ندای سبز آزادی

دریافت خبرنامه نوروز


سياسي - بين‌الملل - اقتصادي - اجتماعي - حقوق بشر - زنان - دانشجويي - هنري - ورزشي - فناوري اطلاعات - انتخابات - مصاحبه - مراسم‌ها - بازتاب‌ها - جبهه مشاركت - بيانيه‌هاي جبهه مشاركت - دبيركل جبهه مشاركت

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ |نظر دهید |»


29 دی 88

وجوه جامعه‌شناختی اندیشه بازرگان از نگاه دکتر جلایی پور


دکتر حمیدرضا جلایی پور، در مراسم رونمايي از شانزدهمين شماره از مجموعه آثار مرحوم مهندس بازرگان طی سخنانی به بررسی وجوه جامعه‌شناختی اندیشه بازرگان پرداخت.
به گزارش نوروز، متن کامل این سخنرانی در پی می آید:

حميدرضا جلائي‏پور: نشست مبارك حاضر به قصد رونمايي از شانزدهمين شماره از مجموعه آثار پربركت مرحوم مهندس بازرگان تشكيل شده است. از اين‌كه در جمع ياران و علاقمندان صديق او توفيق صحبت پيدا كرده‏ام خشنودم و شكرگزار خداوند مهربان هستم. موضوع سخن من جنبه‌ای از كارهاي بازرگان است كه در حوزه عمومي ايران كمتر برجسته شده است. گوش قشر درس‌خوانده و مسلمان ايران درباره بازرگان با عناوینی چون: استاد برجسته ترموديناميك دانشكده فني، احياگر ديني، روشنفكر درجه اول ديني، اصلا‏ح‏طلب پيشكسوت سياسي ـ مذهبي، رهبر نهضت آزادي ايران بعنوان اولين تشكل سياسي ـ مذهبي كه مشي پايدار قانوني، مسالمت‏آميز و اصلاح‏گرايانه، و اولين نخست وزير ايران پس از پيروزي انقلاب اسلامي، آشنا است. من اما در این مجال در باب این عناوین آشنا و این وجوه از شخصیت و اندیشه بازرگان سخن نخواهم گفت. در اين فرصت مي‏خواهم از اين ادعا دفاع كنم كه بازرگان يك نظريه‏پرداز اجتماعي راهگشا درباره جامعه ايران نيز بود. او يك اندیشمند اجتماعی ايراني و مسلمان بود كه در آسيب‏شناسي زندگي اجتماعي ايرانيان نظراتي روشن داشت كه همچنان تأثیرگذار است. گرچه او دانش‌آموخته جامعه‌شناسی نبود و در نظرورزی‌های اجتماعی‌اش درباره جامعه ایران از روش‌ها، نظریه‌ها، اصطلاحات و ذخیره ادبیات تخصصی و متعارف جامعه‌شناختی مستقیماً استفاده نمی‌کرد اما موضوع و محتوای پاره‌ای از مطالعات و جستارهای اجتماعی‌اش جامعه‌شناختی بود و او را باید یک اندیشمند اجتماعی کامروا محسوب کرد؛ و من نیز در این سخنرانی با اندکی تسامح از عنوان «جامعه‌شناس» برای بازرگان استفاده می‌کنم.

جهت‏گيري جامعه‏شناسي بازرگان نه مقلدانه از غرب و نه كينه‏توزانه با سنت و دين مردم بود. او با نگاهي محققانه‏اي كه به دانش غرب و ميراث و معضلات جامعه ايران داشت، دستاوردهاي تحقيقي خود را به زباني روشن و غيرمتكلفانه و فخرفروشانه به مخاطبانش ارائه مي‏داد. من اعتقاد دارم توجه به نحوه نظريه‏پردازي‏هاي او مي‏تواند راهنماي نسل جوان با استعداد ما باشد كه اينك آگاهانه وارد حوزه‏هاي دانشگاهي علوم انساني شده‏اند. همچنين كساني كه اين روزها در ايران نگران ورود علوم انساني مقلدانه به ايران هستند مي‏توانند به جاي پرخاش عليه اين علوم از بازرگان و مشي تحقيقي‏اش الهام بگيرند و بدين سان علوم انساني محققانه را در ايران تقويت كنند. براي روشن كردن ادعايم بحث را در ذيل سه نوع نظريه‏پردازي مرسوم در رشته جامعه‏شناسي به پيش مي‏برم(1) و نشان مي‏دهم كه تحقيقات بازرگان درباره جامعه ايران از هر سه زاويه غني، روشنگر و راهگشا است. همه مي‌دانيم داشتن برداشتی منقح از گونه‌ها و سطوح مختلف نظریه‌هاي اجتماعی و جامعه‌شناختی از لوازم مهم پژوهش‌های جامعه‌شناختی جدی است. در همين ارتباط مباحث نظري درباره جامعه را مي‌توان به سه دسته (كه البته در هنگام تحقيق با يكديگر همپوشاني دارند) تقسيم كرد و معيارهاي ارزيابي آنها را مور توجه قرار داد. (هم اكنون چنين توجهاتي در جامعه‏شناسي ذيل مباحث فرانظري matatheory ـ مطرح می‌شود و آگاهي از آنها جزو الزامات آموزشي رشته‏هاي علوم اجتماعي است). اين تقسيم‏بندي سه گانه چهارچوب ارزيابي من از كارهاي بازرگان را تشكيل مي‏دهد.

