
دکتر حمیدرضا جلایی پور، در مراسم رونمايي از شانزدهمين شماره از مجموعه آثار مرحوم مهندس بازرگان طی سخنانی به بررسی وجوه جامعهشناختی اندیشه بازرگان پرداخت.
به گزارش نوروز، متن کامل این سخنرانی در پی می آید:
حميدرضا جلائيپور: نشست مبارك حاضر به قصد رونمايي از شانزدهمين شماره از مجموعه آثار پربركت مرحوم مهندس بازرگان تشكيل شده است. از اينكه در جمع ياران و علاقمندان صديق او توفيق صحبت پيدا كردهام خشنودم و شكرگزار خداوند مهربان هستم. موضوع سخن من جنبهای از كارهاي بازرگان است كه در حوزه عمومي ايران كمتر برجسته شده است. گوش قشر درسخوانده و مسلمان ايران درباره بازرگان با عناوینی چون: استاد برجسته ترموديناميك دانشكده فني، احياگر ديني، روشنفكر درجه اول ديني، اصلاحطلب پيشكسوت سياسي ـ مذهبي، رهبر نهضت آزادي ايران بعنوان اولين تشكل سياسي ـ مذهبي كه مشي پايدار قانوني، مسالمتآميز و اصلاحگرايانه، و اولين نخست وزير ايران پس از پيروزي انقلاب اسلامي، آشنا است. من اما در این مجال در باب این عناوین آشنا و این وجوه از شخصیت و اندیشه بازرگان سخن نخواهم گفت. در اين فرصت ميخواهم از اين ادعا دفاع كنم كه بازرگان يك نظريهپرداز اجتماعي راهگشا درباره جامعه ايران نيز بود. او يك اندیشمند اجتماعی ايراني و مسلمان بود كه در آسيبشناسي زندگي اجتماعي ايرانيان نظراتي روشن داشت كه همچنان تأثیرگذار است. گرچه او دانشآموخته جامعهشناسی نبود و در نظرورزیهای اجتماعیاش درباره جامعه ایران از روشها، نظریهها، اصطلاحات و ذخیره ادبیات تخصصی و متعارف جامعهشناختی مستقیماً استفاده نمیکرد اما موضوع و محتوای پارهای از مطالعات و جستارهای اجتماعیاش جامعهشناختی بود و او را باید یک اندیشمند اجتماعی کامروا محسوب کرد؛ و من نیز در این سخنرانی با اندکی تسامح از عنوان «جامعهشناس» برای بازرگان استفاده میکنم.
جهتگيري جامعهشناسي بازرگان نه مقلدانه از غرب و نه كينهتوزانه با سنت و دين مردم بود. او با نگاهي محققانهاي كه به دانش غرب و ميراث و معضلات جامعه ايران داشت، دستاوردهاي تحقيقي خود را به زباني روشن و غيرمتكلفانه و فخرفروشانه به مخاطبانش ارائه ميداد. من اعتقاد دارم توجه به نحوه نظريهپردازيهاي او ميتواند راهنماي نسل جوان با استعداد ما باشد كه اينك آگاهانه وارد حوزههاي دانشگاهي علوم انساني شدهاند. همچنين كساني كه اين روزها در ايران نگران ورود علوم انساني مقلدانه به ايران هستند ميتوانند به جاي پرخاش عليه اين علوم از بازرگان و مشي تحقيقياش الهام بگيرند و بدين سان علوم انساني محققانه را در ايران تقويت كنند. براي روشن كردن ادعايم بحث را در ذيل سه نوع نظريهپردازي مرسوم در رشته جامعهشناسي به پيش ميبرم(1) و نشان ميدهم كه تحقيقات بازرگان درباره جامعه ايران از هر سه زاويه غني، روشنگر و راهگشا است. همه ميدانيم داشتن برداشتی منقح از گونهها و سطوح مختلف نظریههاي اجتماعی و جامعهشناختی از لوازم مهم پژوهشهای جامعهشناختی جدی است. در همين ارتباط مباحث نظري درباره جامعه را ميتوان به سه دسته (كه البته در هنگام تحقيق با يكديگر همپوشاني دارند) تقسيم كرد و معيارهاي ارزيابي آنها را مور توجه قرار داد. (هم اكنون چنين توجهاتي در جامعهشناسي ذيل مباحث فرانظري matatheory ـ مطرح میشود و آگاهي از آنها جزو الزامات آموزشي رشتههاي علوم اجتماعي است). اين تقسيمبندي سه گانه چهارچوب ارزيابي من از كارهاي بازرگان را تشكيل ميدهد.
1. بازرگان و نظرورزيهای نوع اول
دسته اول، نظريههاي تجربي و متداول در جامعهشناسي است. در حوزههاي جامعهشناسي، اين نظريهها که رابرت مرتون از آنها به نظریههای برد متوسط ياد ميكرد، به وفور يافت ميشود. این نظریهها هم چرايي یک پدیده، مسئله یا تغییر اجتماعی (همچون انقلابها یا آسیبهای اجتماعی) را تبيين ميكند و هم صحت و سقمشان از لحاظ تجربي قابل بررسی است. براي نمونه نظريه «محروميت نسبي» در جامعهشناسي سياسي براي تبيين چرايي انقلابها، يا نظریه «آنومي» براي تبيين رشد آسيبهاي اجتماعي در جوامع در حال گذار، يا نظريه «توسعه اقتصادي ليپست» براي توضيح تداوم ثبات سياسي بكار ميروند و همه این نظریهها را میتوان به محک تجربه آزمود. در ايران نیز در نيم قرن گذشته انجام تحقيقات علمي درباره پديدهها و مسائل و تغييرات اجتماعي رواج داشته است.
