانیکی
      «گفت و گو» نیاز دیرین انسانی است.در طول تاریخ اندیشه و «گفت و گوی تمدن ها» ضرورت نوین جهانی است که در عمیق ترین لایه های خویش به خردورزی رو آورده است. پس این موضوع چنان ظرفیتی دارد که مبنای نظریه پردازی ها و تجربه اندوزی های گوناگون باشد. هر کس گام در راه «گفت و گو» می گذارد، نقطه عزیمت خویش را «ندانستن» قرار می دهد و چون می داند که گفت و گو از «شنیدن» آغاز می شود، جسارت ورود به عرصه های ناشناخته را دارد. در جهان گفت وگو پژوهشی است برای «بررسی تحولات گفتمانی در پایان قرن بیستم» که در همین راستا به انجام رسیده است. 

انگیزه اصلی در پرداختن به این مهم تلاش برای پاسخ گفتن به دغدغه هایی است که نگارنده برحسب علایق و تجارب خود در این دوران با آنها رو به رو بود و خواسته یا ناخواسته در طول زمان تحقیق با آن مسائل زیست. اگرچه ورود به دامنه گسترده تعاریف فرهنگ و تمدن، ملازم با گرفتار شدن در مجموعه پراکنده یی از مباحث متفاوت و بعضاً متضاد است، به ناچار باید برای دستیابی به مفهوم مشخصی از گفت وگوی تمدن ها از دایره کلی این تعاریف عبورکرد. واژه های «فرهنگ» و «تمدن» گاه در تعابیر معمول و متعارف با یکدیگر تداخل پیدا می کنند، در حالی که هر یک از این دو مفهوم به حوزه های نظری و مصادیق عینی متفاوتی تعلق دارند. طبعاً وقتی صحبت از گفت و گوی میان تمدن ها یا فرهنگ ها هم به میان می آید، ناظر به عرصه های مختلفی می شود، از این رو نیاز به آن است که مرزهای توصیفی هر یک حتی الامکان روشن شود. واژه فرهنگ در فارسی مرکب از پیشوند «فر» به معنای جلو و بالا و «هنگ» است که در تبارشناسی لغوی از tang و tanga در پهلوی و اوستایی منشعب شده است. این واژه به معنی برکشیدن و متعالی ساختن است که با کلمات هیختن و فرهیختن ریشه مشترک دارد. این کلمه و هم خانواده های آن در ادبیات کهن ایران دارای سابقه مشخصی است. 

نزد مولانا بیشتر به معنای «آداب و رسوم»، در شاهنامه ابومنصوری به معنی «عظمت و شکوه» و نزد فردوسی، ناصرخسرو، سعدی و در قابوسنامه به معنای «دانش و علم و حرفه و تعلیم و تربیت و خردمندی» آمده است.واژه culture نیز مشتق از کلمه لاتین cultura- و به لحاظ تبارشناسی از ریشه colere به معنی پروراندن و بارور ساختن- است که طیف معنایی گسترده یی را دربردارد؛ «مسکن گزیدن، کشت کردن، حراست کردن و پرستش کردن» از آن جمله است. معنای آغازین واژه فرهنگ که در اروپا به مفهوم کشاورزی و کشت و زرع به کار می رفت، گرایش به رشد طبیعی را نشان می دهد، اما به وضوح می توان دریافت که از قرن شانزدهم میلادی به بعد این مفهوم تعمیم یافته و فراگیر شامل توسعه انسانی نیز شده است. در حقیقت فرهنگ در غرب معنای آغازین را که خصلتی عملی داشته، پشت سر نهاده است و به سوی معنایی استعاره یی سیر می کند. در عین حال دیده می شود فرهنگ محدود به فراگیری مشخصی نیز نشده و فراگیری عام را که در ضمن خصلتی انتزاعی دارد، می نمایاند. درست از همین جا و با جذب معنایی انتزاعی است که واژه فرهنگ تحول پیچیده یی را در تاریخ مدرن می پیماید. مفهوم فرهنگ در حوزه علوم اجتماعی همواره در معرض تفسیرها و تعبیرهای مختلف قرار داشته است، از این رو تنوع و گستردگی معانی کمتر امکان آن را به وجود آورده است تا بر سر گستره موضوعی آن وحدت نظر به وجود آید. دگرگونی های پدیدآمده در مفهوم فرهنگ به خصوص بر اثر گسترش ارتباطات رشد روند جهانی شدن و تحول نظام آموزش، گستره تاثیرگذاری و نقش های آن حوزه را نیز تغییر داده است. 