1. بازرگان و نظرورزي‌های نوع اول
دسته اول، نظريه‏هاي تجربي و متداول در جامعه‏شناسي است. در حوزه‏هاي جامعه‏شناسي، اين نظريه‏ها که رابرت مرتون از آن‌ها به نظریه‌های برد متوسط ياد مي‏كرد، به وفور يافت مي‏شود. این نظریه‌ها هم چرايي یک پدیده، مسئله یا تغییر اجتماعی (همچون انقلاب‌ها یا آسیب‌های اجتماعی) را تبيين مي‏كند و هم صحت و سقمشان از لحاظ تجربي قابل بررسی است. براي نمونه نظريه «محروميت نسبي» در جامعه‏شناسي سياسي براي تبيين چرايي انقلاب‌ها، يا نظریه «آنومي» براي تبيين رشد آسيب‏هاي اجتماعي در جوامع در حال گذار، يا نظريه «توسعه اقتصادي ليپست» براي توضيح تداوم ثبات سياسي بكار مي‏روند و همه این نظریه‌ها را می‌توان به محک تجربه آزمود. در ايران نیز در نيم قرن گذشته انجام تحقيقات علمي درباره پديده‏ها و مسائل و تغييرات اجتماعي رواج داشته است.

در كنار رويكرد تجربي و علي فوق، رويكرد سنخي و تيپيك قرار دارد. در اين رويكرد نظري محقق سعي مي‏كند در بررسي پديده و موضوع مورد بررسي‏اش مشخص كند كه آن پديده از چه سنخ و تيپي است. از اين نظر در جامعه‏شناسي سنخ‏هاي متنوعي كه از مطالعات تجربي انتزاع شده وجود دارد، و محقق سعي مي‏كند روشن كند موضوع مورد بررسي‏اش به كدام يك از سنخ‏هاي موجود نظري نزديك‏تر است. بعضا هم محقق براي توضيح موضوع مورد بررسي‏اش به يك سنخ اختصاصي احتياج دارد. اين رويكرد نيز تجربي است و در جامعه‏شناسي ريشه در سنت ماکس‌وبر دارد. از میان سنخ‏هاي مشهورِ وبر می‌توان از «سنخ‌هاي سه‌گانه مشروعيت سياسي در حكمراني‏ها» نام برد (سنخ‌های سنتي، كاريزمايي و عقلاني ـ قانوني). در تحقيقات اجتماعي در ايران نيز استفاده از اين رويكرد متداول است، اگرچه مطالعات مبتني بر تبيين علي رونق بيشتري دارد. به هر تقدير در حوزه‌هاي جامعه‏شناسي صدها نظريه و سنخ‏ تجربي وجود دارد كه مورد استفاده و نقد محققان اجتماعی قرار می‌گیرد.

كارهاي بازرگان از زاويه نظرورزي فوق يعني نظريات تعليلي و سنخيِ تجربي جالب توجه است. من در اينجا به دليل كمبود وقت به يك نمونه از كارهاي سنخي او اشاره مي‏كنم كه براي محققان جامعه‏شناسي سياسي قابل توجه است. او چهار سال پس از انقلاب در كتاب انقلاب ايران در دو حركت (بازرگان؛ 1363) سعي كرد نتايج انقلاب اسلامي را تحليل كند. او با رويكرد سنخي و با زباني روشن و تجربي به موضوع مذکور مي‌پردازد. او مي‏گويد مردم در جريان انقلاب با شعارهایشان نشان دادند كه به دنبال يك حكومت اخلاقي، غيراستبدادي، مردمي، قانوني، غيرفاسد (و...) بودند. حالا ببينيم كه «نظام فاتحي» كه از دل پيروزي انقلاب بيرون آمده است چگونه حكومتي است؟ او در پاسخ ابتدا از هشت سنخ حكومت ياد مي‏كند (نظام استبدادي قديم خودمان؛ مونارشي؛ حكومت اشرافي يا افاضل افلاطون؛ دموكراسي؛ تئوكراسي؛ سوسياليسم انقلابي؛ فاشيسم و آنارشيسم). سپس دليل تجربي مي‏آورد كه «نظام فاتح» برآمده از انقلاب را نمي‏توان در هيچ كدام از سنخ‏هاي ياد شده قرار داد. از نظر او نظام برآمده در عين اين‌كه پاره‏اي از نشانه‏هاي همه سنخ‌هاي حكومت را دارد اما گويا سنخي مستقل و مخصوص به خود است. (بازرگان، 1363؛ 203-190). به اصطلاح اندیشمندان اجتماعی گويي نظام برآمده يك تيپ و سنخ منحصر بفرد است.

او نام دقيقي براي سنخ اختصاصي مورد نظرش انتخاب نمي‏كند ولي ويژگي‌هاي اين سنخ را بر اساس مشاهداتش بيان مي‏كند. او نظام فاتح را هم «دموكراتيك» و هم «ارشادي ـ امامي» (ولايت فقيهي) مي‏داند. در اين «نظام فاتح» پاره‏اي از سازوكارهاي دموكراتيك مثل انتخابات، پارلمان و قواعد و ضوابط بروكراتيك پذيرفته مي‏شود و در عين حال فقيه بعنوان روحانيت ممتاز مجري اسلام فقاهتي بصورت «سرپرستی پدرسالار و مكتب‏گرایی، از بالا سر قوانين و ضوابط و مسئوليت‌ها، بر ملت و دولت و ديانت» و بر همه شئون مملكت حاكم است. بعد با پنج شاهد تجربي از اين سنخ دموكراتيك- امامي- ارشادي دفاع مي‏كند (همان). سخن او اين است كه اين «نظام فاتح» دقيقا آن خواسته انقلابيون نبوده است. حتي تأكيد مي‏كند كه اين سنخ قبايي است كه تنها براي تن امام خميني (ره) دوخته شده است و هيچ شخص ديگري داراي چنين سوابق، اقتدار و ابتكار و داراي چنين مريدان ارادتمندي نيست. لذا او بر مبناي همين تحليل از وضع سياسي آينده ايران و آشفتگي‌هايش نگران است و دست به دعا برمي‌دارد. ما از يك جامعه‏شناس در سطح نظريه‏پردازي تعليلي و سنخي چه مي‏خواهيم؟ مي‏خواهيم كه پديده مورد بررسي‏اش را تعلیل و تبیین كند يا بگويد از چه سنخي است و از اين طريق روشنگری كند و زمينه درمان مسائل جامعه را فراهم آورد و مثالی که آوردم نشان می‌دهد بازرگان از عهده چنین کاری (آن‌هم در فضای سنگین دورۀ جنگ) برآمده است و اسیر جوّ سنگین فکری زمانۀ خودش نشده است.