در كنار رويكرد تجربي و علي فوق، رويكرد سنخي و تيپيك قرار دارد. در اين رويكرد نظري محقق سعي ميكند در بررسي پديده و موضوع مورد بررسياش مشخص كند كه آن پديده از چه سنخ و تيپي است. از اين نظر در جامعهشناسي سنخهاي متنوعي كه از مطالعات تجربي انتزاع شده وجود دارد، و محقق سعي ميكند روشن كند موضوع مورد بررسياش به كدام يك از سنخهاي موجود نظري نزديكتر است. بعضا هم محقق براي توضيح موضوع مورد بررسياش به يك سنخ اختصاصي احتياج دارد. اين رويكرد نيز تجربي است و در جامعهشناسي ريشه در سنت ماکسوبر دارد. از میان سنخهاي مشهورِ وبر میتوان از «سنخهاي سهگانه مشروعيت سياسي در حكمرانيها» نام برد (سنخهای سنتي، كاريزمايي و عقلاني ـ قانوني). در تحقيقات اجتماعي در ايران نيز استفاده از اين رويكرد متداول است، اگرچه مطالعات مبتني بر تبيين علي رونق بيشتري دارد. به هر تقدير در حوزههاي جامعهشناسي صدها نظريه و سنخ تجربي وجود دارد كه مورد استفاده و نقد محققان اجتماعی قرار میگیرد.
كارهاي بازرگان از زاويه نظرورزي فوق يعني نظريات تعليلي و سنخيِ تجربي جالب توجه است. من در اينجا به دليل كمبود وقت به يك نمونه از كارهاي سنخي او اشاره ميكنم كه براي محققان جامعهشناسي سياسي قابل توجه است. او چهار سال پس از انقلاب در كتاب انقلاب ايران در دو حركت (بازرگان؛ 1363) سعي كرد نتايج انقلاب اسلامي را تحليل كند. او با رويكرد سنخي و با زباني روشن و تجربي به موضوع مذکور ميپردازد. او ميگويد مردم در جريان انقلاب با شعارهایشان نشان دادند كه به دنبال يك حكومت اخلاقي، غيراستبدادي، مردمي، قانوني، غيرفاسد (و...) بودند. حالا ببينيم كه «نظام فاتحي» كه از دل پيروزي انقلاب بيرون آمده است چگونه حكومتي است؟ او در پاسخ ابتدا از هشت سنخ حكومت ياد ميكند (نظام استبدادي قديم خودمان؛ مونارشي؛ حكومت اشرافي يا افاضل افلاطون؛ دموكراسي؛ تئوكراسي؛ سوسياليسم انقلابي؛ فاشيسم و آنارشيسم). سپس دليل تجربي ميآورد كه «نظام فاتح» برآمده از انقلاب را نميتوان در هيچ كدام از سنخهاي ياد شده قرار داد. از نظر او نظام برآمده در عين اينكه پارهاي از نشانههاي همه سنخهاي حكومت را دارد اما گويا سنخي مستقل و مخصوص به خود است. (بازرگان، 1363؛ 203-190). به اصطلاح اندیشمندان اجتماعی گويي نظام برآمده يك تيپ و سنخ منحصر بفرد است.
او نام دقيقي براي سنخ اختصاصي مورد نظرش انتخاب نميكند ولي ويژگيهاي اين سنخ را بر اساس مشاهداتش بيان ميكند. او نظام فاتح را هم «دموكراتيك» و هم «ارشادي ـ امامي» (ولايت فقيهي) ميداند. در اين «نظام فاتح» پارهاي از سازوكارهاي دموكراتيك مثل انتخابات، پارلمان و قواعد و ضوابط بروكراتيك پذيرفته ميشود و در عين حال فقيه بعنوان روحانيت ممتاز مجري اسلام فقاهتي بصورت «سرپرستی پدرسالار و مكتبگرایی، از بالا سر قوانين و ضوابط و مسئوليتها، بر ملت و دولت و ديانت» و بر همه شئون مملكت حاكم است. بعد با پنج شاهد تجربي از اين سنخ دموكراتيك- امامي- ارشادي دفاع ميكند (همان). سخن او اين است كه اين «نظام فاتح» دقيقا آن خواسته انقلابيون نبوده است. حتي تأكيد ميكند كه اين سنخ قبايي است كه تنها براي تن امام خميني (ره) دوخته شده است و هيچ شخص ديگري داراي چنين سوابق، اقتدار و ابتكار و داراي چنين مريدان ارادتمندي نيست. لذا او بر مبناي همين تحليل از وضع سياسي آينده ايران و آشفتگيهايش نگران است و دست به دعا برميدارد. ما از يك جامعهشناس در سطح نظريهپردازي تعليلي و سنخي چه ميخواهيم؟ ميخواهيم كه پديده مورد بررسياش را تعلیل و تبیین كند يا بگويد از چه سنخي است و از اين طريق روشنگری كند و زمينه درمان مسائل جامعه را فراهم آورد و مثالی که آوردم نشان میدهد بازرگان از عهده چنین کاری (آنهم در فضای سنگین دورۀ جنگ) برآمده است و اسیر جوّ سنگین فکری زمانۀ خودش نشده است.