در واقع ما در زمان حاضر بیش از هر موقع دیگر، در معرض اندیشه های متفاوت در قالب های شفاهی، کتبی یا تصویری قرارگرفته ایم. این اندیشه ها است که جوهر و محصول فرهنگ به حساب می آیند. به میزانی که از طبیعت فاصله می گیریم، آن را از نو می آراییم و می توانیم به آن معنای تازه یی بدهیم. زندگی فردی و جمعی ما از طریق کوشش های متنوع در پرتو اندیشه ها سنجیده می شود. تصورات ما از جهان واقع جهت دهنده اعمال و کردار در ارتباط با محیط پیرامون مان است. با توجه به همین تعبیر از اندیشه است که فریدریش تنبروک (1994-1919) می گوید؛ به معنی وسیع کلمه، هرآنچه انسان می کند و هر آنچه عمل او به بار می آورد، در حوزه فرهنگ قرار می گیرد. به نظر او، اندیشه جوهر فرهنگ است، زیرا کلید تفسیر واقعیت را به دست می دهد. به همان میزان که فرهنگ بنیادهای اجتماعی دارد، اجتماع هم بنیادهای فرهنگی دارد. براساس تعاریف کلاسیک، فرهنگ را شامل «تمامی عادات جامعه» می دانند، یعنی اگر جامعه را مجموعه افرادی سازمان یافته بدانیم که شیوه زندگی خاصی دارند، در این صورت فرهنگ یعنی شیوه زندگی. تسودی باربو (متولد 1919) در کتاب جامعه، فرهنگ و شخصیت می نویسد؛ بیشتر تعریف های فرهنگ بر دو نکته تاکید می گذارند؛ نخست بر عناصر فرهنگ، چه به صورت عادات اجتماعی جلوه گر شوند و چه به صورت روش زندگی جامعه تظاهر یابند، دوم بر تاثیر انگیزاننده و هنجاری این عناصر نسبت به رفتار خود. به بیان دیگر کارکرد ویژه فرهنگ، آفرینش و نگهداری تداوم و همبستگی میان افراد جامعه معین است. اصطلاحاتی چون باورهای مشترک، اندیشه ها، ارزش ها و همچنین الگوهای رفتار اغلب در همین چارچوب به کار می روند. یکی از مهم ترین تعریف های فرهنگ که از جمله تعریف های پایه و کلاسیک است، توسط ادوارد بارنت تایلور انسان شناس انگلیسی ارائه شده است. او در کتاب فرهنگ ابتدایی که در سال 1871 منتشر شده، فرهنگ را این گونه تعریف کرده است؛ فرهنگ آن کل تالیفی است که شامل معرفت، اعتقاد، هنر، اخلاقیات، قانون، آداب، همه توانایی ها و عادات مکتسب انسان به مثابه یک عضو جامعه می شود. به مدت چند دهه، تعریفی که تایلور ارائه داده بود، مورد پذیرش گسترده یی قرار گرفت. اما از اوایل قرن بیستم، به ویژه با طرح مباحث نسبیت گرایانه دیدگاه های وحدت گرای قرن 19 کم کم رنگ باخت و تعاریف گوناگون و متکثری ارائه شد. این تعاریف عمدتاً به سوی تجرید و مفهومی شدن پیش می رود. یکی از کارهای برجسته و جامعی که در این زمینه انجام شده، کار مشترک دو فیلسوف اجتماعی امریکایی کروبر و کلوکون است که به سامان بخشیدن و ضابطه مند کردن تعاریف کمک چشمگیری کرد. آنها در کتاب مروری انتقادی بر مفاهیم و تعاریف فرهنگ، تعریف از فرهنگ را جمع آوری و دسته بندی و تنظیم کرده و در شش طبقه جای داده اند. در این تقسیم بندی برای هر طبقه یکی از مهم ترین نظریه پردازان معاصر آن به نمایندگی انتخاب شده است. 
   </content>
</entry>

</feed>