2. بازرگان و نظرورزي‌های نوع دوم
دسته دوم، نظريه‏هاي كلان جامعه‏شناسي است. در نظريه‏هاي كلان جامعه‏شناسي فقط يك پديده خاص در جامعه مورد بررسي قرار نمي‏گيرد بلكه ريشه‏ها و علل بنيادي تغییرات يك جامعه در يك دوره از تحول اجتماعي‏اش مورد توجه قرار مي‏گيرد ـ مثل نظريه‏هاي كلان جامعه فئودالي و جامعه سرمايه‏داري ماركس؛ يا نظريه‏ جامعه مكانيكي يا جامعه ارگانيكي دوركم يا نظريه جامعه در حال گذار اسملسر؛ يا نظريه جامعه شبكه‌ای كاستلز يا نظريه جامعه بازانديشانه گيدنز كه به بررسي جوامع پساصنعتي مي‏پردازند. نظريه‏هاي كلان به راحتي نظريه‏هاي دسته اول مورد نقد و آزمون تجربي قرار نمي‏گيرد. با اين همه این نظریه‌ها نیز تعليلي-تبیینی‌اند (اگرچه به راحتي تجربه‏پذير نيستند) ولی مي‏توانند راهگشا يا عقيم باشند، بدين معنا كه به مطالعات بيشتر دامن بزنند يا نزنند یا در بازار مطالعات جامعه‏شناسي پرفروش یا کم‌فروش باشند. باید توجه داشت که هر محققي كه بصورت تعليلي يا سنخي (يعني نوع اول نظريه‏پردازي) ‏نظرورزی می‌کند بصورت تلويحي يا تصريحي از جامعه مورد بررسي خود يك ديدگاه كلان دارد و به یکی از نظریات کلان جامعه‌شناختی آگاهانه یا ناآگاهانه نزدیک‌تر است. لذا توجه به نظريه‏هاي كلان محقق را نسبت به ديدگاه‌هاي كلان كه بر جامعه مورد مطالعه‏اش احاطه دارد، آگاه مي‏كند. به عنوان مثال اغلب جامعه‏شناسان در ايران درباره جامعه ايران تحت تاثير نظريه كلان «جامعه در حال گذار» هستند ـ كه به نظر من در شرایط فعلی ميزان راهگشا بودن اين نظريه محل مناقشه است.3

به اعتقاد من بازرگان در نظرورزي كلان هم راجع به جامعه ايران سخنان شنيدني دارد. درباره جامعه ايران (در دوره پيشامدرن و مدرن آن) نظريه‏پردازي‏هاي گوناگوني انجام گرفته است. او در نظريه «سازگاري ايراني»اش همچون ابن خلدون و ماركس بر مبناي بنيادي‏ترين عوامل غيرفردي مثل شرايط اقليمي ـ معيشتي و جايگاه جغرافيايي ايران، به توضيح روحيات پايدار ايرانيان مثل بي‏تربيتي اجتماعی، شلختگي و بي‏نظمي، ضعف در هزينه و فايده و عاقبت‌انديشي در امور، و عدم پاي‏بندي به اتمام كارهاي در دست انجام، مي‏پردازد. همچنين در پناه چنين توضيحي است كه براي او روحيه سازش، تسليم، تزوير، ترس و تعجيل در ميان ايرانيان (بعنوان يكي از زمينه‏هاي اصلي عدم توسعه نيافتگي) تداوم يافته است (بازرگان، 1380: 43 – 415)4.

ارزش توضيحي كار بازرگان وقتي روشن مي‏شود كه اولاً نظريه او را با نظريه‏هاي كلان ديگر در زمان او درباره جامعه ايران تحت عناوین «جامعه نيمه‌فئودالي ـ نيمه‌سرمايه‏داري»، «جامعه نيمه استعماري»، «راه رشد غيرسرمايه‏داري»، و «جامعه‏ شبه‌مدرنيستي» مقايسه كنيم. و ثانياً توجه داشته باشیم که در فضاي فكري‌ای كه او درباره جامعه ايران نظريه‏پردازي مي‏كرد (دهه 40 و 50) عرصه عمومي ايران از لحاظ ايدئولوژيكي تحت تاثير ناسيوناليسم باستان‏گرا و عظمت‌طلب پهلوي بود كه در آن فضا گذشته ملي و فرهنگي ايران را تقديس مي‏شد، در حالي كه نظريه بازرگان درباره جامعه ايران كاملا انتقادي، آسيب‏شناسانه و غيرتبليغاتي بود.

در عرصه عمومي ايران بازار نظرورزي كلان درباره جامعه ايران بازار پررونقي نيست. با اين همه معتقدم نظريه سازگاري ايرانی و نظريه بازرگان در باره استبداد ايراني بعلاوه مطالعاتي كه دربارۀ پيامدهاي نوسازي دوران پهلوي و نوسازي دوران پس از انقلاب اسلامي انجام شده، زمينه را براي صورت‌بندی يك نظریه‌ی كلان براي جامعه امروز ايران فراهم مي‏كند. براي محققاني كه قصد دارند نظر كلان خود را درباره جامعه ايران منقح كنند، نظرات كلان بازرگان درباره جامعه ايران، با همه انتقاداتی که به آن‌ها وارد است راهگشا است. در اينجا منظور از راهگشا بودن به معنای موثر بودن نظریه در دامن زدن به مطالعات و بحث‏هاي سازنده در راه شناخت جامعه ايران است. در زمان خود مرحوم بازرگان نيز مباحث اجتماعي‏اش راهگشا بود. بعنوان مثال شما داد و ستد با مباحث بازرگان را به روشني در كار تحقيقي ارزنده استاد شهيد مطهري در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران مي‏بينيد (مطهري، 1360).