2. بازرگان و نظرورزيهای نوع دوم
دسته دوم، نظريههاي كلان جامعهشناسي است. در نظريههاي كلان جامعهشناسي فقط يك پديده خاص در جامعه مورد بررسي قرار نميگيرد بلكه ريشهها و علل بنيادي تغییرات يك جامعه در يك دوره از تحول اجتماعياش مورد توجه قرار ميگيرد ـ مثل نظريههاي كلان جامعه فئودالي و جامعه سرمايهداري ماركس؛ يا نظريه جامعه مكانيكي يا جامعه ارگانيكي دوركم يا نظريه جامعه در حال گذار اسملسر؛ يا نظريه جامعه شبكهای كاستلز يا نظريه جامعه بازانديشانه گيدنز كه به بررسي جوامع پساصنعتي ميپردازند. نظريههاي كلان به راحتي نظريههاي دسته اول مورد نقد و آزمون تجربي قرار نميگيرد. با اين همه این نظریهها نیز تعليلي-تبیینیاند (اگرچه به راحتي تجربهپذير نيستند) ولی ميتوانند راهگشا يا عقيم باشند، بدين معنا كه به مطالعات بيشتر دامن بزنند يا نزنند یا در بازار مطالعات جامعهشناسي پرفروش یا کمفروش باشند. باید توجه داشت که هر محققي كه بصورت تعليلي يا سنخي (يعني نوع اول نظريهپردازي) نظرورزی میکند بصورت تلويحي يا تصريحي از جامعه مورد بررسي خود يك ديدگاه كلان دارد و به یکی از نظریات کلان جامعهشناختی آگاهانه یا ناآگاهانه نزدیکتر است. لذا توجه به نظريههاي كلان محقق را نسبت به ديدگاههاي كلان كه بر جامعه مورد مطالعهاش احاطه دارد، آگاه ميكند. به عنوان مثال اغلب جامعهشناسان در ايران درباره جامعه ايران تحت تاثير نظريه كلان «جامعه در حال گذار» هستند ـ كه به نظر من در شرایط فعلی ميزان راهگشا بودن اين نظريه محل مناقشه است.3
به اعتقاد من بازرگان در نظرورزي كلان هم راجع به جامعه ايران سخنان شنيدني دارد. درباره جامعه ايران (در دوره پيشامدرن و مدرن آن) نظريهپردازيهاي گوناگوني انجام گرفته است. او در نظريه «سازگاري ايراني»اش همچون ابن خلدون و ماركس بر مبناي بنياديترين عوامل غيرفردي مثل شرايط اقليمي ـ معيشتي و جايگاه جغرافيايي ايران، به توضيح روحيات پايدار ايرانيان مثل بيتربيتي اجتماعی، شلختگي و بينظمي، ضعف در هزينه و فايده و عاقبتانديشي در امور، و عدم پايبندي به اتمام كارهاي در دست انجام، ميپردازد. همچنين در پناه چنين توضيحي است كه براي او روحيه سازش، تسليم، تزوير، ترس و تعجيل در ميان ايرانيان (بعنوان يكي از زمينههاي اصلي عدم توسعه نيافتگي) تداوم يافته است (بازرگان، 1380: 43 – 415)4.
ارزش توضيحي كار بازرگان وقتي روشن ميشود كه اولاً نظريه او را با نظريههاي كلان ديگر در زمان او درباره جامعه ايران تحت عناوین «جامعه نيمهفئودالي ـ نيمهسرمايهداري»، «جامعه نيمه استعماري»، «راه رشد غيرسرمايهداري»، و «جامعه شبهمدرنيستي» مقايسه كنيم. و ثانياً توجه داشته باشیم که در فضاي فكريای كه او درباره جامعه ايران نظريهپردازي ميكرد (دهه 40 و 50) عرصه عمومي ايران از لحاظ ايدئولوژيكي تحت تاثير ناسيوناليسم باستانگرا و عظمتطلب پهلوي بود كه در آن فضا گذشته ملي و فرهنگي ايران را تقديس ميشد، در حالي كه نظريه بازرگان درباره جامعه ايران كاملا انتقادي، آسيبشناسانه و غيرتبليغاتي بود.
در عرصه عمومي ايران بازار نظرورزي كلان درباره جامعه ايران بازار پررونقي نيست. با اين همه معتقدم نظريه سازگاري ايرانی و نظريه بازرگان در باره استبداد ايراني بعلاوه مطالعاتي كه دربارۀ پيامدهاي نوسازي دوران پهلوي و نوسازي دوران پس از انقلاب اسلامي انجام شده، زمينه را براي صورتبندی يك نظریهی كلان براي جامعه امروز ايران فراهم ميكند. براي محققاني كه قصد دارند نظر كلان خود را درباره جامعه ايران منقح كنند، نظرات كلان بازرگان درباره جامعه ايران، با همه انتقاداتی که به آنها وارد است راهگشا است. در اينجا منظور از راهگشا بودن به معنای موثر بودن نظریه در دامن زدن به مطالعات و بحثهاي سازنده در راه شناخت جامعه ايران است. در زمان خود مرحوم بازرگان نيز مباحث اجتماعياش راهگشا بود. بعنوان مثال شما داد و ستد با مباحث بازرگان را به روشني در كار تحقيقي ارزنده استاد شهيد مطهري در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران ميبينيد (مطهري، 1360).