3. بازرگان و نظرورزي‌های نوع سوم
نوع سوم، مکتب‌ها و مدارس نظری جامعه‌شناختی است؛ مثل مباحث مكتب فونکسيوناليسم، مكتب تضاد و مكتب كنش متقابل نمادين. در اين سطح از مباحث نظري محقق مثل نظريه‏هاي نوع يك و دو با مباحث تعليلي (و سنخي) چه در سطح موضوعات خاص در جامعه يا در سطح كليت جامعه در يك دوره روبرو نيست. بلكه در اينجا محقق با دو راهي‏ها و معضلاتي روبرو است كه در جريان تحقيقات جامعه‏شناسي وجود دارد و از آنجا که به سود هر دو طرف اين دو راهي‏ها دلايلي جدي وجود دارد، محققان در مكاتب جامعه‏شناسي هركدام از يك راهي مي‏روند و با اين معضلات كنار مي‏آيند. به عبارتی دیگر محققان با توجه به پاسخ‌هایی که به چند پرسش بنیادین اجتماعی-جامعه‌شناختی می‌دهند به یکی از مکاتب و مدارس نظری جامعه‌شناسی نزدیک می‌شوند و در چارچوب آن مکاتب و با عطف نظر به خطوط راهنمای کلی آن، نظرورزی و پژوهش تجربی می‌کنند. در اينجا به عنوان نمونه به شش دو راهي مهم اشاره مي‏كنم که هر جامعه‌شناس باید تکلیف خود را با آن‌ها روشن کند. اول اين‌كه آيا در بررسي پديده‏هاي اجتماعي بايد همچون دوركيم به روش‌هاي علوم تجربي پايبند باشيم يا دنياي اجتماعي ماهيت ديگري دارد و محقق بايد به روش‌هاي انساني به معنايي غير از روش‌هاي علوم تجربي پايبند باشد (مثل آلفرد شوتس) یا اساساً باید فراتر از تجربه‌گرایی و تأویل گرایی رفت. دوم اين‌كه آيا بايد با ماكس وبر همراه بود و در تحليل نهايي ريشه پديده‏هاي اجتماعی را به امر فردي بازگرداند يا با دوركم همراه بود و ريشه پديده اجتماعي را به امر جمعي (يا غيرفردي و ساختاري) بازگرداند. سوم اينكه آيا بايد ماهيت اصلي جامعه را همچون مكتب فونكسيوناليسم ناشي از توافق افراد درباره ارزش‌ها، رويه‏ها و قواعد مشترك دانست يا ماهيت جامعه را همچون مكتب تضاد ناشي از سلطه (و تنازع) در سلسله مراتب جامعه محسوب کرد. چهارم اين‌كه آيا ريشه بنيادي جامعه جديد در تغيير در تفكر و ارزش‌هاي آدمي، خصوصا ارزش‌هاي ديني، است (نگاه وبري) يا ريشه جامعه جديد در تغيير در شيوه معيشت، خصوصا وسایل و روابط توليد، دارد (نگاه ماركس) یا ترکیبی از این زمینه‌ها است. پنجم اين‌كه آيا تحول جوامع از ساده به پيچيده در يك مسير تك خطي، تكاملي و قانونمند است يا چندخطي، غيرتكاملي و تصادفي است. و ششم اين‌كه آيا زن به طور بيولوژيكي و طبيعي زن به دنيا مي‌آيد (نگاه دوركيم) يا موقعيت فروپايه زن در اثر عوامل اجتماعی و ساختار نابرابر جامعه شكل مي‏گيرد (نگاه جامعه‌شناسی متأخر).

بدين گونه و حول و حوش دو راهي‏هاي مزبور است كه مباحث نظري- مكتبي جامعه‏شناسي شكل مي‏گيرد. در مباحث نظري- مكتبي اولا مانند مباحث نظري دسته اول و دوم معيار تجربي بطور مستقيم مطرح نيست بلكه انسجام نظري مباحث و ميزان استقبالی كه از اين مكاتب در مدارس و آكادمي‏هاي جامعه‏شناسي مي‏شود مطمح نظر است. ثانيا اغلب نظريه‏پردازان مطرح در رشته جامعه‏شناسي در دوره اخير با ارائه دلايل خود به رويكرد تركيبي در اين دو راهي‏ها روي آورده‏اند. به هر حال همانطور كه ذكر شد مباحث نظري در جامعه‏شناسي هم شامل مباحث نظري تجربي و هم دربرگیرنده مباحث نظري مكتبي مي‏شود و توجه به اين مباحث و معيارهاي آن در هنگام بررسي پديده‏هاي اجتماعي براي محقق موضوعات اجتماعي ضروري است. به بیان دیگر جامعه‌شناسان جدی در هنگام مطالعه جامعه با قطب‌نما (جدی گرفتن ملاحظات مندرج در مکاتب جامعه‌شناسی) به دنبال شناخت موضوعات و مسائل اجتماعی در جامعه هستند. اينك از زاويه نظرورزي مكتبي به سراغ بازرگان برويم.

از منظر نظرورزي مكتبي بازرگان در هيچ یک از مباحث اجتماعي‏اش مواضع مكتبي جامعه‌شناختی خود را اعلام نمي‏كند. بعنوان نمونه او ادعا نمي‏كند كه طرفدار مكتب فونكسيوناليسم يا تضاد يا كنش متقابلي در جامعه‏شناسي است. هميشه دغدغه اصلي او پاسخ به سئوالات اجتماعی است كه برايش مطرح بود و سعي داشت با يك مشي استدلالي و تجربي به آن‌ها پاسخ بدهد. اما ويژگي جالب توجه ارزیابی‌هاي اجتماعي بازرگان اين است كه بي‏ضابطه و بی‌قطب‏نما دست به تحقيقات اجتماعي در ايران نمي‏زند بلكه در اكثر فراورده‏هاي تحقيقي‏اش گویي از منظومه مفهومي و معيارهاي خاصي يا به تعبيري از مكتب خاصي كه مخصوص خود او است پيروي مي‏کرده. فرضيه من اين است كه در كارهاي او مي‏توان يك مكتب ايراني ـ اسلامي ـ علمي اجتماعی را تشخيص داد. اگرچه اين مكتب در مرحله جنيني است و از آنجا كه بازرگان خود را كمتر درگير مباحث معرفت‏شناسي و علم‏شناسي مي‏كرد، توفيق نداشت كه مواضع مكتبي خود را دقيقا بيان كند و ترويج دهد. اینک سعی می‌کنم ويژگي‌های مكتب و مدرسه تحقیقاتی او را به شرح زیر مشخص مي‏كنم.

1. او يك پوزيتويست تعديل شده و در عین حال تفهم‏گرا بود. بازرگان به پوزيتويسم و تجربه‏گرايي مشهور شده اما تجربه‏گرايي او در تحليل اجتماعي از نوع فیزيكي خام‌انديشانه نيست. او معمولا قبل از هر تعليل و تفسيري درباره امور اجتماعي به پديده مورد بررسي‏اش نزديك مي‏شود. در اين مرحله او گويي يك تحليل‏گرا، معناگرا، ارزش‏گرا، و كيفي‏گرا (ماكس وبري) است و معمولا به اين شيوه ابتدا پديده مورد بررسي‏اش را توصيف مي‏كند. (بعنوان نمونه نگاه كنيد به مقاله روضه‏خواني او، بازرگان؛ 1387؛ 6974). سپس با التزام به معيارهاي تجربي دست به تعلیل پديده مورد نظرش مي‏زند یا برای توضیح پدیدۀ مورد بررسی‌اش از «سنخ» استفاده می‌کند و براي تاييد آن‌ها از رخدادهاي قابل مشاهده تجربي استفاده مي‏كند. او با اينكه به لحاظ علمي گرايش به علم تجربي مكانيك (ترمودنياميك) دارد و ظاهراً فقط بايد به روش‌هاي كمي التزام داشته باشد ولي در اغلب بررسي‏هاي اجتماعي‏اش از تجربه زیسته و مشاهدات مستقيم خودش كه معمولا مشاهده همراه با مشاركت بوده است، استفاده مي‏كند (بعنوان مثال به همان مقاله «تهران و دود بخاري‌ها»ي او نگاه كنيد). بازرگان تلويحا در بررسي‏هايش با ظرافت جالب توجهي دو روش كمي و كيفي (تفهمي) را با هم تركيب مي‏كند. باز بعنوان نمونه شما به توصيف و تبيين جامعه‏شناختي او از شهر تهران مراجعه كنيد.

2. او در هنگام تحليل سعي مي‏كند مخاطب خود را به لحاظ استدلالي توجيه و قانع كند. جالب اينكه او در توجيهاتش هم فردگرا و هم جمع‏گراست. به بيان ديگر فردگرایی یا جمع‌گرایی او بستگي به این دارد كه چه موضوعي را در چه سطحی مورد پژوهش و واکاوی قرار می‌دهد. براي نمونه وقتي راجع به جامعه ايران در نظريه سازگاري ايران نظريه‏پردازي مي‏كند، بنيادي‏ترين بحثش براي توضيح جامعه عامل فرافردي «وضع معيشت و جغرافياي ايران» است. او با اين‌كه در مواضع سياسي ليبرال و آزادي‏خواه بود ولي در مواضع مكتبي جامعه‏شناختي‏اش فردگراي صرف نبود. وقتي درباره آزادي‏خواهي و موانع حكومت مردم‌سالاري در ايران صحبت مي‏كند هم به عامل فرافردي و ريشه‏دار تاريخي استبداد اشاره مي‏كند و هم با تاكيد زياد به عامل آگاهي افراد و پالايش خرافه‏ها از افكار مردم اشاره مي‏كند. به بيان ديگر در مكتب او فهم و تعليل عميق موضوع مورد بررسي‏اش مهم است نه اينكه جمع‏گرا يا فردگراي صرف باشد. جالب اینکه در حال حاضر در محافل معتبر جامعه شناسی نیز چنین رویکردی رایج است.

3. بطور كلي در مكتب او مشكل جامعه ايران دين اسلام نيست بلكه ريشه مشكلات در استبداد سياسي كه به نام مليت يا دين يا حفظ وحدت كشور صورت مي‏گيرد، است. او در تحليل مسائل جامعه ايران به دين (امور ايماني، ارزش‌ها، اعتقادات و مراسم ديني) توجهي عميق دارد و در عين ايمان عميق به دين اسلام و تشيع و ابراز بي‏رودربايستي آن، در بررسي‏هاي اجتماعي‏اش فقهي سخن نمي‏گويد و سعي مي‏كند باز با شيوه استدلالي و تجربي مخاطب خود را قانع كند (اگرچه مطالعات اولیۀ دورۀ جوانی‌اش را از این قاعده باید استثنا کرد).