3. بازرگان و نظرورزيهای نوع سوم
نوع سوم، مکتبها و مدارس نظری جامعهشناختی است؛ مثل مباحث مكتب فونکسيوناليسم، مكتب تضاد و مكتب كنش متقابل نمادين. در اين سطح از مباحث نظري محقق مثل نظريههاي نوع يك و دو با مباحث تعليلي (و سنخي) چه در سطح موضوعات خاص در جامعه يا در سطح كليت جامعه در يك دوره روبرو نيست. بلكه در اينجا محقق با دو راهيها و معضلاتي روبرو است كه در جريان تحقيقات جامعهشناسي وجود دارد و از آنجا که به سود هر دو طرف اين دو راهيها دلايلي جدي وجود دارد، محققان در مكاتب جامعهشناسي هركدام از يك راهي ميروند و با اين معضلات كنار ميآيند. به عبارتی دیگر محققان با توجه به پاسخهایی که به چند پرسش بنیادین اجتماعی-جامعهشناختی میدهند به یکی از مکاتب و مدارس نظری جامعهشناسی نزدیک میشوند و در چارچوب آن مکاتب و با عطف نظر به خطوط راهنمای کلی آن، نظرورزی و پژوهش تجربی میکنند. در اينجا به عنوان نمونه به شش دو راهي مهم اشاره ميكنم که هر جامعهشناس باید تکلیف خود را با آنها روشن کند. اول اينكه آيا در بررسي پديدههاي اجتماعي بايد همچون دوركيم به روشهاي علوم تجربي پايبند باشيم يا دنياي اجتماعي ماهيت ديگري دارد و محقق بايد به روشهاي انساني به معنايي غير از روشهاي علوم تجربي پايبند باشد (مثل آلفرد شوتس) یا اساساً باید فراتر از تجربهگرایی و تأویل گرایی رفت. دوم اينكه آيا بايد با ماكس وبر همراه بود و در تحليل نهايي ريشه پديدههاي اجتماعی را به امر فردي بازگرداند يا با دوركم همراه بود و ريشه پديده اجتماعي را به امر جمعي (يا غيرفردي و ساختاري) بازگرداند. سوم اينكه آيا بايد ماهيت اصلي جامعه را همچون مكتب فونكسيوناليسم ناشي از توافق افراد درباره ارزشها، رويهها و قواعد مشترك دانست يا ماهيت جامعه را همچون مكتب تضاد ناشي از سلطه (و تنازع) در سلسله مراتب جامعه محسوب کرد. چهارم اينكه آيا ريشه بنيادي جامعه جديد در تغيير در تفكر و ارزشهاي آدمي، خصوصا ارزشهاي ديني، است (نگاه وبري) يا ريشه جامعه جديد در تغيير در شيوه معيشت، خصوصا وسایل و روابط توليد، دارد (نگاه ماركس) یا ترکیبی از این زمینهها است. پنجم اينكه آيا تحول جوامع از ساده به پيچيده در يك مسير تك خطي، تكاملي و قانونمند است يا چندخطي، غيرتكاملي و تصادفي است. و ششم اينكه آيا زن به طور بيولوژيكي و طبيعي زن به دنيا ميآيد (نگاه دوركيم) يا موقعيت فروپايه زن در اثر عوامل اجتماعی و ساختار نابرابر جامعه شكل ميگيرد (نگاه جامعهشناسی متأخر).
بدين گونه و حول و حوش دو راهيهاي مزبور است كه مباحث نظري- مكتبي جامعهشناسي شكل ميگيرد. در مباحث نظري- مكتبي اولا مانند مباحث نظري دسته اول و دوم معيار تجربي بطور مستقيم مطرح نيست بلكه انسجام نظري مباحث و ميزان استقبالی كه از اين مكاتب در مدارس و آكادميهاي جامعهشناسي ميشود مطمح نظر است. ثانيا اغلب نظريهپردازان مطرح در رشته جامعهشناسي در دوره اخير با ارائه دلايل خود به رويكرد تركيبي در اين دو راهيها روي آوردهاند. به هر حال همانطور كه ذكر شد مباحث نظري در جامعهشناسي هم شامل مباحث نظري تجربي و هم دربرگیرنده مباحث نظري مكتبي ميشود و توجه به اين مباحث و معيارهاي آن در هنگام بررسي پديدههاي اجتماعي براي محقق موضوعات اجتماعي ضروري است. به بیان دیگر جامعهشناسان جدی در هنگام مطالعه جامعه با قطبنما (جدی گرفتن ملاحظات مندرج در مکاتب جامعهشناسی) به دنبال شناخت موضوعات و مسائل اجتماعی در جامعه هستند. اينك از زاويه نظرورزي مكتبي به سراغ بازرگان برويم.