4. در مكتب او علاقه عميقي به شكل خاصي از توسعه و ترقي ايران وجود دارد و در اغلب تحليل‏هايش رد پاي چنين علاقه‏اي هست. بدين معنا كه او به توسعه و آباداني جامعه در پناه يك حكومت قانوني، مردم‏سالار و يك جامعه مدني غيروابسته و شهرونداني آگاه، فعال و با نشاط قائل است. او در فرآیند این توسعه به خرافه‌زدایی از دین اعتقاد دارد ولی در عین حال معتقد است که ارزش‌ها و آموزش‌های دینی می‌تواند فرایند توسعۀ درون‌زایِ ایران را تقویت کند. از اين نظر او متفكری مدرن و مذهبي است كه البته نه غرب‏گرا و نه سنت‏گرا است و در تحليل جامعه هم به ويژگي‌هاي مدرنيته غربي (خصوصا تجربه خودش در پاريس) و هم به ميراث ديني، سنتي و ملي ايران توجه دارد. گويي او براي مدرن كردن عاشق كور مدرنيته اروپايي نيست و منتقد جدي مدرنيته آمرانه پهلوي است. او براي گريز از بي‏بندوباري زندگي غربي عاشق بي‏چون و چراي بازگشت به سنت‏ها نيست. به عبارت ديگر يكي از دستاوردهاي بزرگ فعاليت فكري بازرگان بازخواني سنت‏ها خصوصا سنت‏هاي ديني و ملي است. به نظر مي‌رسد او از مدرنيته‏اي اختصاصي كه متناسب با ايران و ميراث ملي و مذهبي آن باشد بصورت خلاقانه دفاع مي‏کرده و مخالف تقليد بوروكرات‏هاي دوره پهلوي از الگوهاي سنجيده نشده غرب و ارادت‌ورزي‏هاي نسنجيده نيروهاي سنتي است.

5) در مكتب بازرگان تحقيقات با زبان ساده و به دور از تكلف‏هاي علمي و فخرفروشي‏هاي آكادميك ارائه مي‏شود. به عنوان نمونه مي‏توان بصيرتي را كه خواننده از تحقيقات اجتماعي بازرگان در مورد اوضاع جامعه ايران بدست مي‏آورد (به عنوان نمونه با مطالعه آراي او درباره موانع معيشتي، جغرافيايي و سياسي ـ استبداد تاريخي ـ كه در راه عقب‏افتادگي و توسعه‌نيافتگي جامعه وجود دارد) را با ارزیابی دكتر فرامرز رفيع‏پور بعنوان استاد رسمي جامعه‏شناسي در ايران مقايسه کرد. استاد رفيع‏پور سي سال در دانشگاه شهيد بهشتي روش تحقيق تدریس کرده و ظاهرا براي ايشان كاربرد مفاهيم كيفي مثل سنت، تجدد، فرهنگ (و ...) تا به شاخص‏هاي قابل اندازه‏گيري تبديل نشود مفاهيي مبهم است و كساني كه درباره جامعه و توسعه آن سخن مي‌گويند بايد اظهاراتشان مبتني بر تحقيقاتي باشد كه با مفاهیم روشن بیان شده و با روش‌های تجربی قابل وارسی باشد. اما همين استاد رسمي جامعه‏شناسي كه داراي فوق دكترا در روش تدريس، پرفسوري و اجازه تدريس در آلمان و استاد مدعو دانشگاه مديسون و مولف چهارده جلد كتاب و برنده جايزه كتاب سال است، با سطحي‌ترين و مبهم‏ترين ارزيابي‏ها درباره توسعه جامعه ايران سخن مي‏گويد. اين ارزيابي‏ها اگرچه در جمع محققان صادق اين كشور جدي تلقي نمي‏شود ولي به ذائقه دولتمردان خوش مي‏آيد. برای نمونه به یکی از ارزيابي‌های سطحي ايشان به‌عنوان جامعه‌شناسی كه سي سال روش تحقيق علمي درس داده توجه كنيد. او در جمع نخبگان كشور طرفداران توسعه را در خط تخريبي غرب علیه ايران مي‏داند؛ چالش و به قول ايشان بازي تجدد و سنت در ايران را مثل بازي قرمز و آبي مي‏داند؛ پس از سال‌ها بقول خودش تحقیق میدانی مشكل جامعه ايران را در اين مي‏داند كه نگذاشتند (ظاهرا غربي‌ها و طرفدارانشان در ايران) كه ”سنت“ يكبار آزمايش خود را در اداره جامعه پس بدهد؛ و معتقد است براي سازماندهي جديد به يك سلسله مراتب در دين احتياج داريم. جالب اينكه او در همين سخنراني طرفداران توسعه در ايران را عامل ايجاد اشرافيت (یعنی کسانی که برای سلسله مراتب ارزش ذاتی قائل‌اند) مي‏داند. از نظر رفيع پور سازماندهي کنونی جامعه شبيه ملوك‏الطوايفي است كه جواب نمي‏دهد. او حتي از اين هم صريح‌تر راه نجات كشور را كه اسير توسعه شده چنين اعلام مي‏كند: من به آقاي احمدي‌نژاد مي‏خواهم عرض كنم كه ايشان آخرين تير تركش سنت محسوب مي‏شود. ان‌شاءالله كه بايد دقت بشود كه بتوانند موفق بشوند (براي آشنايي با سخنان ايشان نگاه كنيد به ماهنامه تحليلی راه، شماره 5، شهريور و مهرماه 1387، صفحه 11-10).

6) با اين‌كه بازرگان هميشه نگاهي آسيب‏شناسانه به جامعه ايران دارد اما در مجموع در كارهاي او يك بينش تكاملي حداقلي و رو به جلو را مي‏توان تشخيص داد. او حتي اين بينش را با صراحت كامل به حوزه فهم ديني هم تعميم مي‏دهد.