از منظر نظرورزي مكتبي بازرگان در هيچ یک از مباحث اجتماعياش مواضع مكتبي جامعهشناختی خود را اعلام نميكند. بعنوان نمونه او ادعا نميكند كه طرفدار مكتب فونكسيوناليسم يا تضاد يا كنش متقابلي در جامعهشناسي است. هميشه دغدغه اصلي او پاسخ به سئوالات اجتماعی است كه برايش مطرح بود و سعي داشت با يك مشي استدلالي و تجربي به آنها پاسخ بدهد. اما ويژگي جالب توجه ارزیابیهاي اجتماعي بازرگان اين است كه بيضابطه و بیقطبنما دست به تحقيقات اجتماعي در ايران نميزند بلكه در اكثر فراوردههاي تحقيقياش گویي از منظومه مفهومي و معيارهاي خاصي يا به تعبيري از مكتب خاصي كه مخصوص خود او است پيروي ميکرده. فرضيه من اين است كه در كارهاي او ميتوان يك مكتب ايراني ـ اسلامي ـ علمي اجتماعی را تشخيص داد. اگرچه اين مكتب در مرحله جنيني است و از آنجا كه بازرگان خود را كمتر درگير مباحث معرفتشناسي و علمشناسي ميكرد، توفيق نداشت كه مواضع مكتبي خود را دقيقا بيان كند و ترويج دهد. اینک سعی میکنم ويژگيهای مكتب و مدرسه تحقیقاتی او را به شرح زیر مشخص ميكنم.
1. او يك پوزيتويست تعديل شده و در عین حال تفهمگرا بود. بازرگان به پوزيتويسم و تجربهگرايي مشهور شده اما تجربهگرايي او در تحليل اجتماعي از نوع فیزيكي خامانديشانه نيست. او معمولا قبل از هر تعليل و تفسيري درباره امور اجتماعي به پديده مورد بررسياش نزديك ميشود. در اين مرحله او گويي يك تحليلگرا، معناگرا، ارزشگرا، و كيفيگرا (ماكس وبري) است و معمولا به اين شيوه ابتدا پديده مورد بررسياش را توصيف ميكند. (بعنوان نمونه نگاه كنيد به مقاله روضهخواني او، بازرگان؛ 1387؛ 6974). سپس با التزام به معيارهاي تجربي دست به تعلیل پديده مورد نظرش ميزند یا برای توضیح پدیدۀ مورد بررسیاش از «سنخ» استفاده میکند و براي تاييد آنها از رخدادهاي قابل مشاهده تجربي استفاده ميكند. او با اينكه به لحاظ علمي گرايش به علم تجربي مكانيك (ترمودنياميك) دارد و ظاهراً فقط بايد به روشهاي كمي التزام داشته باشد ولي در اغلب بررسيهاي اجتماعياش از تجربه زیسته و مشاهدات مستقيم خودش كه معمولا مشاهده همراه با مشاركت بوده است، استفاده ميكند (بعنوان مثال به همان مقاله «تهران و دود بخاريها»ي او نگاه كنيد). بازرگان تلويحا در بررسيهايش با ظرافت جالب توجهي دو روش كمي و كيفي (تفهمي) را با هم تركيب ميكند. باز بعنوان نمونه شما به توصيف و تبيين جامعهشناختي او از شهر تهران مراجعه كنيد.
2. او در هنگام تحليل سعي ميكند مخاطب خود را به لحاظ استدلالي توجيه و قانع كند. جالب اينكه او در توجيهاتش هم فردگرا و هم جمعگراست. به بيان ديگر فردگرایی یا جمعگرایی او بستگي به این دارد كه چه موضوعي را در چه سطحی مورد پژوهش و واکاوی قرار میدهد. براي نمونه وقتي راجع به جامعه ايران در نظريه سازگاري ايران نظريهپردازي ميكند، بنياديترين بحثش براي توضيح جامعه عامل فرافردي «وضع معيشت و جغرافياي ايران» است. او با اينكه در مواضع سياسي ليبرال و آزاديخواه بود ولي در مواضع مكتبي جامعهشناختياش فردگراي صرف نبود. وقتي درباره آزاديخواهي و موانع حكومت مردمسالاري در ايران صحبت ميكند هم به عامل فرافردي و ريشهدار تاريخي استبداد اشاره ميكند و هم با تاكيد زياد به عامل آگاهي افراد و پالايش خرافهها از افكار مردم اشاره ميكند. به بيان ديگر در مكتب او فهم و تعليل عميق موضوع مورد بررسياش مهم است نه اينكه جمعگرا يا فردگراي صرف باشد. جالب اینکه در حال حاضر در محافل معتبر جامعه شناسی نیز چنین رویکردی رایج است.
3. بطور كلي در مكتب او مشكل جامعه ايران دين اسلام نيست بلكه ريشه مشكلات در استبداد سياسي كه به نام مليت يا دين يا حفظ وحدت كشور صورت ميگيرد، است. او در تحليل مسائل جامعه ايران به دين (امور ايماني، ارزشها، اعتقادات و مراسم ديني) توجهي عميق دارد و در عين ايمان عميق به دين اسلام و تشيع و ابراز بيرودربايستي آن، در بررسيهاي اجتماعياش فقهي سخن نميگويد و سعي ميكند باز با شيوه استدلالي و تجربي مخاطب خود را قانع كند (اگرچه مطالعات اولیۀ دورۀ جوانیاش را از این قاعده باید استثنا کرد).