ويژگي‏هايي كه در بالا درباره منظومه فكري ـ ارزشي ـ روشي مرحوم بازرگان ذكر شد، اگرچه عينا مانند ويژگي‌هاي مكاتب شناخته شده در جامعه‏شناسي نيست، اما نشان مي‏دهد كه بازرگان در تحقيقات اجتماعي‏اش به پيچيدگي‏هاي موضوع تحلیل اجتماعی توجه داشته و براي شناخت‌ آن‌ها ‏بي‏ضابطه و بی‌قطب‏نما عمل نمي‏كرده است. رشد و گسترش اين نوع مطالعات است كه مي‏تواند به شكل‏گيري مكاتب تحقيقاتي اجتماعي، كه با ويژگي‏هاي فرهنگي، ديني، و اجتماعي ايران هم تناسب داشته باشد كمك كند. هم اکنون سی سال است که در ایران بخشی از مخالفان علوم انسانی از موضع اسلامی کردن علوم انسانی به مقابله‌ای نه چندان راهگشا با علوم انسانی پرادخته‌اند. تکیه‌گاه مقابله آن‌ها مکاتبی نیست که از دل مطالعات تجربیِ محققانِ مسلمان درباره جامعه ایران سربرآورده باشد و آراء آن‌ها به رواج مطالعه درباره جامعه واقعاَ موجود ایران دامن نمی‌زند. مدافعان این نظریات به‌طور مبهمی می‌خواهند از قداست تعالیم اسلامی برای طرد علوم انسانی استفاده کنند. اگر بخواهیم تکیه‌گاه مقابله آن‌ها با علوم انسانی را واضح بیان کنیم بدین قرار است: آنان مبانی نظری و تاریخی جامعه‌شناسی واقعاً موجود در دانشگاه‌های جهان را مغایر با مبانی نظری – الهی مسلمانان می‌یابند و جوامع غربی را که از نظر آنان جوامعی دنیاگرا، دین‌گریز و بی‌بندوبار و فاقد غایات دینی هستند، خواستگاه این مبانی نظری می‌دانند (درآمدی بر جامعه‌شناسی اسلامی - دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، 1363)، ولی آنان تاکنون با رویکرد مزبور به بحث‌ها و مطالعات مشخصی درباره جامعه ایران دامن نزده‌اند تا با مقایسه آن‌ها با بحث‌های رایج در جامعه‌شناسی بتوانیم از جامعه‌شناسی اسلامی-ایرانی-بومی مورد نظر آنان سخن بگوییم. اما بازرگان همچون مخالفان علوم انسانی به تخطئه علوم انسانی (از جمله جامعه‌شناسی) نمی‌پرداخت. او مسلمان متدین و با اخلاصی بود و از این‌که شیعه بود شرمنده نبود، ولی از شیعه‌گری سلاحی علیه جامعه‌شناسی درست نمی‌کرد. ضمن این‌که بطور جدی با تقلید هر چیز از غرب مخالف بود، سعی می‌کرد با التزام به روش‌های استدلالی و تجربه و با توجه به پیچدگی‌های مطالعه امور انسانی (که به سادگی نمی‌توان روش‌های علوم تجربی را در مورد آن‌ها به‌کار برد) دست به مطالعه مسائل مهم جامعه ایران بزند. به عبارت دیگر مواضع مکتبی بازرگان راهنمای مطالعاتش بود تا تفسیرهای واقع‌گرایانه تری از جامعه ایران ارائه بدهد.

نتيجه
1. بازرگان را نباید در عناوين شناخته‌شده‏اش (مثل استاد ترموديناميك، مصلح ديني، مصلح سياسي، اسلام‏شناس روزآمد، روشنفكر ديني و ...) خلاصه کرد. به اعتقاد من او يك اندیشمند اجتماعی و جامعه‏شناس ايران (كه نظرات راهگشا داشته) هم بوده است. با مطالعه كارهاي او که به روشنگري در موضوعاتي خاص درباره جامعه پرداخته است می‌توان با پاره‌ای ویژگی‌های جامعه مثل وضع معيشتي و جغرافيايي آن‌هم در ذيل يك مكتب ايراني، اسلامي و علمي آشنا شد. كارهاي او به‌عنوان يك محقق متعهد به روش‌های تجربی، دين و مليت ايراني قابل پيگيري است.

2. بازرگان ادعاي جامعه‏شناس بودن نداشت، اما نظرورزي‌های جامعه‌شناسانه او در هر سه سطح نظریه‌های اجتماعی و جامعه‌شناختی قابل توجه است. جوانان علاقمند و با استعداد در علوم اجتماعي براي اين‌كه در پيچيدگي‏هاي موجود در هنگام تحقيقات اجتماعي ايران درنمانند مي‏توانند از تجربه تحقيقاتي بازرگان سود ببرند و توجه داشته باشند که در تحقیقات اجتماعی نمی‌توان بدون قطب‌نما (یا ضرورت توجه به مباحث مکتبی) حرکت کرد. در غیر این‌صورت محقق ممکن است به متعارض‌گویی بیفتد.

3. فرآورده‏هاي تحقيقاتي بازرگان در زمينه مسائل جامعه ايران اولا با یکدیگر متعارض نيستند و از انسجام خوبی برخوردارند زيرا همان طور كه ذكر شد او با قطب‏نما و منظومه مفهومي‏اش حركت مي‏كرد. ثانيا او براي قبولاندن مباحثش به مخاطبان خود به استدلال و بيان روشن تكيه مي‏كرد و به فخرفروشي علمي و تحقيقاتي متوسل نمي‌شد و در پشت شخصيت‏هاي بزرگ علمي يا عناوين دانشگاهي يا نمايش بي‏دليل جداول آماري سنگر نمي‏گرفت. خصوصا وقتي در برابر صاحبان قدرت سياسي قرار مي‏گرفت در مقايسه با وقتي كه در برابر مخاطبان دانشجويانش قرار داشت، متفاوت سخن نمي‏گفت. جالب اين‌كه او دستاوردهاي خود را فقط در دانشگاه‏ها ارائه‏ نمي‏داد بلكه در ديگر عرصه‏هاي عمومي مثل عرصه محافل مذهبي و انجمني نیز مطرح مي‏كرد. همين دو ويژگي از زمينه‏هاي رشد و گسترش آراي بازرگان در جامعه ايران بوده است.