4. در مكتب او علاقه عميقي به شكل خاصي از توسعه و ترقي ايران وجود دارد و در اغلب تحليلهايش رد پاي چنين علاقهاي هست. بدين معنا كه او به توسعه و آباداني جامعه در پناه يك حكومت قانوني، مردمسالار و يك جامعه مدني غيروابسته و شهرونداني آگاه، فعال و با نشاط قائل است. او در فرآیند این توسعه به خرافهزدایی از دین اعتقاد دارد ولی در عین حال معتقد است که ارزشها و آموزشهای دینی میتواند فرایند توسعۀ درونزایِ ایران را تقویت کند. از اين نظر او متفكری مدرن و مذهبي است كه البته نه غربگرا و نه سنتگرا است و در تحليل جامعه هم به ويژگيهاي مدرنيته غربي (خصوصا تجربه خودش در پاريس) و هم به ميراث ديني، سنتي و ملي ايران توجه دارد. گويي او براي مدرن كردن عاشق كور مدرنيته اروپايي نيست و منتقد جدي مدرنيته آمرانه پهلوي است. او براي گريز از بيبندوباري زندگي غربي عاشق بيچون و چراي بازگشت به سنتها نيست. به عبارت ديگر يكي از دستاوردهاي بزرگ فعاليت فكري بازرگان بازخواني سنتها خصوصا سنتهاي ديني و ملي است. به نظر ميرسد او از مدرنيتهاي اختصاصي كه متناسب با ايران و ميراث ملي و مذهبي آن باشد بصورت خلاقانه دفاع ميکرده و مخالف تقليد بوروكراتهاي دوره پهلوي از الگوهاي سنجيده نشده غرب و ارادتورزيهاي نسنجيده نيروهاي سنتي است.
5) در مكتب بازرگان تحقيقات با زبان ساده و به دور از تكلفهاي علمي و فخرفروشيهاي آكادميك ارائه ميشود. به عنوان نمونه ميتوان بصيرتي را كه خواننده از تحقيقات اجتماعي بازرگان در مورد اوضاع جامعه ايران بدست ميآورد (به عنوان نمونه با مطالعه آراي او درباره موانع معيشتي، جغرافيايي و سياسي ـ استبداد تاريخي ـ كه در راه عقبافتادگي و توسعهنيافتگي جامعه وجود دارد) را با ارزیابی دكتر فرامرز رفيعپور بعنوان استاد رسمي جامعهشناسي در ايران مقايسه کرد. استاد رفيعپور سي سال در دانشگاه شهيد بهشتي روش تحقيق تدریس کرده و ظاهرا براي ايشان كاربرد مفاهيم كيفي مثل سنت، تجدد، فرهنگ (و ...) تا به شاخصهاي قابل اندازهگيري تبديل نشود مفاهيي مبهم است و كساني كه درباره جامعه و توسعه آن سخن ميگويند بايد اظهاراتشان مبتني بر تحقيقاتي باشد كه با مفاهیم روشن بیان شده و با روشهای تجربی قابل وارسی باشد. اما همين استاد رسمي جامعهشناسي كه داراي فوق دكترا در روش تدريس، پرفسوري و اجازه تدريس در آلمان و استاد مدعو دانشگاه مديسون و مولف چهارده جلد كتاب و برنده جايزه كتاب سال است، با سطحيترين و مبهمترين ارزيابيها درباره توسعه جامعه ايران سخن ميگويد. اين ارزيابيها اگرچه در جمع محققان صادق اين كشور جدي تلقي نميشود ولي به ذائقه دولتمردان خوش ميآيد. برای نمونه به یکی از ارزيابيهای سطحي ايشان بهعنوان جامعهشناسی كه سي سال روش تحقيق علمي درس داده توجه كنيد. او در جمع نخبگان كشور طرفداران توسعه را در خط تخريبي غرب علیه ايران ميداند؛ چالش و به قول ايشان بازي تجدد و سنت در ايران را مثل بازي قرمز و آبي ميداند؛ پس از سالها بقول خودش تحقیق میدانی مشكل جامعه ايران را در اين ميداند كه نگذاشتند (ظاهرا غربيها و طرفدارانشان در ايران) كه ”سنت“ يكبار آزمايش خود را در اداره جامعه پس بدهد؛ و معتقد است براي سازماندهي جديد به يك سلسله مراتب در دين احتياج داريم. جالب اينكه او در همين سخنراني طرفداران توسعه در ايران را عامل ايجاد اشرافيت (یعنی کسانی که برای سلسله مراتب ارزش ذاتی قائلاند) ميداند. از نظر رفيع پور سازماندهي کنونی جامعه شبيه ملوكالطوايفي است كه جواب نميدهد. او حتي از اين هم صريحتر راه نجات كشور را كه اسير توسعه شده چنين اعلام ميكند: من به آقاي احمدينژاد ميخواهم عرض كنم كه ايشان آخرين تير تركش سنت محسوب ميشود. انشاءالله كه بايد دقت بشود كه بتوانند موفق بشوند (براي آشنايي با سخنان ايشان نگاه كنيد به ماهنامه تحليلی راه، شماره 5، شهريور و مهرماه 1387، صفحه 11-10).
6) با اينكه بازرگان هميشه نگاهي آسيبشناسانه به جامعه ايران دارد اما در مجموع در كارهاي او يك بينش تكاملي حداقلي و رو به جلو را ميتوان تشخيص داد. او حتي اين بينش را با صراحت كامل به حوزه فهم ديني هم تعميم ميدهد.
ويژگيهايي كه در بالا درباره منظومه فكري ـ ارزشي ـ روشي مرحوم بازرگان ذكر شد، اگرچه عينا مانند ويژگيهاي مكاتب شناخته شده در جامعهشناسي نيست، اما نشان ميدهد كه بازرگان در تحقيقات اجتماعياش به پيچيدگيهاي موضوع تحلیل اجتماعی توجه داشته و براي شناخت آنها بيضابطه و بیقطبنما عمل نميكرده است. رشد و گسترش اين نوع مطالعات است كه ميتواند به شكلگيري مكاتب تحقيقاتي اجتماعي، كه با ويژگيهاي فرهنگي، ديني، و اجتماعي ايران هم تناسب داشته باشد كمك كند. هم اکنون سی سال است که در ایران بخشی از مخالفان علوم انسانی از موضع اسلامی کردن علوم انسانی به مقابلهای نه چندان راهگشا با علوم انسانی پرادختهاند. تکیهگاه مقابله آنها مکاتبی نیست که از دل مطالعات تجربیِ محققانِ مسلمان درباره جامعه ایران سربرآورده باشد و آراء آنها به رواج مطالعه درباره جامعه واقعاَ موجود ایران دامن نمیزند. مدافعان این نظریات بهطور مبهمی میخواهند از قداست تعالیم اسلامی برای طرد علوم انسانی استفاده کنند. اگر بخواهیم تکیهگاه مقابله آنها با علوم انسانی را واضح بیان کنیم بدین قرار است: آنان مبانی نظری و تاریخی جامعهشناسی واقعاً موجود در دانشگاههای جهان را مغایر با مبانی نظری – الهی مسلمانان مییابند و جوامع غربی را که از نظر آنان جوامعی دنیاگرا، دینگریز و بیبندوبار و فاقد غایات دینی هستند، خواستگاه این مبانی نظری میدانند (درآمدی بر جامعهشناسی اسلامی - دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، 1363)، ولی آنان تاکنون با رویکرد مزبور به بحثها و مطالعات مشخصی درباره جامعه ایران دامن نزدهاند تا با مقایسه آنها با بحثهای رایج در جامعهشناسی بتوانیم از جامعهشناسی اسلامی-ایرانی-بومی مورد نظر آنان سخن بگوییم. اما بازرگان همچون مخالفان علوم انسانی به تخطئه علوم انسانی (از جمله جامعهشناسی) نمیپرداخت. او مسلمان متدین و با اخلاصی بود و از اینکه شیعه بود شرمنده نبود، ولی از شیعهگری سلاحی علیه جامعهشناسی درست نمیکرد. ضمن اینکه بطور جدی با تقلید هر چیز از غرب مخالف بود، سعی میکرد با التزام به روشهای استدلالی و تجربه و با توجه به پیچدگیهای مطالعه امور انسانی (که به سادگی نمیتوان روشهای علوم تجربی را در مورد آنها بهکار برد) دست به مطالعه مسائل مهم جامعه ایران بزند. به عبارت دیگر مواضع مکتبی بازرگان راهنمای مطالعاتش بود تا تفسیرهای واقعگرایانه تری از جامعه ایران ارائه بدهد.
نتيجه
1. بازرگان را نباید در عناوين شناختهشدهاش (مثل استاد ترموديناميك، مصلح ديني، مصلح سياسي، اسلامشناس روزآمد، روشنفكر ديني و ...) خلاصه کرد. به اعتقاد من او يك اندیشمند اجتماعی و جامعهشناس ايران (كه نظرات راهگشا داشته) هم بوده است. با مطالعه كارهاي او که به روشنگري در موضوعاتي خاص درباره جامعه پرداخته است میتوان با پارهای ویژگیهای جامعه مثل وضع معيشتي و جغرافيايي آنهم در ذيل يك مكتب ايراني، اسلامي و علمي آشنا شد. كارهاي او بهعنوان يك محقق متعهد به روشهای تجربی، دين و مليت ايراني قابل پيگيري است.
2. بازرگان ادعاي جامعهشناس بودن نداشت، اما نظرورزيهای جامعهشناسانه او در هر سه سطح نظریههای اجتماعی و جامعهشناختی قابل توجه است. جوانان علاقمند و با استعداد در علوم اجتماعي براي اينكه در پيچيدگيهاي موجود در هنگام تحقيقات اجتماعي ايران درنمانند ميتوانند از تجربه تحقيقاتي بازرگان سود ببرند و توجه داشته باشند که در تحقیقات اجتماعی نمیتوان بدون قطبنما (یا ضرورت توجه به مباحث مکتبی) حرکت کرد. در غیر اینصورت محقق ممکن است به متعارضگویی بیفتد.
3. فرآوردههاي تحقيقاتي بازرگان در زمينه مسائل جامعه ايران اولا با یکدیگر متعارض نيستند و از انسجام خوبی برخوردارند زيرا همان طور كه ذكر شد او با قطبنما و منظومه مفهومياش حركت ميكرد. ثانيا او براي قبولاندن مباحثش به مخاطبان خود به استدلال و بيان روشن تكيه ميكرد و به فخرفروشي علمي و تحقيقاتي متوسل نميشد و در پشت شخصيتهاي بزرگ علمي يا عناوين دانشگاهي يا نمايش بيدليل جداول آماري سنگر نميگرفت. خصوصا وقتي در برابر صاحبان قدرت سياسي قرار ميگرفت در مقايسه با وقتي كه در برابر مخاطبان دانشجويانش قرار داشت، متفاوت سخن نميگفت. جالب اينكه او دستاوردهاي خود را فقط در دانشگاهها ارائه نميداد بلكه در ديگر عرصههاي عمومي مثل عرصه محافل مذهبي و انجمني نیز مطرح ميكرد. همين دو ويژگي از زمينههاي رشد و گسترش آراي بازرگان در جامعه ايران بوده است.