4. يكي از دلايل ديگري كه حكايت از پختگي جامعه‏شناسي بازرگان مي‏كند اين است كه او به عنوان يك شخصيتِ خواهان تغيير در جامعه ايران، از ميان گونه‏هاي مختلف تغيير اجتماعی به الگوهاي تغيير اصلاحي، تدريجي و دموكراتيك اعتقاد داشت و اسير الگوهاي ايده‏اليستي غیرعملی نشد. او بخاطر تحليل‏هاي واقع‏بينانه‏اي كه از جامعه ايران داشت حتي وقتي كه دیگر رويكردهاي تغيير در عرصه عمومي در اوج رونق قرار داشتند (مثل رويكرد تغيير انقلاب اجتماعي چپ‏ها، يا رويكرد تغيير اصلاحات آمرانه پهلوي‏ها، يا رويكرد تغيير اسلامِ مردم‏انگيزان) از رويكرد تغيير اصلاحي دموكراتيك خود دست برنمي‏داشت و «جوگير» نمي‏شد. او حتي در آستانه وقوع انقلاب اسلامي که به رويكرد انقلابي روي آورد، از رويكرد انقلاب سياسي (فقط تغيير حكومت) دفاع كرد و اسير رويكرد تغيير انقلاب اجتماعي كه وعده جامعه بي‏طبقه را مي‏داد، نشد. اساسا او در عرصه سياسي بخاطر ارزيابي واقع‏گرايانه‏اش از اوضاع جامعه، هيچوقت يك فعال سياسي ايده‏اليست چپ‌خوان نشد.

5. كساني كه نگران ورود علوم انساني تقليدي به ايران هستند شايسته است كه توجه داشته باشند راه مواجهه منطقي و سازنده با افكار وارداتي حمله از موضع قدرت سياسي به علوم انساني نيست بلكه زمينه‏سازي براي رشد محققان مستقل و متعهد همچون بازرگان است. اين كه در غرب علوم انساني رشد كرده است بخاطر اين است كه آزادي در تحقيقات نهادينه شده است. ثانيا براي درمان خطاها در هر رشته علمي نمي‏توان از بيرون به آن حمله كرد، بايد با تامين آزادي نقد و بررسي (در نظريه‏ها و مدرسه‏هاي رشته‏هاي تحصيلي) در خود آكادمي‏ها و دانشكده‏ها با مشكل روبرو شد. كساني كه نه تخصصي در يكي از رشته‏هاي علوم انساني دارند، نه مفاخر و شخصيت‌هاي تاريخي و فرهنگی ايران (همچون ابوعلي سينا، غزالی، ابوريحان بيروني و ملاصدرا ...) را می‌شناسند، و نه همچون بازرگان تحقيقات قابل توجهي در كارنامه خود دارند، قادر نيستند با زبان شعار و تهديد علوم انساني را در ايران اصلاح كنند. ثمره كار اين «علوم انساني‌ستیزان» هموار كردن راه اقتدارگرايي و تماميت‏گرايي، خشکاندن تحقیقِ انتقادی در عرصه عمومي و سیاسی ايران است. با احترام مجدد به مرحوم بازرگان و دعا براي علو درجات روحاني او سخنم را به پايان مي‏برم.



پاورقي‏ها
1. اين سه نوع نظريه‏پردازي را نگارنده با تفضيل بيشتر در كتاب «نظريه‏هاي متاخر جامعه‏شناسي» مورد كنكاش قرار داده است‏ (جلايي‏پور، 1387: 13-39).
2. براي آگاهي از آن دسته از مطالعات بازرگان كه مبتني بر تبيين علي از پديده‏هاي اجتماعي ايران است نگاه كنيد به جامعه شناسي شهر تهران، خاطرات مهندس بازرگان، 1375: 142-105؛ همچنين نگاه كنيد به بازرگان، 1377: 484؛ تهران و دود بخاريها، 1380، 80-75؛ کار در ايران، 1378، 103-91؛ چپ‏زدگي، 1387، 143-135.
3. نگارنده در مقاله «ايران؛ جامعه كژ مدرن» نظريه‏هاي كلاني را كه درباره جامعه ايران مطرح شده مورد ارزيابي قرار داده است. اين مقاله را در شماره آتي فصلنامه تحقيقاتي اجتماعي انجمن جامعه‏شناسي ايران مي‏توانيد ملاحظه كنيد.
4. غير از نظريه سازگاري ايرانی در كارهاي ديگر بازرگان نیز می‌توان سبك نظري كلان او را ملاحظه كرد، مانند نظريه استبداد ايران که در بخش دوم (سيصد صفحه‌ای) دفاعياتش در دادگاه آمده است.
منابع
¨ بازرگان، مهدي، انقلاب ايران در دو حركت، نشر نهضت آزادي ايران، 1363.

¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 2، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1380.

¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 4، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1380.

¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 8، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1378.

¨ بازرگان، مهدي، مجموعه آثار 16، بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان، 1387.

¨ جلائي‏پور، حميدرضا و محمدی، جمال، نظريه‏هاي متاخر جامعه‏شناسي، نشر ني، 1387.

¨ شصت سال خدمت و مقاومت: خاطرات مهندس بازرگان، در گفتگو با سرهنگ غلامرضا نجاتي، موسسه خدمات فرهنگي رسا، 1375.

¨ مطهري، مرتضي، خدمات متقابل اسلام و ايران، قم، انتشارات صدرا، چاپ يازدهم، 1360


فرم ارسال نظرات


+ قابل توجه نظردهندگان محترم

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ | نظر دهید | بازگشت به بالای صفحه |»

اخبار و تحليل‌هاي ارائه شده در پايگاه اطلاع رساني نوروز مواضع جبهه مشاركت ايران اسلامي نيست و مواضع اين حزب از طريق بيانيه‌ها، اطلاعيه‌ها و مصاحبه‌هاي دبيركل انتشار مي‌يابد