4. يكي از دلايل ديگري كه حكايت از پختگي جامعهشناسي بازرگان ميكند اين است كه او به عنوان يك شخصيتِ خواهان تغيير در جامعه ايران، از ميان گونههاي مختلف تغيير اجتماعی به الگوهاي تغيير اصلاحي، تدريجي و دموكراتيك اعتقاد داشت و اسير الگوهاي ايدهاليستي غیرعملی نشد. او بخاطر تحليلهاي واقعبينانهاي كه از جامعه ايران داشت حتي وقتي كه دیگر رويكردهاي تغيير در عرصه عمومي در اوج رونق قرار داشتند (مثل رويكرد تغيير انقلاب اجتماعي چپها، يا رويكرد تغيير اصلاحات آمرانه پهلويها، يا رويكرد تغيير اسلامِ مردمانگيزان) از رويكرد تغيير اصلاحي دموكراتيك خود دست برنميداشت و «جوگير» نميشد. او حتي در آستانه وقوع انقلاب اسلامي که به رويكرد انقلابي روي آورد، از رويكرد انقلاب سياسي (فقط تغيير حكومت) دفاع كرد و اسير رويكرد تغيير انقلاب اجتماعي كه وعده جامعه بيطبقه را ميداد، نشد. اساسا او در عرصه سياسي بخاطر ارزيابي واقعگرايانهاش از اوضاع جامعه، هيچوقت يك فعال سياسي ايدهاليست چپخوان نشد.
5. كساني كه نگران ورود علوم انساني تقليدي به ايران هستند شايسته است كه توجه داشته باشند راه مواجهه منطقي و سازنده با افكار وارداتي حمله از موضع قدرت سياسي به علوم انساني نيست بلكه زمينهسازي براي رشد محققان مستقل و متعهد همچون بازرگان است. اين كه در غرب علوم انساني رشد كرده است بخاطر اين است كه آزادي در تحقيقات نهادينه شده است. ثانيا براي درمان خطاها در هر رشته علمي نميتوان از بيرون به آن حمله كرد، بايد با تامين آزادي نقد و بررسي (در نظريهها و مدرسههاي رشتههاي تحصيلي) در خود آكادميها و دانشكدهها با مشكل روبرو شد. كساني كه نه تخصصي در يكي از رشتههاي علوم انساني دارند، نه مفاخر و شخصيتهاي تاريخي و فرهنگی ايران (همچون ابوعلي سينا، غزالی، ابوريحان بيروني و ملاصدرا ...) را میشناسند، و نه همچون بازرگان تحقيقات قابل توجهي در كارنامه خود دارند، قادر نيستند با زبان شعار و تهديد علوم انساني را در ايران اصلاح كنند. ثمره كار اين «علوم انسانيستیزان» هموار كردن راه اقتدارگرايي و تماميتگرايي، خشکاندن تحقیقِ انتقادی در عرصه عمومي و سیاسی ايران است. با احترام مجدد به مرحوم بازرگان و دعا براي علو درجات روحاني او سخنم را به پايان ميبرم.
پاورقيها
1. اين سه نوع نظريهپردازي را نگارنده با تفضيل بيشتر در كتاب «نظريههاي متاخر جامعهشناسي» مورد كنكاش قرار داده است (جلاييپور، 1387: 13-39).
2. براي آگاهي از آن دسته از مطالعات بازرگان كه مبتني بر تبيين علي از پديدههاي اجتماعي ايران است نگاه كنيد به جامعه شناسي شهر تهران، خاطرات مهندس بازرگان، 1375: 142-105؛ همچنين نگاه كنيد به بازرگان، 1377: 484؛ تهران و دود بخاريها، 1380، 80-75؛ کار در ايران، 1378، 103-91؛ چپزدگي، 1387، 143-135.
3. نگارنده در مقاله «ايران؛ جامعه كژ مدرن» نظريههاي كلاني را كه درباره جامعه ايران مطرح شده مورد ارزيابي قرار داده است. اين مقاله را در شماره آتي فصلنامه تحقيقاتي اجتماعي انجمن جامعهشناسي ايران ميتوانيد ملاحظه كنيد.
4. غير از نظريه سازگاري ايرانی در كارهاي ديگر بازرگان نیز میتوان سبك نظري كلان او را ملاحظه كرد، مانند نظريه استبداد ايران که در بخش دوم (سيصد صفحهای) دفاعياتش در دادگاه آمده است.
منابع
¨ بازرگان، مهدي، انقلاب ايران در دو حركت، نشر نهضت آزادي ايران، 1363.
¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 2، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1380.
¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 4، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1380.
¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 8، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1378.
¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 16، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1387.
¨ جلائيپور، حميدرضا و محمدی، جمال، نظريههاي متاخر جامعهشناسي، نشر ني، 1387.
¨ شصت سال خدمت و مقاومت: خاطرات مهندس بازرگان، در گفتگو با سرهنگ غلامرضا نجاتي، موسسه خدمات فرهنگي رسا، 1375.
¨ مطهري، مرتضي، خدمات متقابل اسلام و ايران، قم، انتشارات صدرا، چاپ يازدهم، 1360

